ماهِ بی خورشید✍ شمس بارها خود را «خورشید» و مولانا را «ماه» خوانده بود. اکنون دیگر آفتاب، ماه را ره…
انتشار: 2026/08/20 13:10 UTCدریافت: 2026/08/21 23:20 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/21 23:20 UTC
ماهِ بی خورشید✍ شمس بارها خود را «خورشید» و مولانا را «ماه» خوانده بود. اکنون دیگر آفتاب، ماه را رها کرده بود. خودِ او گفته بود: «چون مُریدْ کامل نشده است، از نَظَرِ شیخْ دور بودن، او را مَصلَحَت نباشد. امّا چون کامل شُد، بعد از آن غیبتِ شیخْ او را زیان ندارد». شمس کارِ خود را به پایان رسانده بود، اما مولانا هنوز کمال را در خود نمییافت. شمس برایِ همیشه رفته بود. مولانا باور نداشت. آتشِ بیقَراری در جان و دِلَش زبانه میکشید. شایعههایِ گوناگون، مانندِ آتشی که در هیمهیی خُشک بِیُفتد، در قونیه پیچیده بود. بی.گُمان خبرِ کُشته شدنِ شمس نیز یکی از این شایعهها بود. دلِ مولانا به او میگفت دروغ است، باور نکُن. آشفته و سرگردان در میانِ خانه و مدرسه میگشت و شعر میخواند. کوچکترین خبری از شمس، حتّی به دروغ، او را از خود بیخود میکرد، به آوَرَندۀ خبر مُژدگانی میداد و اگر پول به همراه نداشت، جامههایش را از تَن بیرون میآورد و میبَخشید؛ و بودند فُرصت طَلَبانی که نانِ خود را در این تَنورِ داغ بِچسبانند. پسرش سُلطان وَلَد در مَعارف گفته است: مولانا -قَدَّسَ اللهُ سِرَّهُ الْعَزیز- را یکی خبر آورد که :«مولانا شمس الدّین را دیدم». مولانا هرچه پوشیده بود به وِیْ بخشید. به مولانا گفتند که «دروغ میگوید و خِلاف است. این همه را به وِیْ چرا بخشیدی؟» مولانا فرمود که: «این مقدار را جِهَتِ دروغش دادم، اگر راست گفتی، جانها دادمی». اَفْلاکی نوشته است: «بعد از چِهلُم روز، دَستارِدُخانی [=دودی رنگ] برسَرنَهاد و دیگر دَسْتارِ سپید بر سَر نَبَست و از بُردِ یَمَنی و هِندی فَرَجی [=نوعی جُبّۀ صوفیان] ساخت، تا آخِرِ وقت لباسِ ایشان آن بود.» و در جایِ دیگر: «مولانا فرمود تا ازهِنْدباری فَرَجی ساختند و کُلاهی از پَشمِ عَسَلی برسَر نهاد، و گویند در آن ولایت جامۀ هِنْدباری را اَهْلِ عَزا میپوشند.» و به نوشتۀ سُلطان وَلَد، پس از آن، روز و شب غَرقِ رَقص و سماع شد. فریادِ فقیهان و مُتعصِّبانِ قونیه بلند شُد که این بِدعَت و کُفراست، مولانا پیر و جوان را از راه به در کرده است، حافِظانِ قرآن به شعرخوانی و طَرَب برانگیخته است. عُلَمایِ شهر به قاضی سِراجُ الدّینِ اُرْمَوی شِکایَت کردند که: «چرا باید چُنین بِدعَتی پیش رَوَد؟» و قاضی آنان را آرام کرده بود: «این مردِ مردانه مؤیَّدِ مِنْ عِنْدِالله است و در همۀ علومِ ظاهرنیز بیمِثْل است، با او نباید پیچیدن[=درگیرشدن]، او داند و خدایِ خود». مولانا همچُنان در جست و جویِ شمس بود. به او خبر دادند که شمس در شام است:خبر رسیده به شام است شمسِ تبریزیچه صبحها که نِمایَد اگر به شام بُوَداین خبر را باور کرد. مگر شمس در غیبتِ اوَّل به شام نرفته بود؟ بارِ سفر بست و راهیِ دِمَشق شد. اما هرچه جُست، کمتر یافت. به قونیه بازگشت. اما آرام نداشت و بارِ دیگر روی به دِمَشق نَهاد. تاریخ این سفرها و مُدّتِ اقامَتِ او در دِمَشق روشن نیست. قَدْرِ مُسلَّم این است که هر دو سفر در فاصلۀ سالهایِ ۶۴۵ و ۶۴۷ صورت گرفته باشد. مولانا سرانجام شمس را یافت، نه درشام، بلکه دردرونِ خویش. سُلطان وَلَد گفته است:شمس تبریز را به شام نیافتدر خودش دید همچو ماهِ تمامگفت اگرچه به تَن ازو دوریمبی تَن و روحْ هر دو یک نوریمگفت: چون من وِیْام، چه میجویَم؟عینِ اویَم، کُنون زِ خود گویمخویش را بودهام یَقین جویانهَمچو شیره دَرونِ خُم جوشانسرانجام به صَلاحُالدّین زَرکوب، که پیش از این در شُمارِ مُریدانِ وی بود، رویْ آوَرْد. شمس نیز از صَلاحُالدّین خوشش میآمد. یک بار گفته بود: «خدا میداند که من از سخنِ این زَرگَر حیران میشوم». شمس زیر و بَمِ وجودِ مولانا را خوب شناخته بود. پیشبینیِ او دُرُست از آب دَرآمد: «این مولانا چه خوش است آن وقت که میرَنجَد، کفش ها بر زمین می زَنَد… اکنون میاَفْشارَمَش تا نیکو شود، تا بیش تَرَک رنج میبیند، اگر روزی جدا شود آنها یادش آید، و با دِگَری اُلْفَت گیرد و آن از او بِرَوَد.» مولانا با صَلاحُالدّین اُلْفَت گرفت و به او دل بست. او هرگز شمس را از یاد نبرد. صلاحُالدّین برایِ او مَظْهَرِ شمس بود.آن یار همان است اگر جامه دِگَر شُدآن جامه به دَر کرد و دِگَر بار برآمدآن باده همان است، اگر شیشه بَدَل شُدبِنْگَر که چه خوش بر سَرِ خَمّار بَرآمدو مولانا به باده عشق داشت نه به پیمانه، و از این باده پس باده را از پیمانۀ وجودِ صَلاحُ الدّین می نوشید.کاظم برگنیسیاز مقدمه ایشان بر کلیات شمس🆔 @Sayehsokhan

