.«این کتاب عذاب کشیده، برای ژیسلین نگاشته شده.میان من و تو پرچینی است دلآویز. مرگ تو این پرچین را…
انتشار: 2026/07/02 07:30 UTC
.«این کتاب عذاب کشیده، برای ژیسلین نگاشته شده.میان من و تو پرچینی است دلآویز. مرگ تو این پرچین را ساخته. چوبش از سکوت است. ضخیم نیست. سِهرِهای روی آن نشسته.زمانی که در این دنیا بودی بسیار دوست داشتم که به همراهت از دشت سبز شگفتانگیز، از همخوانی بیشههایش و از اشعار پرچینهایش بگذرم.پرچینی که مرا از تو جدا میکند کمارزش است. تو در آن سوی زندگی هستی، در مجموع نه چندان دور.چهرهٔ بازآمدهٔ تو، حتی پس از گذران این همه سال در گورستان زیبای روستا، شادابی گلهای سرخ باغچه را دارد.مدتهاست به سراغ دیاری که در آن استخوانهایت دیگر چیزی جز غبار نیست نرفتهام. در خیالم بر پُل سرخی که دوست داشتی روی آن گردش کنی، چند قدم برمیدارم. پشت به آفتاب جلو میآیی، چشمهایت از تبی سالم میدرخشند.با نوشتن دربارهٔ تو کم و بیش میتوانم دستگیرهٔ بلورین درِ بهشت را بچرخانم. کم و بیش. این زندگی که در آن جز شکست خوردن کاری نمیتوان کرد، به اندازهٔ کافی زیباست، باور نداری؟بیست سال زیر خاک، استخوانهای تو را صیقلی داد و قلبم را به سنگ خارایی تبدیل کرد.در برابر دیوارهای یک شهر کارگری، بر من ظاهر میشوی، چهرهٔ زیبای هندیت را آفتابِ آفتابها نورانی کرده است. همان پلوور چهارخانهٔ سفیدی را به تن داری که بسیار دوست میداشتم.شیوهٔ بازگشت تو از گذشته، برداشتن آجری از دیوار زمان و نشان دادن لبخند کوتاهی از روزنهٔ آن، چقدر زیباست.لبخند تنها نشانهٔ گذر ما از جهان هستی است.سرمست از پاکیِ درکناپذیر زندگی، از جاده اوشون پائین میآیی، کودکیت را بازیافتهای، از لکههای سیاه فروریخته از درخت توت، شاد و شگفتزدهای و در هر قدم تکههای فرشتگان را همراه با هوای آبی، فرومیبری.اگر از من بپرسند زیباترین رخداد دوران جوانیم کدام است، میگویم گردشهایمان، خداشناسیِ صنوبرهای سبز همراه با بازیهای هِلِن.دستهایمان که کودکانه به هم فشرده میشدند مدتها پس از آنکه به استخوان، به خاک و سپس به هیچ تبدیل شوند، داستانشان را ادامه خواهند داد.در اتاق دخترت دو زانو نشستهای و اسباببازیهایشان را مرتب میکنی: این آخرین تصویری است که در این زندگی، از تو در ذهن دارم...بیست سال پس از مرگت، بایگانی قلبم هنوز در دسترس من است.تو را دوست داشتم همانگونه که تکفرزندی نابغه را دوست میدارند.روی پلههای خانهٔ دوران کودکیات نشستهای و در پانزدهسالگی بلندیهای بادگیر را میخوانی. وقتی دبیر فرانسهات، که از خیابانتان رد میشود، کتاب خواندنات را تبریک میگوید شعلهٔ کتاب روی چهرهات میافتد و همانگونه سرخ میشوی که بعدها، هزاران بار دیگر، سرخ شدی.کتابی که به من امانت داده بودی، حتی اگر گمش میکردم، باز هم دستهایت را میدیدم که این پارهٔ آتش را محکم گرفتهاند تا از سرمای جهان در امان بمانی.دستت زیر صفحهای، زیر چند کلمه را با مداد خط کشیده است. هیچ پاککنی برای محو این زمینلرزه وجود ندارد.هیچ چیز مسرتبخشتر از اندیشیدن به آنها که دیگر نیستند، وجود ندارد: با این اندیشه، آنها بازمیگردند و ما گویی با مرگ بازو انداخته و پیروز شدهایم، و برای لحظاتی طعم شیرین چیرگی بر ظلمات را حس میکنیم. لبخندِ روی لبم، لبخند توست.در خیابان الوار، گل یاسی گوشهای کوچکش را به دیوار آشپزخانهات چسبانده بود. تو این خانه را ترک کردهای. ساکنان دیگری وارد خانه شدهاند. پرستوهای دیگری در جستجوی آسمانی با شاه تیرها. گلهای یاس دیگر به چیزی گوش نمیدهند. صدای تو بود که رنگهایش را به او ارزانی میداد. صدای تو و خشمهای فرشتهوارت.در بیمارستان روی چهرهات سر خم میکنم اما بیش از اندازه به کار مُردن مشغولی. خیالپردازیِ یک عصب، لبت را اندکی به بالا برگردانده. چشمهایت را نمیبینم. آنها را رو به روشنایی درون فروبردهای.وقتی تلفن زنگ زد، داشتم قهوه مینوشیدم. نفهمیدم به من چه میگویند. بیست سال است که قهوه داغ مانده و من منتظرم که آن را بنوشم.دنبال چهرهات میگردم. همانطور که در تاریکی دنیال کلید برق میگردم.امشب برف روی مزارت میبارد.سخنم را دریاب: فقط میخواهم بگویم که نفس کشیدن، تنها نفس کشیدن بدون تو، یا به سوی پنجرهٔ برفگرفته قدمی برداشتن، مانند آن است که میلیاردها بار خنجرم بزنند.آدمهایی هستند که دوست داریم دائماً حرف بزنند، که صدایشان تا آخر دنیا ادامه داشته باشد. شنیدن صدایت را دوست داشتم. دوست داشتم اُفتوخیزهای نفَست، آن تار صوتی آفتابی صدایت را بشنوم... صدایت به سکوت این دنیا آویزان مانده.برایت مینویسم تا تو را به دوردستتر از مرگ یبرم.لبخند میزنی، حتی هلاکشده لبخند میزنی.این دستهگل کوچکی برای خاکسپاری است که کودکی با سری تراشیده، ناشیانه به سویت دراز کرده است.»(تاریکیِ روشن، کریستیان بوبن، ترجمه مهوش قویمی، نشر آشیان).