.یک روز در آتشِ تب به یاد «باکرهٔ زرینقدم» _صومعهای کِرِتی مشرف به دریای لیبی_ افتادم. چه روزی بو…
انتشار: 2026/06/30 07:43 UTC
.یک روز در آتشِ تب به یاد «باکرهٔ زرینقدم» _صومعهای کِرِتی مشرف به دریای لیبی_ افتادم. چه روزی بود، چه خورشید ملایم بهاری بود، و دریا، همچنان که به سوی ساحل بربری پیش میرفت، چه درخششی داشت! و عابد، پیرمردی کوتاهقد و تنومند و شاداب با ریش سفید و سبیل تابداده، چه خوشمشرب بود! مرا برای دیدن گورستان صومعه برد. گورهای رهبانان را که داخل صخرهسنگهایی بر فراز آب کنده شده بود، نشانم داد. هر زمان که طوفان میشد، دریا بر صلیبهای سیاه چوبی هجوم میبرد. در نتیجه همهٔ اسمهای حک.شده بر روی صلیبها از بین رفته بود. میخواستم برگردم، چون گشتن در میان گورها را نامساعد یافته بودم، اما عابد بازویم را محکم گرفت و خندهکنان گفت: «بیا، بیا، پسر شجاع من. نترس. گفتهاند انسان حیوانی است که دربارهٔ مرگ میاندیشد؛ اما من این گفته را قبول ندارم. انسان حیوانی است که همواره دربارهٔ زندگی میاندیشد. بیا و ببین.» در کنار گوری باز و خالی ایستاد. «نگاه کن. این گور من است. پسرم، نترس نزدیک بیا. هنوز خالی است؛ اما پر میشود.» قاهقاه زیر خنده زد. خودش آن را با کلنگ کنده و سنگ قبر را هم آماده کرده بود. «نگاه کن که بر روی آن چه نوشتهام. چرا خم نمیشوی ببینی؟ به تو میگویم که دست از ترسیدن بردار.» زانو زد، خاک را از روی نوشته کنار زد و خواند: «آهای مرگ، من از تو نمیترسم!» نگاهم کرد. گوشهایش هم میخندید. «چرا باید از مرگ، این رند کهنهکار، بترسم. او یک قاطر است، سوارش میشوم و او را وامیدارم مرا نزد خدا ببرد.»(گزارش به خاک یونان، نیکوس کازانتزاکیس، ترجمه صالح حسینی، ص۳۶۹_۳۷۰).