📢 کتاب "تئوری انتخاب " به چاپ #پنجاه_و_یکم رسید📢تاثیر سرزنشکردن در زندگی زناشویی:🔸 دکتر ویلیام گل…
انتشار: 2026/08/21 07:01 UTCدریافت: 2026/08/21 23:20 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/21 23:20 UTC
📢 کتاب "تئوری انتخاب " به چاپ #پنجاه_و_یکم رسید📢تاثیر سرزنشکردن در زندگی زناشویی:🔸 دکتر ویلیام گلسر میگه:مهمترین انگیزه افراد متاهلی که به روابط فرازناشویی روی میآورند، تجربه مجدد صمیمیت فردی و جنسی است،چیزی که اکنون آن را در زندگی مشترکشان نمییابند.بنابراین، جذابیت روابط فرازناشویی بدین دلیل است که هیچیک از طرفین، انتقاد، سرزنش و شکوه نمیکنند یا نق نمیزنند. حال آنکه اگر در روابط زناشویی سرزنشها و دیگر رفتارهای ویرانگر نباشد، نیازی به برقراری رابطه فرازناشویی احساس نشده و این گونه روابط اصلا آغاز نمیشود#تئوری_انتخاب #دکتر_ویلیام_گلسرترجمه:#دکتر_علی_صاحبیچاپ: #پنجاه_و_یکم #ویلیام_گلسر #ما_چگونه_رفتار_میکنیم#روانشناسی_رابطه #تئوری_انتخاب #زندگی_مشترک #عشق_ماندگار #انتشارات_سایه_سخن🆔 @Sayehsokhan👇👇👇
پستهای تلگرام — انتشارات سایه سخن
سیمینبَریخوانندگان: جمشید شیبانی و اِمِل ساینآهنگ: انوشیروان روحانیبا حضور: قریب افشارسیمینبَری، گلپیکری، آری؛از ماه و گل، زیباتری، آری؛همچون پری، افسونگری، آری؛دیوانهی رویت منم، چه خواهی دگر از من؟سرگشتهی کویت منم، نداری خبر از من.هر شب که مَه بر آسمان،گردد عیان دامن کشان،گویم به او راز نهان،که با من چهها کردی!به جانم جفا کردی.هم جان و هم جانانهای اما،در دلبری افسانهای اما،اما ز من بیگانهای اما،آزرده ام خواهی چرا؟ تو ای نوگل زیبا!افسردهام خواهی چرا؟ تو ای آفت دلها!عاشقکُشی، شوخی، فسونکاری؛شیرینلبی اما دلآزاری؛با ما سر جور و جفا داری؛می سوزم از هجران تو، نترسی ز آه من.دست من و دامان تو، چه باشد گناه من؟دارم ز تو نامهربان،شوقی به دل، شوری به جان؛میسوزم از سوز نهانز جانم چه میخواهینگاهی به من، گاهی.یا رب برس امشب به فریادم؛بِستان از آن نامهربان، دادم!بیداد او برکنده بنیادم،گو ماه من از آسمان، دمی چهره بنمایدتا شاهد امید من،ز رخ پرده بگشاید.🆔 @Sayehsokhan
علی قُلِنْدازمادربزرگم تا دلتان بخواهد نوه داشت؛ فهیمه، فاطمه، الهه، نعیمه، نیلوفر، مریم، زهره، مسعود، جواد، رضا، حمید، مجید، مهدی، امین، عادل، حامد، سعید، علی، نفیسه و… تازه بعضی اسمها هم تکراری بود؛ سه تا فاطمه داشتیم و دو تا مسعود! 😂 آنقدر زیاد بودیم و تقریباً همسنوسال که خانهی مادربزرگ برای ما بیشتر از خانه، یک شهربازی بود.درِ ورودی چوبی بود، با دستگیرهای شبیه یک دست طلایی. وسط حیاط، حوضی دوطبقه داشتیم؛ پر از ماهی. چند وقت که میگذشت، آب حوض سبز میشد؛ دوباره تمیزش میکردند و از چاه، آب تازه داخلش میریختند. باغچهها پر از سبزی بود و درختهای سیب و بادام و انار و توت سیاه در گوشهوکنارش قد کشیده بودند. گوشهی یکی از باغچهها هم بادیان بود؛ برگهایش شبیه شوید بود و من همیشه میرفتم و بویش میکردم.