بهارنارنجهاروبهروی شما نشستهام. روبهروی شما بهارنارنجها. بهارنارنجهای اردیبهشت. اما روبهرو…
انتشار: 2026/08/21 14:54 UTCدریافت: 2026/08/21 15:15 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/21 15:15 UTC
بهارنارنجهاروبهروی شما نشستهام. روبهروی شما بهارنارنجها. بهارنارنجهای اردیبهشت. اما روبهرو نشستن ناتمام است. دل را حاضر باید کرد. مبارزهٔ نفسگیری است نگاهبانی دل. کنار زدن پردهها و دودهای غلیظ و خیساندن روح در حضور سپیدتان. اقامت در اقلیم شما به هیچ مجوّزی احتیاج ندارد. ورود به آن از رهگذر سادگی و سکوت امکانپذیر است. نادیده گرفتن زمان، غفلت از فردا، از فرداها. غفلت از تقویمها، ساعتها، دقیقهها، ثانیهها. و خانه کردن در لحظه. لحظهای که همتراز ابدیت است.بهارنارنجها، بهارنارنجهای سخاوتمند، که طعم رستگاری را به درختان پرتقال میچشانید، روبهروی شما نشستن، کوچک نیست. انگار این مواجهه را قرنها پیش از زاده شدن دیده باشم. انگار تکهای هستید از رؤیای کودکی خردسال که خواب را به لبخندی ژرف گره میزند.چه کسی مرا بوسیده است؟ این پرسش کودکانهای است که در لحظاتی نادر از گوشهٔ قلبی زخمخورده میتراود. قلبی زخمخورده که به لطف موهبتی عظیم توانسته است دقائقی کوتاه در برابر دعوت شما سپر بیندازد و خود را وانهد. خود را وانهد و نظارهگر جهانی باشد که در صلح بیهیاهوی شما به وجد آمده است. و راستی، حقیقت زندگی جز لحظههای کمیابِ به وجد آمدن، چه میتواند باشد؟اما اینجا، در حضور بخشنده و نوازشگر شما، چیزهای بسیاری نیز هست. کافی است در این جهان چراغی روشن باشد، تا همهٔ چیزهای لازم، شفافیت خود را بازیابند. و چراغ شما اکنون روشن است. زیر نور پهناور و بیمانند این چراغ، سکوت است که صیقل میخورد و کلمه است که به رقص درمیآید. اینجا، در حضور تابناک شما، خستگی قرنها و آلودگی صداها شفا مییابند. در شماست که دستهای خدا گشودهاند و گرمای تنفس مهتاب، احساس میشود. در سفرهٔ ساده و معطرتان، هر لحظه و هر خاطره، درخششی ناب یافتهاند. تازهتر از آنچه بودند.سبزههای پای درختان، هماهنگ با منطق باد زندگی میکنند. وزش ناپیدایی سرنوشتشان را شکل میدهد و در کش و قوس نرمشان ترانهای سبز زبانه میکشد. شما و علفهای خرامندهٔ خوشبخت، واقعیت را به وهم بدل میکنید. شما؟ نه، تلاقی نگاه من با شماست که به فراسوی واقعیت راه میبَرَد. به قلمروِ وهم، رؤیا، شعر، و شاید عشق.به شما نگاه میکنم و میگذارم از دریچهٔ نگاه، قلبم را فتح کنید. و این شکست خوردن باشکوه است.به شما نگاه میکنم که سرتاسر باغ از عطر حضورتان آبستن است. چه میخواهم؟ چه کسی هستم؟ به کدام سو باید برم؟ و چرا سهم من از سعادت بسیط شما، چنین اندک است؟چیزی نمیگویید. پاسخی نمیدهید. سبکبارتر و رهاتر از آناید که به واژهای آلوده شوید. پاسختان به آوایی بیکلام میماند. آوایی که تنها افسون میکند و خلوص میبخشد. آوایی که همهٔ بارانها را در خود دارد. از اعتمادی ژرف آب خورده است و به اعتمادی ژرفتر رهسپار است. اعتمادی که از مرگ، نیرومندتر است. و من در کلمات، افسون آن آوای گمشده را جستوجو کردهام. آوایی که اینجا، در حضور ناب شما، به گوش میرسد.شما تنها نیستید. اینجا، نگاه کودکانهٔ من است و اندوهی که رام و دستآموز میشود. اینجا، پاکیزهترین رویاهای من حاضرند. در کنار شما، یا نه، در جشن حضور شما لبخندها جان میگیرند. سالیان رفته بازمیگردند. و صداهایی میشنوم که گمان میکردم از یاد رفتهاند. اینجا، پنهانیِ خدا چه اندازه لطیف و لمسشدنی است. عزیزانم چه اندازه زیبا و خرسندند. اینجا، تو، در تماشای آسمان آبی و آفتابیات از بیخویشی لبالبی. در ذوق بالیدنِ گلهای باغچهات، از شبهای پرستاره سرشارتری. در این لحظهٔ اعتماد و حضور، ای همدم دیرینهٔ روح، در نزدیکترین فاصله به من خنده سردادهای.میبینید بهارنارنجها؟ شما تنها نیستید.روبهروی شما مینشینم بهارنارنجها، و آزادی را جشن میگیرم. روبهروی شما مینشینم، و انعطاف سبز علف را نظاره میکنم. در حد فاصل نگاه من و خوشبختی شما، مسیری به درازای ابد کشیدهاند. مسیری آغشته به اشک و لبخند، و تنیده در مه و نوری شکننده. چه چیز مرا به ادامهٔ سفر دلگرم میکند؟ چه چیز جز آوایی دور که پیوسته به گوش میرسد؟ آوایی که طنین آن را در لحظههای صلح و اعتماد، میشنوم. در جان خویش، و در هنگامهٔ حضور شما، بهارنارنجها.۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵صدیق قطبی.