خواب بیپایان نخلها،برای سربازان جنوب✍زهرا نجاتی اینجا، در دامنههای سرد زاگرس، جایی که هر شب باد…
انتشار: 2026/07/16 08:36 UTC
خواب بیپایان نخلها،برای سربازان جنوب✍زهرا نجاتی اینجا، در دامنههای سرد زاگرس، جایی که هر شب باد از جنوب خبر میآورد، این بار خبری نیامد،فقط سکوت سنگینی که روی شانههای کوهها نشست. من، از دور، صدای خرد شدن نخلها را شنیدم در آن شب موشکی که خواب را از چشم سربازان ربود.نه در میدان نبرد، نه در رویارویی رو در رو، در دل تاریکترین ساعت شب، وقتی چشمانشان به رویای نخلستان و دریا بسته بود، آتش از آسمان بارید و آن رویا را برای همیشه در گلویشان خفه کرد. چه تلخ است مرگی که در خواب میآید، چه سخت است بیداری که هرگز قرار نیست بیاید.اینک، با دلی که از این دوری میسوزد و قلمی که لرزان از بغض است، نه به عنوان کسی که خاک جنوب را لمس کرده، که به عنوان فرزند همین سرزمین پهناور، ماجرای آن شب بیامان را روایت میکنم، شبهایی که موشکهای دشمن، میان نخلها، خوابی بیپایان هدیه دادند به سربازانی که برای بودن این خاک، از تپیدن ایستادند.در جنوب، جایی که نخل ها قامت خمیده باد را به خاطر دارند، سربازان در خواب رفته بودند. نه در بستر، نه در گرمای آغوشی که بوی نان و نمک دهد، در دل ماسه هایی که هر شب جای پایشان را می پوشاند، انگار هیچ کس از آنجا نگذشته است.سکوت، پیش از آنکه زمین نامشان را به خاطر بسپارد، رویای ابدی را روی پلک های بسته شان نقش زد. رویایی از نخلستانی که هنوز سایه دارد، از دریا که هنوز موج میزند، از خانه ای که پشت تپه های دور، منتظر قدمی است که دیگر نمی آید.خورشید جنوب، که همیشه بی رحمانه میتابد، آن روز گرمای دیگری داشت، گرمای وداعی که در گلو میماند. باد، که از کویر تا دریا را طی کرده بود، بر پیشانی شان نشست و ماسه ها، آرام آرام، روی سینه های بی جنبش آنها به رقص درآمد. زمین نامشان را نگرفت، اما رگهایش، تا همیشه، نبض آنها را به خاطر خواهد داشت، نبضی که برای بودن این خاک، از تپیدن ایستاد.و سکوت، هنوز هم، در جنوب، میان نخل ها میپیچد، سکوتی که نه فریاد مادران را میشنود، نه اشک کودکان را، فقط، گاهی، در وزش باد، زمزمه ای میآورد از آن سوی خاطره، از آنجا که سربازان، در خوابی بیپایان، منتظر بیداری اند که هرگز نخواهد آمد.زمین هرگز نبض شان را پس نداد، اما هر شب، زیر پای نخل ها، هنوز می تپد.@sedaye_delfan


