✅میان بودن و نبودناز همه چیز خالی شدهایم. نه آنقدر شوق و شادی در ما ماندهاست که با خنده و امید ب…
انتشار: 2026/06/19 05:55 UTC
✅میان بودن و نبودناز همه چیز خالی شدهایم. نه آنقدر شوق و شادی در ما ماندهاست که با خنده و امید به سوی روشنایی بدویم و نه آنقدر تلخی و تباهی دیدهایم که تا انتهای تاریکی برویم.نه چیزی را از دست دادهایم که برایش عزاداری کنیم و نه چیزی به دست آوردهایم که به شکرانهاش جشن بگیریم و هورا بکشیم. در میانهی برزخِ بیرنگ و بو، میان بودن و نبودن معلق ماندهایم.روزهایمان میگذرند، اما خودمان به هیچ جا نمیرسیم. مانند ساعتی قدیمی عقربههایمان میچرخند اما زمانی را نشان نمیدهند. آونگوار میان بدزمانی و بیزمانی در رفتوآمدیم. هروله هراسیم! تاب تباهی! هر آدمی که در خیابان میبینیم، عقربهی تنهای ساعتی شکسته است؛ در نوسان اما بیمقصد. هر چهره از ما قاب عکسی است بیمکان و هر نگاه روایتی است بیسرانجام.گذشته پشت سرمان چون شهری متروک جا ماندهاست؛ شهری که کوچههایش را میشناسیم اما توان بازگشت به آن را نداریم. آینده پیش رویمان چون درّهای عمیق و عجیب دهان گشودهاست؛ درّهای چنان دور و دیر که نه میتوان به آن دل بست و نه از آن دل کَند. هم ماندهایم، هم درمانده. نه دل، میل ماندن دارد و نه پا، پروای رفتن.گاه میشود که حال ناخوشاحوالی را پیدا میکنیم که در میانهی عمل جراحی به هوش آمدهاست. واااای از این وحشت! سری روی تنمان نیست! جای دست و پایمان عوض شده! در کالبد خویش بیگانهایم. درد بسیار است و دوا اندک. تیغ تباهی به جای چاقوی جراحی بیقاعده میبُرّد، بیقانون میدوزد.جملهای هستیم که فعلش را دزدیدهاند؛ غزلی بلند و برازندهایم که قافیهمان را گم کردهایم. سطری برجسته از کتاب کائناتیم، اما از معنا تهی. پیامی نمیرسانیم، خبری نمیدهیم. با هر زبانی که گفتوگو میکنیم جز گرفتاری حاصلی ندارد. مشتی واژهی وحشتزدهایم در دفتر دنیا.کراهت کار و بدبختی بار به جایی رسیدهاست که غنوده در غنا و فریفته در فراوانی، احساس فقر میکنیم؛ چند میلیارد ماشین زیر پایمان است. چند ده میلیارد سقف بالای سرمان با این حال جسارت آن را که شب شکم سیر بر بالین بگذاریم نداریم! دستمان پر است و شکممان خالی!بدجور و بیجا گرفتار شدهایم. مثل جغرافیایی بیتاریخ سرگردانیم. زمین زیر پایمان و زمان پیش رویمان هر دو نامطمئن و گنگ و گم و گرفتهاند. گویی وارونه گام برمیداریم. به جای پیش ما به واپس گام میگذاریم!مادربزرگم خدابیامرز، اهل گفت و گلایه نبود. اما وقتی رنجش از حد میگذشت و کارد به استخوانش میرسید، دست بر سینه میکوبید و رو به آسمان میگفت: «خُدا هِه چی مِنْ تَه بی بائی!»۱ما هم به همان نقطه رسیدهایم؛ نقطهای که کارد به استخوان میرسد. جایی که زبان از توضیح درماندگی ناتوان است و آدمی فقط میتواند سر به آسمان بردارد و خدا را به جای هزاران واژه بر زبان آورد.پینویس: ۱- خدایا مانند من گرفتار شوی!✍️نویسنده: ماشا اکبری | سرچشمه: سیمرهی شمارهی 823 (20 خرداد 405)avayeseymare.ir/?p=33656https://t.me/seym…

