تخلّق به اخلاق خداعارفان مسلمان اغلب این سخن را به پیامبر اسلام منسوب میکنند که: «تَخَلَّقُوا بِأَ…
انتشار: 2026/07/25 14:28 UTCویرایش: 2026/07/31 23:52 UTCدریافت: 2026/08/07 23:55 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/07 23:55 UTC
تخلّق به اخلاق خداعارفان مسلمان اغلب این سخن را به پیامبر اسلام منسوب میکنند که: «تَخَلَّقُوا بِأَخْلَاقِ اللَّهِ». یعنی به اخلاق خدا متّصف باشید. مولانا میگفت: «ز خوی خویش سفر کن به خوی و خُلقِ خدا»(غزل ۲۱۴)احمد جوینی، عارف قرن ششم هجری، متنی دارد در توضیح این اتّصاف با عنوان «در بیانِ تخلّقوا بأخلاق الله» میگوید:«معنیِ «تَخَلَّقوا بِأخلاقِ الله» آن است که چون سالک قدم در راه نهد به ریاضتْ اوصاف خود را به جایی رساند که به اوصاف حق موصوف شود، و سالکان راه که اصحابِ طریقت و ارباب حقیقتاند به این معنی مأمورند که تخلُّق به اخلاق خداوند است.»(این برگهای پیر، به تصحیح نجیب مایل هروی، ص۴۴۴)بعد اشاره میکند این اتّصاف به صفات حق، شامل برخی از اوصاف خدا نظیر الوهیت و وحدانیت و صمدانیت و امثال آن نمیشود و در این صفات، امکانِ خداصفت شدن نیست. اما به نظر میرسد حتی در وصف «یگانگی» خداوند نیز برخی از عارفان و اهل معنا راهی برای اقتدا و تأسّی یافتهاند. میگویند همچنان که خداوند یگانه است، آدمی نیز باید در ضمیر خود یگانه گردد و پراکندگیها و تفرقهها را به وحدت بَدَل کند:به آفتاب و به مهتابْ التفات مکنیگانه باش و به جز قصدِ آن یگانه مکن(دیوان شمس، غزل ۲۰۷۶)در این زمینه شاید نگاه شمس تبریزی درخشش بیشتری دارد، آنجا که میگوید ایمان به یگانگی خدا، تصدیقِ یگانگی او نیست، بلکه اتحاد بخشیدن به اجزای پراکندهٔ خویش است. لازمهٔ باور به یگانگی خداوند برای او این توصیه است: یکتا شو!گفت: خدا یکی است. گفتم: اکنون تو را چه؟ چون تو در عالَم تفرقهای، صدهزاران ذره، هر ذره در عالَمها پراگنده پژمرده، فروفسرده. او خود هست، وجود قدیم او هست. تو را چه، چون تو نیستی.(مقالات شمس تبریزی، تصحیح محمدعلی موحد، ص۲۸۰)او یکی است تو کیستی؟ تو شش هزار بیشی! تو یکتا شو، وگرنه از یکی او تو را چه؟ تو صدهزار ذره، هر ذره به هوایی بُرده، هر ذره به خیالی بُرده!(همان، ص۲۵۹)از عالَم توحید تو را چه؟ از آنکه او واحد است تو را چه؟ چو تو صدهزار بیشی. هر جزوت به طرفی. هر جزوت به عالَمی.(همان، ص۶۳۹)اقبال لاهوری نیز احتمالاً متأثر از مولانا است که در توضیح آیه «قل هو الله احد» میگوید:یک شو و توحید را مشهود کنغایبش را از عمل موجود کنبازگردیم به شیخ احمد جوینی و باب پانزدهم کتاب او «مقاصد السالکین». او در این باب شرح میدهد که اقتضای هر یک از صفات حق چیست و چگونه میتوان به آنها اقتدا کرد. از میان آن اوصاف خدا که او بدانها پرداخته، دیدگاه او دربارهٔ اوصافِ «مؤمن»، «غفّار»، «وهّاب»، «سمیع»، «بصیر»، «حیّ»، «صبور» و «حلیم»، خواندنیتر بود:«و صفتِ دیگرْ مؤمن است و معنی مؤمنْ اماندهنده است، چون سالکِ راه به این صفت برسد که جمیع مسلمانان از دست و زبانِ او ایمن باشند به صفت مؤمنی موصوف شده است.و صفتِ دیگر غفّار است و معنی غفّار هولْ آمرزیده[=به شتاب آمرزنده] است، چون روندهٔ راه را مقامِ در گذاشت پیدا شده باشد؛ یعنی از هر آزاری که از خلق به وی رسد از همه تواند که درگذرد به صفتِ غفّاری موصوف شده باشد.صفتِ دیگر وهّاب است و معنی وهّاب بسیاربخشنده است، چون سالکِ راه دَم و قدم و دِرَم از خلقِ خدای دریغ ندارد به صفتِ وهّابی موصوف شده باشد.و صفتِ دیگر سمیع است و معنی سمیع شنواست، چون روندهٔ راه تواند که سخنِ حق را هر که گوید از او شنود بیگرانی، و قبول کند، به صفتِ سمیع موصوف شده باشد.صفتِ دیگر بصیر است و معنی بصیر بینا شده باشد به نورِ فراست، تا همه عیوبِ خود را بیند، و هم کمالِ حالِ دیگران را مشاهده کند، یعنی همه کس را بِهْ از خود بیند، به صفتِ بصیری موصوف شده باشد....و صفتِ دیگر حیّ است و معنی حیّ زندهٔ همیشه است، چون روندهٔ راه را حلاوتِ ذکر به کامِ جان رسد زندگی همیشه در او پیدا شود. چنانکه زندگی تن به جان است زندگی جان به ذکر است، چون روندهٔ راه کوشد تا حلاوتِ ذکر او به جانِ او رسد، به صفتِ حی موصوف شده باشد.و صفتِ دیگر صبور است و معنی صبور بازدارندهٔ عقوبات است از بندگان، چون روندهٔ راه دست از آزارِ مسلمانان کوتاه کرده و در تحمّلِ بارِ خلقْ نفْس را رام کرده و اگر ناگاه از عالم بشریّت به قول یا به فعل خواهد که آزاری به خاطرِ مؤمنی برساند باز به قوّت ربّانی هم از اوّل آن آزار را از آن مسلمان بازدارد که هیچ غباری به خاطرِ وی نرسد، به صفت صبوری موصوف شده باشد.و صفتِ دیگر حلیمی است و معنی حلیم بردباری است، چون سالکِ راه را هر نامرادی که رسد از خلق و آزارِ خلق، آن را به حلم و بردباری پیش آید به صفتِ حلیمی موصوف شده باشد.»(این برگهای پیر: مجموعهٔ بیست اثرِ چاپناشدهٔ فارسی از قلمروِ تصوف، تصحیح نجیب مایل هروی، نشر نی، ص۴۴۴ تا ۴۴۸).