مگر اينكه يك روز در هواي گرم تابستان ديدم صاحب دكّاني با يك مشتري خود گفتگو و منازعه دارند، من به…
انتشار: 2026/07/25 05:37 UTCدریافت: 2026/08/03 12:32 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/03 12:32 UTC
مگر اينكه يك روز در هواي گرم تابستان ديدم صاحب دكّاني با يك مشتري خود گفتگو و منازعه دارند، من به آنها نزديك شده ديدم صاحب دكّان ميگفت: من از تو شش شاهي طلب دارم و مشتري در جوابش ميگفت: من فقط پنج شاهي بدهكارم، پس من در امر آنها دخالت كرده گفتم: خوب است صاحب دكّان نيم شاهي صرفنظر كند و مشتري هم نيم شاهي اضافه بدهد تا اختلاف و نزاع خاتمه يابد. صاحب دكّان ساكت شد و چيزي نگفت، وليكن چون حقّ با صاحب دكّان بود و صاحب دكّان از حكم من راضي نبود و من بهسبب اين حكميّت حقّ مسلّم او را ضايع كرده بودم، تصوّر ميكنم به اين علّت خدايتعاليٰ اين مار را مأمور فرموده تا هريك ساعت مرا بدين منوال نيش بزند تا براي حكم خلاف عدالت من كيفري باشد...

