نجات چگونه به سوی تو آمد؟«جورگنسن[=Johannes Jørgensen] ایستاد و لحظهای نگاهم کرد. این بار دستش را…
انتشار: 2026/06/30 10:55 UTC
نجات چگونه به سوی تو آمد؟«جورگنسن[=Johannes Jørgensen] ایستاد و لحظهای نگاهم کرد. این بار دستش را مصمم به سوی من دراز کرد و بازویم را گرفت. گویی بازوی غریقی را میگیرد.گفت: «تو هنوز جوانی. من هم جوان بودم و میدانم. تو بیشکیبی، فروتنی را کم داری، هنوز طلب یاری را دون شأن خود میدانی. بگذار چیزی به تو بگویم: نه؛ من نظر کرده به دنیا نیامدم. معنای اضطراب، کشمکش و غرور را خیلی خوب میدانم. رمانهایی آکنده از احساس و عشق و طنز نوشتم. به موقع خود، هنر برایم خیلی محدود شد. خود را وقف علم کردم و هوادار متعصب داروینیسم و هر اندیشهٔ ضد مسیحیت گردیدم. میخواستم کلیسا، حکومت، اخلاق _تمام طوقها_ را بشکنم. «خود» را در مرکز زندگی بر تخت نشانیدم. ندا در دادم: «جنگ با دشمن دیرین.» دشمن دیرین، نامی بود که به خدا داده بودم. مینوشتم، همه جا سخنرانی میکردم، پرچم به دست میدویدم و میدویدم. اما ناگهان ایستادم و ساکت شدم. مرضی پیشبینینشده و تبیینناپذیر، چنگ در دلم انداخته بود. نمیدانستم چگونه و از کجا آمده بود _شاید در تمام آن مدت در درونم بود و دورانش را انتظار میکشید. تا از دوستان و عادتهای قدیم خود بگریزم، دانمارک را ترک گفتم و به یونان سفر کردم و از آنجا به ایتالیا آمدم و وارد اسیزی شدم.»لبخندی زد و اضافه کرد: «سی سال پیش بود. سی سال گذشته را اینجا در اسیزی، در زیر سایهٔ فرانسیس، گذراندهام. خدای را سپاس میگویم.»[...]«آنجا در پورتیاونکول با چشم دوختن به قدیس و دیدن پنج زخم تن او، به طور غیرارادی برای اولینبار به سجده افتادم. اما احساس شرم کردم، خشمناک بهپا خاستم و آنجا را ترک گفتم. دمبهدم از خود با خشم میپرسیدم: چه باعث شد که سجده کنم، چه بر سرم آمد. لیکن در همان حال، احساس آرامشی بیانناشده سراسر وجودم را فراگرفت. دوباره از خود میپرسیدم: چرا، چرا باید چنین آرامشی احساس کنم؟ و راستی که این سعادت فراتر از همهٔ لذتهایی بود که تا آن لحظه چشیده بودم. با اینهمه، در درونم چیزی بود که نمیخواست باور کند. هر آنچه را فراسپهری[=ماوراءالطبیعی] بود، ملامت میکرد. نقطهٔ اتکایش تنها یک چیز بود: عقل انسان و آنچه عقل میگفت. حجاب دلم این بود و نمیگذاشت معجزه وارد آن شود.»همین که دیدم بار دیگر ساکت شد، با بیصبری پرسیدم: «خوب ـ و بعد؟ نجات چگونه به سوی تو آمد؟»_ چون همیشه، آرام و بیصدا. درست همانگونه که میوه میرسد و شیرین و آبدار میگردد، دل من نیز رسید و شیرین و آبدار گردید. ناگهان همه چیز برایم ساده و متیقن نمود. دردها و تردیدها و نبردها، قطع شدند. کنار پاهای فرانسیس نشستم و وارد بهشت شدم. فرانسیس، خود فرانسیس، برادرِ دربانی است که در را به رویم گشود.▫️(گزارش به خاک یونان، نیکوس کازانتزاکیس، ترجمه صالح حسینی، ص۴۰۹ تا ۴۱۱).