خانه سه زیرزمین داشت؛ اولی آشپزخانه بود، با بوی همیشگی چراغ سهفتیلهای. هنوز نمیدانم مادربزرگ با همان چراغ نفتی چطور آن خورشتهای خوشمزه را درست میکرد؛ انگار آن چراغ کمنور، برای دستهای او نور دیگری داشت. زیرزمین میانی پر بود از بستوهای رنگارنگ؛ سبز، آبی فیروزهای، کلهغازی و قهوهای. بعضی درِ گِلی داشتند و بعضی را مادربزرگ با پارچه و کش آنچنان محکم بسته بود که انگار گنجی درونشان پنهان کرده. یکی روغن حیوانی، یکی غوره، یکی ترشی، یکی رب و یکی سرکه. زیرزمین آخری هم پر بود از ظرفوظروف مسی و انگور و میوه.سمت چپ حیاط، مطبخ بود؛ و روزهای نانپختن، آجی خدیجه هم میآمد؛ همان که ما بچهها به زبان خودمان «آش خجه» صدایش میکردیم. زنی نجیب و کمتوقع بود. از راه که میرسید، چادر گلگلیاش را از سر برمیداشت، توی زنبیلش میگذاشت و آرام میرفت سراغ تنور. خمیر را روی چیزی شبیه بالش، که به آن «قرصهبند» میگفتند، پهن میکرد و با یک حرکت میچسباند سینهی تنور. نان چند لحظه بعد قلمبهقلمبه باد میکرد. چه آردهایی بود و چه نانهایی؛ چه رنگی، چه طعمی.ما بچهها عاشق روزهای نانپختن بودیم؛ نه فقط برای نان، برای خمیرش! بزرگترها میگفتند: «دست بزنید، کاشو میشید.» ما هم با هزار التماس خمیر میگرفتیم و بازی میکردیم. هیچکداممان کاشو نشدیم! 😂طبقهی بالا مهمانخانهای بزرگ و تمیز داشت؛ با سقفهای چوبی، پردههای رنگی و چراغ گردسوزی که همیشه کبریت کنارش بود برای وقتهایی که برق میرفت. میان تیرهای سقف، آیهالکرسی با خطی خوش نوشته شده بود و من همانجا بود که حفظش کردم.اما ما کاری به این همه شکوه نداشتیم. قایمموشک، خوراک روزهای ما بود. در هیاهوی جیغ و داد و دویدن، گاهی آنقدر سر و صدا بالا میگرفت که صدای بزرگترها هم به جایی نمیرسید.تا اینکه یکمرتبه یکی فریاد میزد:علی قُلِنْداز!همین دو کلمه کافی بود. خانه به هم میریخت. همه مثل مور و ملخ میدویدیم دنبال جایی برای پنهان شدن؛ یکی به یکی میخورد، یکی زمین میخورد، یکی خودش را زیر درخت توت مجنون میرساند و یکی گوشهای کز میکرد.اما علی قُلِنْداز چه بود؟ موجودی ناشناخته؛ نه شبیه آدم، نه شبیه هیچ حیوانی که میشناختیم. از بلندترین جای خانه میآمد؛ با پوستینی یکتکه و دمی پشت سرش. ماسکی سیاه و وحشتناک روی صورتش بود؛ با رنگهای سبز لجنی و قرمز اخرایی، دور چشمهای آبی اکلیلی و سبیل گربهای. زبانش را هم بیرون داده بود و دستهایش را پنجهوار جلو آورده بود؛ انگار هر لحظه قرار است یکی از ما را بگیرد.ما سالها علی قُلِنْداز را باور کرده بودیم. هر بار که میآمد، باز میترسیدیم؛ حتی اگر همان نمایش بارها و بارها تکرار شده بود. شاید تخیل بچهها خیلی قوی بود… یا شاید هم کمی خنگول بودیم! 😂بزرگ که شدیم، تازه فهمیدیم آن موجود ناشناخته، همان مادربزرگ خودمان بوده؛ در پوستین دمدار و پشت همان ماسک سیاه. مادربزرگی که آنقدر نوههایش را دوست داشت و شیطنت در وجودش موج میزد که برای خنداندن و ترساندن ما، خودش را به شکل علی قُلِنْداز درمیآورد.