علی قُلِنْدازمادربزرگم تا دلتان بخواهد نوه داشت؛ فهیمه، فاطمه، الهه، نعیمه، نیلوفر، مریم، زهره، مسع…
انتشار: 2026/08/21 12:53 UTCدریافت: 2026/08/21 23:20 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/21 23:20 UTC
علی قُلِنْدازمادربزرگم تا دلتان بخواهد نوه داشت؛ فهیمه، فاطمه، الهه، نعیمه، نیلوفر، مریم، زهره، مسعود، جواد، رضا، حمید، مجید، مهدی، امین، عادل، حامد، سعید، علی، نفیسه و… تازه بعضی اسمها هم تکراری بود؛ سه تا فاطمه داشتیم و دو تا مسعود! 😂 آنقدر زیاد بودیم و تقریباً همسنوسال که خانهی مادربزرگ برای ما بیشتر از خانه، یک شهربازی بود.درِ ورودی چوبی بود، با دستگیرهای شبیه یک دست طلایی. وسط حیاط، حوضی دوطبقه داشتیم؛ پر از ماهی. چند وقت که میگذشت، آب حوض سبز میشد؛ دوباره تمیزش میکردند و از چاه، آب تازه داخلش میریختند. باغچهها پر از سبزی بود و درختهای سیب و بادام و انار و توت سیاه در گوشهوکنارش قد کشیده بودند. گوشهی یکی از باغچهها هم بادیان بود؛ برگهایش شبیه شوید بود و من همیشه میرفتم و بویش میکردم.خانه سه زیرزمین داشت؛ اولی آشپزخانه بود، با بوی همیشگی چراغ سهفتیلهای. هنوز نمیدانم مادربزرگ با همان چراغ نفتی چطور آن خورشتهای خوشمزه را درست میکرد؛ انگار آن چراغ کمنور، برای دستهای او نور دیگری داشت. زیرزمین میانی پر بود از بستوهای رنگارنگ؛ سبز، آبی فیروزهای، کلهغازی و قهوهای. بعضی درِ گِلی داشتند و بعضی را مادربزرگ با پارچه و کش آنچنان محکم بسته بود که انگار گنجی درونشان پنهان کرده. یکی روغن حیوانی، یکی غوره، یکی ترشی، یکی رب و یکی سرکه. زیرزمین آخری هم پر بود از ظرفوظروف مسی و انگور و میوه.سمت چپ حیاط، مطبخ بود؛ و روزهای نانپختن، آجی خدیجه هم میآمد؛ همان که ما بچهها به زبان خودمان «آش خجه» صدایش میکردیم. زنی نجیب و کمتوقع بود. از راه که میرسید، چادر گلگلیاش را از سر برمیداشت، توی زنبیلش میگذاشت و آرام میرفت سراغ تنور. خمیر را روی چیزی شبیه بالش، که به آن «قرصهبند» میگفتند، پهن میکرد و با یک حرکت میچسباند سینهی تنور. نان چند لحظه بعد قلمبهقلمبه باد میکرد. چه آردهایی بود و چه نانهایی؛ چه رنگی، چه طعمی.ما بچهها عاشق روزهای نانپختن بودیم؛ نه فقط برای نان، برای خمیرش! بزرگترها میگفتند: «دست بزنید، کاشو میشید.» ما هم با هزار التماس خمیر میگرفتیم و بازی میکردیم. هیچکداممان کاشو نشدیم! 😂طبقهی بالا مهمانخانهای بزرگ و تمیز داشت؛ با سقفهای چوبی، پردههای رنگی و چراغ گردسوزی که همیشه کبریت کنارش بود برای وقتهایی که برق میرفت. میان تیرهای سقف، آیهالکرسی با خطی خوش نوشته شده بود و من همانجا بود که حفظش کردم.اما ما کاری به این همه شکوه نداشتیم. قایمموشک، خوراک روزهای ما بود. در هیاهوی جیغ و داد و دویدن، گاهی آنقدر سر و صدا بالا میگرفت که صدای بزرگترها هم به جایی نمیرسید.تا اینکه یکمرتبه یکی فریاد میزد:علی قُلِنْداز!همین دو کلمه کافی بود. خانه به هم میریخت. همه مثل مور و ملخ میدویدیم دنبال جایی برای پنهان شدن؛ یکی به یکی میخورد، یکی زمین میخورد، یکی خودش را زیر درخت توت مجنون میرساند و یکی گوشهای کز میکرد.اما علی قُلِنْداز چه بود؟ موجودی ناشناخته؛ نه شبیه آدم، نه شبیه هیچ حیوانی که میشناختیم. از بلندترین جای خانه میآمد؛ با پوستینی یکتکه و دمی پشت سرش. ماسکی سیاه و وحشتناک روی صورتش بود؛ با رنگهای سبز لجنی و قرمز اخرایی، دور چشمهای آبی اکلیلی و سبیل گربهای. زبانش را هم بیرون داده بود و دستهایش را پنجهوار جلو آورده بود؛ انگار هر لحظه قرار است یکی از ما را بگیرد.ما سالها علی قُلِنْداز را باور کرده بودیم. هر بار که میآمد، باز میترسیدیم؛ حتی اگر همان نمایش بارها و بارها تکرار شده بود. شاید تخیل بچهها خیلی قوی بود… یا شاید هم کمی خنگول بودیم! 😂بزرگ که شدیم، تازه فهمیدیم آن موجود ناشناخته، همان مادربزرگ خودمان بوده؛ در پوستین دمدار و پشت همان ماسک سیاه. مادربزرگی که آنقدر نوههایش را دوست داشت و شیطنت در وجودش موج میزد که برای خنداندن و ترساندن ما، خودش را به شکل علی قُلِنْداز درمیآورد.حالا که به آن روزها فکر میکنم، میبینم شاید ترس همیشه از خودِ چیزی که روبهرویمان ایستاده نمیآید؛ گاهی از تصویری میآید که ذهنمان از آن ساخته است. ما مادربزرگ را میشناختیم، اما آن لحظهها «علی قُلِنْداز» را میدیدیم.شاید بعضی ترسهای امروزمان هم همینطور باشند؛ چیزهایی که سالهاست در ذهنمان شکل دیگری پیدا کردهاند، بیآنکه دوباره نگاهشان کرده باشیم. شاید گاهی بد نباشد بایستیم و کمی دقیقتر نگاه کنیم.دست علی قُلِنْداز طلا؛آن روزها ما را میترساند و امروز، یک درس کوچک برایمان گذاشته:گاهی ترس، از خودِ واقعیت نمیآید؛ از قصهای میآید که ذهنمان برایش ساخته است. ❤️✍🏻 فهیمه احمدی، روانشناس@TreatmentOfGrief🆔 @Sayehsokhan

