گل سرخخاخامی از روزگاران کهن، خاخام ناهمن، سالها پیش به من آموخته بود که موعد گشودن دهان و سخن گفت…
انتشار: 2026/07/02 07:29 UTC
گل سرخخاخامی از روزگاران کهن، خاخام ناهمن، سالها پیش به من آموخته بود که موعد گشودن دهان و سخن گفتن و برداشتن قلم و نوشتن را بشناسم. او آدمی ساده و خوشمشرب و باتقوی بود. به پیروانش هم میآموخت که چگونه ساده و خوشمشرب و باتقوی باشند. اما یک روز بهپای او افتادند . شکوهکنان گفتند: «خاخام عزیز، چرا مانند خاخام صدق[Rabbi zadig] سخن نمیگویی، چرا به طرح اندیشههای بزرگ و ایجاد نظریات بزرگ دست نمیزنی، تا مردم با شنیدن گفتار تو حیران بمانند؟ هیچ کار دیگری به جز سخن گفتن با کلمات ساده، مانند یک مادر بزرگ، و قصهگویی از تو برنمیآید؟»خاخام مهربان لبخند زد. زمانی دراز پاسخ نداد. عاقبت لب باز کرد و گفت:_ یک روز گزنهها از بوتهٔ گل سرخ پرسیدند: «بانو، نمیخواهی رازت را به ما بگویی؟ چگونه گل میسازی؟» و بوتهٔ گل سرخ پاسخ داد: «خواهرها، راز من بسیار ساده است. تمام زمستان، با صبر و توکل و عشق، خاک را عمل میآورم و تنها یک چیز در ذهن دارم: گل سرخ. باران تازیانهام میزند، باد برگهایم را جارو میکند، برف بر سرم هوار میشود؛ اما من تنها به یک چیز میاندیشم: گل سرخ. خواهرها، راز من این است.»مریدانش گفتند: «استاد، نمیفهمیم.»خاخام خندید و گفت: «خود من هم درست نمیفهمم.»_ پس منظورت چیست، استاد؟_ منظورم این است که وقتی اندیشهای دارم، آن را با صبر و توکل و عشق، عمل میآورم. و هنگامی که لب باز میکنم (این چه سِرّی است، فرزندانم)، اندیشه به صورت قصه بیرون میآید.بار دیگر خندید و اضافه کرد: «ما انسانها آن را قصه مینامیم. بوتهٔ گل سرخ، آن را گل سرخ مینامد.»▫️(گزارش به خاک یونان، نیکوس کازانتزاکیس، ترجمه صالح حسینی، ص۵۱۱_۵۱۲).