حالا که به آن روزها فکر میکنم، میبینم شاید ترس همیشه از خودِ چیزی که روبهرویمان ایستاده نمیآید؛ گاهی از تصویری میآید که ذهنمان از آن ساخته است. ما مادربزرگ را میشناختیم، اما آن لحظهها «علی قُلِنْداز» را میدیدیم.شاید بعضی ترسهای امروزمان هم همینطور باشند؛ چیزهایی که سالهاست در ذهنمان شکل دیگری پیدا کردهاند، بیآنکه دوباره نگاهشان کرده باشیم. شاید گاهی بد نباشد بایستیم و کمی دقیقتر نگاه کنیم.دست علی قُلِنْداز طلا؛آن روزها ما را میترساند و امروز، یک درس کوچک برایمان گذاشته:گاهی ترس، از خودِ واقعیت نمیآید؛ از قصهای میآید که ذهنمان برایش ساخته است. ❤️✍🏻 فهیمه احمدی، روانشناس@TreatmentOfGrief🆔 @Sayehsokhan
🌿 #دعوت انتشارات سایهسخن از همراهان و کتابخوانهای عزیز دوستان و همراهان گرامی 🌹 در انتشارات سایهسخن همیشه باور داشتهایم که ارزش واقعی یک کتاب، فقط در صفحاتی که نوشته شده نیست؛ گاهی یک کتاب با خوانده شدن، وارد زندگی ما میشود، پرسشی را در ذهنمان ایجاد…شماره ۹: انتشارات سایه سخن؛درود و ارادت خدمت همهی اعضای محترم.امیدوارم همواره در مسیری که هستید موفق و پر تلاش باشیدسال ۱۳۹۵ وقتی با تئوری انتخاب آشنا شدم، اصلا نمیدانستم برای چه زندهام! دچار سردرگمی عجیبی بودم. ارتباط با همسرم روز به روز پیچیدهتر میشد، مدام در تعارض بودم که آیا مادر خوبی هستم؟ کدام رفتارم ایجاد زخمی ماندگار در فرزند کوچکم خواهد کرد؟ من که مدام احساس گناه و ناکارآمدی را با خود حمل میکردم، ناآشنا با واژهی کنترل بیرونی و ناآگاه به عدم توانایی در تغییر دیگری و از همه مهمتر بیتوجه به نقش خود و اینکه چه از دستم بر میآید!کتاب «در آمدی بر روانشناسی امید، تئوری انتخاب» و همزمان برای درک بهترش، دو کتاب «زندکی در صدف خویش گهر ساختن است» و «ماییم که اصل شادی و کان غمیم»، من را از یک آدم قربانی به آدمی که میتوانست برای بهتر شدن حال خودش و در نتیجه، حال رابطه و اطرافیانش، قدمی بر دارد، تبدیل کرد.به واسطهی کتابهای خوب انتشارات سایه سخن، شروع به تغییر نگرش، شناخت نقش خود، تا حدودی فهم تفاوت پذیرش و تحمل، تمرین شفقتورزی با خود، سعی در شناسایی نیازها، مداومت در ارزیابی خود و اینکه: "الان این رفتارت برخواسته از کدام نیازت بود؟"گاهی به خودم نهیب زدم که چرا تغییری را که در ظاهر لازم است، ایجاد نمیکنی؟ که با بررسی و تغییراتی متوجه شدم، جزو ارزشهای من هستند و نیازی به دستکاری نیست.در دوران بلوغ و نوجوانی فرزند دلبندم، کتاب «تئوری انتخاب برای والدین و نوجوانان»، پاسخگوی سوالاتم و الگویی برای بعضی از رفتارهایم بود.در حال حاضر ادعایی برای کامل بودن زندگیام ندارم، انسانم و احساسات ضد و نقیضی را مدام تجربه میکنم، ولی یک رضایت و آسودگی روانی را تجربه میکنم که همواره در جستجویش بودم.در کنترلم هست که قدمی برای بهبود حال خودم، بردارم.در تلاشی مداوم و تا حد امکان آگاهانه، مسولیت رفتارم را پذیرفته و برای انتخابهایم حتا در استفاده از کلمات در گفتگو با اشخاص مهم زندگیام، کوشا هستم.