پروانهٔ آینده«یادم آمد که یکبار پیلهای را از تنهٔ درخت زیتونی جدا کرده و آن را کف دستم نهاده بود…
انتشار: 2026/06/30 11:12 UTC
پروانهٔ آینده«یادم آمد که یکبار پیلهای را از تنهٔ درخت زیتونی جدا کرده و آن را کف دستم نهاده بودم. درون قشر شفاف موجود زندهای به چشمم خورد. حرکت میکرد. حتماً دگرگونی نهانی به کمال رسیده بود. پروانهٔ آینده که هنوز آزاد نشده بود، با لرزشی آرام چشمبهراه ساعت مقدسی بود تا به آفتاب سلام گوید. شتابی نداشت. در سایهٔ توکل به نور و هوای گرم و قانون ابدی خدا، در انتظار بود.اما من شتاب داشتم. میخواستم شاهد هرچه زودتر رویدادنِ معجزه باشم. میخواستم ببینم که چگونه جسم از گور و کفن بیرون میپرد و جان میشود. خم شدم و با نَفَسم شروع به گرم کردن پیله کردم. و بنگر! اندکی بعد شکافی در پشت پیله پدید آمد، تمامی کفن آهسته آهسته از بالا تا پایین از هم درید، و پروانهٔ نابالغ به رنگ سبز روشن ظاهر شد. هنوز مچاله بود، و بالهایش باز نشده و پاهایش چسبیده به شکم بود. زیر نَفَس گرم و مداوم من به آرامی تکان میخورد و زندهتر میشد. یکی از بالها، که به بیرنگیِ جوانهٔ سپیدار میمانست، خود را از جسم رها ساخت و شروع به جنبیدن کرد. پروانه کوشید تا آنرا در تمامی درازا باز کند؛ اما بیهوده بود. نیمهباز و لرزان برجای ماند. خیلی زود بال دیگر نیز به حرکت آمد و آن هم کوشید که باز شود. نتوانست و نیمهباز و لرزان برجای ماند. من، با گستاخی بشری، به دمیدن نفَس گرم خود بر بالهای فلجشده ادامه دادم؛ اما بالها اکنون از حرکت بازایستاده و به سختی و بیجانی سنگ، فروافتاده بودند.درد بر دلم چنگ زد. بر اثر شتاب و به سبب آنکه جرئت کرده بودم قانونی ابدی را نقض کنم، پروانه را کشته بودم. اکنون نعشی در کف دست داشتم. سالها و سالها گذشته است؛ اما این نعشِ کوچک، بزرگترین باری است که بر دوش وجدان خود دارم.انسان در شتاب است، خداوند شتاب نمیکند. از همین روست که کارهای انسان نامطمئن و ناقص است، و کارهای خدا بینقص و مطمئن. با چشمی اشکبار، عهد بستم که دیگر این قانون ابدی را نقض نکنم. بهسان درختی تازیانهی باد و خورشید و باران را میخوردم و با اعتماد چشمبهراه میماندم. ساعت گل و میوه فرامیرسید.»▫️(گزارش به خاک یونان، نیکوس کازانتزاکیس، ترجمه صالح حسینی، ص۵۰۱_۵۰۲).