شُکرانه شو!شکرانه دادی عشق را از تحفهها و مالهاهِل مال را، خود را بده، شکرانه شو، شکرانه شو!(دیوا…
انتشار: 2026/07/08 23:46 UTCویرایش: 2026/07/31 23:52 UTCدریافت: 2026/07/31 23:52 UTCآخرین مشاهده: 2026/07/31 23:52 UTC
شُکرانه شو!شکرانه دادی عشق را از تحفهها و مالهاهِل مال را، خود را بده، شکرانه شو، شکرانه شو!(دیوان شمس، غزلِ ۲۱۳۱)کمال شکر در این است که با تمام وجود دریابیم قادر به سپاسگزاردن نیستیم. آنچه به ما بخشیده شده، چندان وافر و فراگیر است که رساترین شکر، اظهارِ عجز از شکر است. شکرِ به سزا، از من و ما، ساخته نیست. اما اظهارِ فروتنانهٔ این عجز و ناتوانی، کمالِ شکر و سپاسگزاردن است.از دست و زبانِ که برآیدکز عهدهٔ شُکرش به درآید(گلستان، سعدی)سعدی ثنای تو نتواند به شرح گفتخاموشی از ثنای تو حد ثنای توست(سعدی، غزلیات)و گفت: «کمالِ شکر در مشاهدهٔ عجز است از شکر.»(ابومحمد جریری؛ تذکرةالاولیاء، ص۶۳۳)و گفت: «... غایت شکر عارف آن است که بداند که عاجز است از آنکه شکر او تواند گزارد یا به حد شکر تواند رسید.»(سهل بن عبدالله تستری؛ همان: ص۳۱۸)و گفت: «الهی تو میدانی که عاجزم از مواضعِ شکر تو. به جای من شکر کن خویش را که شکر آن است و بس.»(حسین منصور حلاج؛ همان: ص۶۴۱)و شیخ گفت: یک بار دیگر مرا [شیخ ابوالقاسم بِشر] گفت: «ای پسر! خواهی که سخن خدای گویی؟» گفتم: «خواهم.» گفت: «در خلوت این بیت میگوی. بیت:من بی تو دمی قرار نتوانم کردو احسان تو را شمار نتوانم کرد گر بر تن من زبان شود هر مویییک شکر تو از هزار نتوانم کردما همه روز این بیت میگفتیم تا به برکتِ این در کودکی راهِ حق بر ما گشاده گشت.(ابوسعید ابوالخیر؛ همان، ص۸۶۶)حقیقتِ شُکرجان و گوهر شُکر به این است که در عطاها متوقف نشویم، بلکه عطابخش را ببینیم. تویی که به من ارزانی داشتهای. تویی که مرا نواختهای. و من به نواخت و عطابخشیِ تو مینگرم و بدان دلشادم. مولانا میگفت: «عاشق هدیه نیام، عاشق آن دست توام.»و ابوبکر شِبلی گفته است:و گفت: «شکر آن بود که نعمت را نبینی مُنعِم را بینی.»(تذکرةالاولیاء: ص۶۸۴)نجاتبخشیِ شکراز چشم عارفان آنچه مایهٔ رستگاری است نه وضعیتهای عارضشده بر ما، بلکه شیوهٔ رویارویی ما است. نه غنا و نه فقر، بلکه شُکر و صبر است که نجات روح را رقم میزند. درویشِ صابر از توانگرِ ناسپاس شریفتر است و توانگر شاکر از درویشِ ناصبور، بهتر:یک روز در پیش او سخن توانگری و درویشی میرفت. گفت: «فردا نه توانگری وزنی خواهند کرد و نه درویشی. صبر و شکر وزن خواهند داشت. باید که صبر آری و شکر کنی.»(یحیی بن معاذ رازی؛ همان: ص۳۸۱)لطائف و نکات بسیاری درباب شکر و معنا و ثمرات آن بر زبان عارفان رفته است. حمدون قصّار میگوید حقیقتِ شُکر آن است که خود را محور و صاحب چیزی نبینی. حضور دوست را در آن موهبت و لذت درک کنی. تو تنها دریافت کردهای. اصل، اوست:و گفت: «شکر نعمت آن است که خود را طُفَیلی بینی.»(تذکرةالاولیاء: ص۴۱۵)احمد انطاکی میگفت نافعترین خِرَد آن است که پرده از چشم ما بردارد تا مواهبِ الهی را در زندگی خویش دریابیم، و ما را بر شکر آن یاری دهد:و گفت: «نافعترین عقلی آن بود که تو را شناسا گرداند تا نعمت خدای بر خویش بینی [و] یاری دهد تو را بر شکر آن.»(همان: ص۴۲۶)جنید بغدادی گفته شُکر آن است که مواهب و عطایای دوست را خرجِ روشنی و خوبی کنی و دستمایهٔ تاریکی و ناراستی نسازی:گفت: «شکر آن است که نعمتی که خداوند تو را داده باشد، هم بدان نعمت در وی عاصی نشوی و نعمت وی را سرمایهْ معصیت نسازی.»(همان: ص۴۳۵)ادای شکر با نوع برخورداریِ آدمی تناسب دارد. شکرِ دانستن، پرهیختن است. دانای ناپارسا، ناسپاس است. شکرِ عزّت و سرفرازی، خاکساری و فروتنی است. قدرتمندی که فروتن نیست، ناسپاس است. و شکر در بلا، شکیبا بودن است. و گفت: «تقوی شکرِ معرفت است، و تواضعْ شکر عزّ، و صبرْ شکرِ مصیبت.»(ابوعبدلله بن الجلّا؛ همان: ص۵۰۸)تحقق شُکر، نیازمند نگاهی ارزشبنیاد و بلند است. نگاهی که میتواند خوب ببیند. همهجانبه و با سنجههای درست ببیند. و ضرباتِ غافلگیرانهٔ حیات، او را از دیدن جوانب دیگر، بازندارد:و نقل است که احمد [=احمد حَرْب] همسایهای گبر داشت، بهرام نام بود. مگر شریکی به تجارت فرستاده بود. در راه، آن مال برده بودند، و مال بسیار بود. آن خبر به شیخ احمد رسانیدند. یاران را گفت: «این همسایهٔ ما را چنین کاری افتاده است. برخیزید تا برویم و او را تهنیتی گوییم...» چون به درِ سرای او رسیدند... شیخ گفت: «... ما بدان آمدهایم تا تهنیتی گوییم که شنیدهایم تو را قطعی افتاده است.» گبر گفت: «آری چنان است. اما سه شکر میکنم خدای را. یکی آن که از من ببُردند من از دیگری نبردم؛ دوم آن که از مالم نیمهای بردند. مرا اینجا نیمهٔ دیگر هست چندانکه مایحتاج بود. سوم آن که دین گبرکی برجاست. دنیا خود آید و شود.» احمد را این سخن خوش آمد. یاران را [گفت] که: «بنویسید که ازین سه سخن بوی مسلمانی میآید.»(همان، ص۲۹۵)〰 صدیق قطبی.