بعید میدانم این موفقیت بزرگ را بدون بهره گرفتن از دهها کتابی که هر کدام پیشنیاز دیگری بودند، کسب میکردم.از کانال خوب انتشارات سایه سخن سپاسگزارم که با به اشتراک گذاشتن قسمتهایی از کتاب و معرفی آن، کمک میکند که بنا به نیازمان، از هر کدام به وقتش بهرهمند شویم.هنوز عادت نازیبای مقایسه، در من از بین نرفته و وقتی مقایسهای بین آنچه بعضی همسن و سالانم مشغولش هستند و کارهایی که خودم را با آن سرگرم کردم، میکنم، به خودم میبالم؛ که در چه مسیر ارزشمندی قدم گذاشتم و این میسر نبود مگر به لطف خداوند و داشتن راهنمای خوبی چون شما و دیگرانی که سر راهم قرار گرفتند.مهری هوشیار#کامنت_شما 🆔 @Sayehsokhan
✍ سلام! صبح بخیرامروزتان سرشار از عشق و برکت 💐🆔 @Sayehsokhan
ماهِ بی خورشید✍ شمس بارها خود را «خورشید» و مولانا را «ماه» خوانده بود. اکنون دیگر آفتاب، ماه را رها کرده بود. خودِ او گفته بود: «چون مُریدْ کامل نشده است، از نَظَرِ شیخْ دور بودن، او را مَصلَحَت نباشد. امّا چون کامل شُد، بعد از آن غیبتِ شیخْ او را زیان ندارد». شمس کارِ خود را به پایان رسانده بود، اما مولانا هنوز کمال را در خود نمییافت. شمس برایِ همیشه رفته بود. مولانا باور نداشت. آتشِ بیقَراری در جان و دِلَش زبانه میکشید. شایعههایِ گوناگون، مانندِ آتشی که در هیمهیی خُشک بِیُفتد، در قونیه پیچیده بود. بی.گُمان خبرِ کُشته شدنِ شمس نیز یکی از این شایعهها بود. دلِ مولانا به او میگفت دروغ است، باور نکُن. آشفته و سرگردان در میانِ خانه و مدرسه میگشت و شعر میخواند. کوچکترین خبری از شمس، حتّی به دروغ، او را از خود بیخود میکرد، به آوَرَندۀ خبر مُژدگانی میداد و اگر پول به همراه نداشت، جامههایش را از تَن بیرون میآورد و میبَخشید؛ و بودند فُرصت طَلَبانی که نانِ خود را در این تَنورِ داغ بِچسبانند. پسرش سُلطان وَلَد در مَعارف گفته است: مولانا -قَدَّسَ اللهُ سِرَّهُ الْعَزیز- را یکی خبر آورد که :«مولانا شمس الدّین را دیدم». مولانا هرچه پوشیده بود به وِیْ بخشید. به مولانا گفتند که «دروغ میگوید و خِلاف است. این همه را به وِیْ چرا بخشیدی؟» مولانا فرمود که: «این مقدار را جِهَتِ دروغش دادم، اگر راست گفتی، جانها دادمی». اَفْلاکی نوشته است: «بعد از چِهلُم روز، دَستارِدُخانی [=دودی رنگ] برسَرنَهاد و دیگر دَسْتارِ سپید بر سَر نَبَست و از بُردِ یَمَنی و هِندی فَرَجی [=نوعی جُبّۀ صوفیان] ساخت، تا آخِرِ وقت لباسِ ایشان آن بود.» و در جایِ دیگر: «مولانا فرمود تا ازهِنْدباری فَرَجی ساختند و کُلاهی از پَشمِ عَسَلی برسَر نهاد، و گویند در آن ولایت جامۀ هِنْدباری را اَهْلِ عَزا میپوشند.» و به نوشتۀ سُلطان وَلَد، پس از آن، روز و شب غَرقِ رَقص و سماع شد. فریادِ فقیهان و مُتعصِّبانِ قونیه بلند شُد که این بِدعَت و کُفراست، مولانا پیر و جوان را از راه به در کرده است، حافِظانِ قرآن به شعرخوانی و طَرَب برانگیخته است. عُلَمایِ شهر به قاضی سِراجُ الدّینِ اُرْمَوی شِکایَت کردند که: «چرا باید چُنین بِدعَتی پیش رَوَد؟» و قاضی آنان را آرام کرده بود: «این مردِ مردانه مؤیَّدِ مِنْ عِنْدِالله است و در همۀ علومِ ظاهرنیز بیمِثْل است، با او نباید پیچیدن[=درگیرشدن]، او داند و خدایِ خود». مولانا همچُنان در جست و جویِ شمس بود. به او خبر دادند که شمس در شام است:خبر رسیده به شام است شمسِ تبریزیچه صبحها که نِمایَد اگر به شام بُوَداین خبر را باور کرد. مگر شمس در غیبتِ اوَّل به شام نرفته بود؟ بارِ سفر بست و راهیِ دِمَشق شد. اما هرچه جُست، کمتر یافت. به قونیه بازگشت. اما آرام نداشت و بارِ دیگر روی به دِمَشق نَهاد. تاریخ این سفرها و مُدّتِ اقامَتِ او در دِمَشق روشن نیست. قَدْرِ مُسلَّم این است که هر دو سفر در فاصلۀ سالهایِ ۶۴۵ و ۶۴۷ صورت گرفته باشد. مولانا سرانجام شمس را یافت، نه درشام، بلکه دردرونِ خویش. سُلطان وَلَد گفته است:شمس تبریز را به شام نیافتدر خودش دید همچو ماهِ تمامگفت اگرچه به تَن ازو دوریمبی تَن و روحْ هر دو یک نوریمگفت: چون من وِیْام، چه میجویَم؟عینِ اویَم، کُنون زِ خود گویمخویش را بودهام یَقین جویانهَمچو شیره دَرونِ خُم جوشانسرانجام به صَلاحُالدّین زَرکوب، که پیش از این در شُمارِ مُریدانِ وی بود، رویْ آوَرْد. شمس نیز از صَلاحُالدّین خوشش میآمد. یک بار گفته بود: «خدا میداند که من از سخنِ این زَرگَر حیران میشوم». شمس زیر و بَمِ وجودِ مولانا را خوب شناخته بود. پیشبینیِ او دُرُست از آب دَرآمد: «این مولانا چه خوش است آن وقت که میرَنجَد، کفش ها بر زمین می زَنَد… اکنون میاَفْشارَمَش تا نیکو شود، تا بیش تَرَک رنج میبیند، اگر روزی جدا شود آنها یادش آید، و با دِگَری اُلْفَت گیرد و آن از او بِرَوَد.» مولانا با صَلاحُالدّین اُلْفَت گرفت و به او دل بست. او هرگز شمس را از یاد نبرد. صلاحُالدّین برایِ او مَظْهَرِ شمس بود.آن یار همان است اگر جامه دِگَر شُدآن جامه به دَر کرد و دِگَر بار برآمدآن باده همان است، اگر شیشه بَدَل شُدبِنْگَر که چه خوش بر سَرِ خَمّار بَرآمدو مولانا به باده عشق داشت نه به پیمانه، و از این باده پس باده را از پیمانۀ وجودِ صَلاحُ الدّین می نوشید.کاظم برگنیسیاز مقدمه ایشان بر کلیات شمس🆔 @Sayehsokhan
ظرافتِ زندگیزندگیِ انسانی، چینشی از چندین عنصر است که در تعادل و توازن با هم، استوار میمانند. عناصری چون: دانایی، دانش، زیبایی، هنر، رقص، موسیقی، شادی، کتاب، خردمندی، کوشش، عشق، آزادی، عدالت، برابری، مسؤولیتپذیری و رواداری.ساختمانِ هستیِ فرد و جامعه، بیهریک از اینها فرو میریزد. اینکه کدامیک ازاین عناصر مهمتراست، از فرد و اجتماعی به فرد و اجتماعی دیگر، متفاوت است. کشفِ اهمیتِ آن، همان زیرکی و حکمتی است که باید ازآن بهرهمندبود. شاید آنچه را مهم نمیدانیم همان اهمیتِ درجهاول دارد. گاه، حفظِ توازن و تعادل و ایستایی و استواری یک ساختار، به پَری لطیف بستگی دارد. خودتان ببینید!telegram.me/ezzatiparvar

