ماه روی تخته های کهنه لم دادهنور را قطره قطره می چکاند توی رگه های چوبمن و پدر خاموش کنار همزیر هما…
انتشار: 2026/08/04 08:06 UTCدریافت: 2026/08/05 01:42 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/05 01:42 UTC
ماه روی تخته های کهنه لم دادهنور را قطره قطره می چکاند توی رگه های چوبمن و پدر خاموش کنار همزیر همان ماهی که دیگر برای هیچکس نمی درخشد نشسته ایم.صدای چشمه از ته حیاط میپیچد آبی که حرف میزند اما هیچکس جوابش را نمیدهد.زن عمو با دلو از کنارمان رد شدقدم هایش روی شن ها حسابشده بود،انگار میخواست سنگینی سکوت را نشکنددلو به ته چاه خوردآب از لای انگشتهای شب فرار کردو او برگشت خیس تر از همیشهبیآنکه به ما نگاه کند،اما من نگاهش کردمدر میانه ی آن رد شدن بیصدا چیزی در چشم هایش دیدم که ماه نمیتاباند،خستگی سالهایی که خاطراتش را جا گذاشته،و حالا هر شب با همین دلو، آب میآورد برای خانه ای که دیگر کسی در آن منتظر نیست.تسبیح پدر می چرخیداما من میدانستم که او هممثل زن عمو دعا میکند برای کسی که برنمیگردد.فقط من و پدر و زن عمو که پشت در چوبی ناپدید شد، با دلی خالی تر از دلو خیس اش.حیاط هنوز بوی نان مادر میداد، اما نانی نیست، مادری نیست،فقط چوبی است که زیر پای سکوتآهسته تر از همیشه میپوسد و چشمه بی وقفه برای کسی که نمی شنود، حرف میزند.✍زهرا نجاتی@sedaye_delfan


