.جهان را از نگاه تو میبینم«آیا مواجهه با دیگری اساساً امری ناممکن نیست؟... چکونه میتوان یقین داشت…
انتشار: 2026/07/06 16:42 UTC
.جهان را از نگاه تو میبینم«آیا مواجهه با دیگری اساساً امری ناممکن نیست؟... چکونه میتوان یقین داشت که این مواجهه حقیقی است و ما دستخوش اوهام نیستیم؟... دقیقاً از طریق مشاهدهٔ این واقعیتِ روزمره که قادریم از محوریت خود فاصله بگیریم: هر بار که کامیاب میشویم جهان را از دریچهی چشمانِ دیگری بنگریم، بر ناممکنبودنِ نظریِ این امر خط بطلان میکشیم. آری، زندگی از نظریه نیرومندتر است: هر بار که دنیا خود را به شیوهای دیگر بر من عرضه میکند، زیرا که آن را با چشمانِ تو کشف میکنم، درمییابم که با تو مواجه شدهام.بشنویم از زبان آلن بدیو: «عشق [...] ساختن است، حیاتی است که بنا میشود، دیگر نه از چشماندازِ "یک" که از چشماندازِ "دو".» و این ساختن، همچون همهی ساختنها، زمانبر است: زمان میبرد تا دیگری را کشف کنیم، تا دریابیم او تا چه اندازه چیزها را از زاویهای متفاوت مینگرد. بدیو چه زیبا مینویسد: «هرگز کارمان با شناختنِ دیگری و گشتن پیرامونِ او به پایان نمیرسد». چگونه میتوان بیوجودِ عشق و دوستی به چنین امرِ خطیری دست یازید؟ چگونه میتوان اینسان ناممکن را آزمود: جهان را با چشمانِ دیگری دیدن؟ برای امید بستن به چنین کاری، نیازمندِ احساساتی پایداریم: دوستی یا عشق. بیاین عواطفْ تجربهی فکریِ تغییرِ دیدگاه مطلقاً ناممکن میبود. بیعشق و دوستی، از آزمودنِ این تجربهی دگربودگی، یکسره ناتوان میبودیم.معنای گفتهی رازآمیزِ افلاطون نیز همین است: «آنکه هرگز عشق نورزیده نمیتواند فلسفه بورزد». اگر فلسفیدن به معنای برونشدن از زندانِ باورهای خویشتن و آموختنِ اندیشیدن «علیهِ خود» باشد، آنگاه عشق دروازهی ورودِ من به فلسفه است؛ چرا که به من میآموزد خود را به جای دیگری بگذارم و جهان را از منظری بنگرم که منظرِ تفاوت است، نه اینهمانی. [...]... آلن بدیو مینویسد: «خصم اصلی عشق _آنکه باید بر او چیره شوم_ نه دیگری، که خودِ من است؛ آن "من"ی که در سودای هویت بر تفاوت میشورد و میخواهد جهانِ خویش را بر جهانی تحمیل کند که از صافی تفاوت گذشته و باز ساخته شده است.» اگر تو را دیدهام، اما این مواجهه نگاهم را به جهان دگرگون نساخته است، اگر چنان به «منِ» خویش پایبندم که جهان را همچنان چون گذشته میبینم، پس بهراستی با تو مواجه نشدهام. شاید سالها در کنار تو زیستهام، بیآنکه تفاوت بنیادین تو را تجربه کنم. بدیو در ادامه میگوید: «[عشق] پیشنهادی است برای چگونهزیستن، بنانهادنِ جهانی از منظری مرکززُدوده.» آنگاه که با تو مواجه میشوم، در مییابم که جهان را میتوان به شیوهای جز از دریچهی شعور فردیِ تنها نیز آزمود؛ «چنانکه این جهان رخ مینماید، زاده میشود، بهجای آنکه صرفاً چیزی باشد که نگاهِ شخصیِ مرا میآکنَد. عشق همواره امکان گواهبودن بر زایش جهان است.»[...]دکارت، آنجا که به آفرینش جهان بهدست خداوند میاندیشد، از «خلقت مستمر» سخن میگوید؛ یعنی خداوند به آفرینش جهان یکبار برای همیشه بسنده نمیکند، بلکه دمادم به خلق آن ادامه میدهد. مواجهه با دیگری نیز تنها در آنِ نخستین رخ نمیدهد: ما نیز، همچون خداوند، هر روز در کار مواجهه با معشوقایم و تجربهمان را از تفاوت بنیادین او ژرفا میبخشیم. پس میتوان به داستان عشقی اندیشید که رو به زوال نمیرود، بلکه در کاوشِ تفاوتِ معشوق بال و پر میگشاید و ژرفا مییابد. مواجهه خودش فراخوانی میشود به تداوم مواجهه: هرچه به راز دیگری نزدیکتر میشوم، آن راز بیشتر از دست میلغزد. از آنجا که دیگری یکسره تفاوت است، هر آنچه اندکاندک از او درمییابم بیش از پیش باعث میشود شیفتهی چیزی شوم که همچنان بر من پوشیده است. گویی آن راز هم محدودتر میشود (چرا که تو را بهتر و بهتر میشناسم) و همزمان ژرفتر میشود (زیرا معمای تو به این شناخت تن نمیدهد). اینجا نیز باید از نگرشی شمارشی فراتر رفت تا به جادوی مواجهه راه بُرد.»(فلسفهی مواجهه با دیگری، شارل پِپَن، ترجمه قاسم مؤمنی، نشر ماهی، ص۴۸ تا ۵۲).