[ پلسوخته ]خیابان مثل همیشه و هر روز عصرهای کابل از کوتهسنگی تا خود پلسوخته بیروبار است. از گولا…
انتشار: 2026/06/20 20:21 UTC
[ پلسوخته ]خیابان مثل همیشه و هر روز عصرهای کابل از کوتهسنگی تا خود پلسوخته بیروبار است. از گولایی دواخانه قدمزنان میآیم و در ایستادگاه ماشینها ایستاد میشوم و خیابان کوتهسنگی تا پلسوخته را از نظر میگذرانم. خیابان که خلوت میشود از بر جاده گذر میکنم و خودم را به کتارههای سنگی و سیمانی بین خیابان میرسانم. از بالای شانهی راستم خیابان را نگاه میکنم. دخترک نه سالهای را میبینم پیراهنتنبان سیاه مخمل پوشیده و چادری نسواری روی سر دارد. آن طرفتر روی کتاره نشسته و یک قوطی رنگورورفته و دودزده را از دستهی سیمیاش گرفته است. میتوانم بگویم: اسپندی است. چشمهای آسمانیاش مرا میبیند و چادری را روی موهای خرماییرنگش میکشد و با شنیدن صدای آرنگ ماشین از جایش بلند میشود. کمتر از چند ثانیه بعد، به طرف سراچهی سفید میدود و قوطی اسپندیاش را مثل پلخمان چرخ میدهد و دود سفید اسپند از قوطیاش چرخیده و چرخان میبرآید. دست کوچکش را به سوی راننده دراز میکند، اما ناامید برمیگردد.آن طرفتر از او دخترک چشمبادامی و سفیدچهرهای را میبینم که پهلوی موتورسیکلت پدرش ایستاده و منتظر آمدن پدر است. سارافوندامنش با موهای بستهشده و مشکیاش من را به کودکیهای دخترم میبرد و یاد آن روزها را زنده میکند.هردو دخترک در فاصلهی اندک از هم، نزدیک به بیلبورد خیابانی غولآسایی ایستادهاند که روی یک ستون فلزی بلند ایستاده و نوشابهی انرژیزای ساخت جرمنی را تبلیغ میکند.از خیابان میگذرم و خودم را به کراچیهای آن سوی خیابان میرسانم. هرکدامشان یک سودایی را صدا میزنند. یکی لیمووالا صدا میکند. یکی بامیهوالا، یکی گیلاسوالا، یکی تربوز لیلام میکند و یکی هم کچالو. هر نوع میوه و ترکاری که بخواهی در کراچیهای پلسوخته یافت میکنی.همچنان که میروم و راهم را از بین کراچیها باز میکنم یک ماشین سراچه را میبینم که ایستاده است و غذای نذری پخش میکند. معلوم نیست چه غذایی است. فقط ظرفهای یکبار مصرف سفیدرنگ را میبینم که معمولا برای برنج و پلو استفاده میشوند. دقیقه نمیگذرد که سوداگرها و رهگذرها جملگی به طرفش هجوم میبرند و خیراتگر خودش را داخل ماشین میاندازد، در را بسته میکند و راننده را دستور میدهد حرکت کند. غذاهای نذری روی صندلیهای پشتی سراچه خودنمایی میکند و چشمان مردم بینوا ماشین را دنبال میکند و کودکان کوچک و کلان را میبینم از هر طرف میدوند تا خود را به سراچه برسانند. سراچه همچنان بدون توقف میرود و کودکان خیابانی پیاش خیز میکنند.| کابلنوشت |مرتضی شاهترابی، شنبه ۳۰ جوزا ۱۴۰۵