*«كهن ديار يار» وطن در شعر نادرپور▪️ علی اصغر شعردوست*وطن در شعر نادر نادرپور را بايد در ميانه احوا…
انتشار: 2026/08/06 19:05 UTCدریافت: 2026/08/15 06:42 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 06:42 UTC
*«كهن ديار يار» وطن در شعر نادرپور▪️ علی اصغر شعردوست*وطن در شعر نادر نادرپور را بايد در ميانه احوال او كنار پلهاي ونيز جست، آنجا كه آواز قايقران با زمزمه دلش گره ميخورد و او در ميانِ آن همه آب، باز هم تشنه خاك دلافروزِ آفتابي خويش است. اين پلها، او را از تهرانِ كودكي به پاريسِ جواني، از پاريس به رم و سپس به لسآنجلسِ پاياني بردند؛ اما هيچ كدام، نه پلِ ريالتو و نه پلِ سوربن، نتوانستند او را به كهن ديار برسانند.او در شانزدهم خرداد ۱۳۰۸ در تهران زاده شد، در خانهاي كه پدر و مادرش، هر دو از خاندانهاي اصيل، آشنا با ادبيات كهن و جديد ايران و نيز آشنا با زبان و فرهنگ فرانسوي بودند. در پنج سالگي، الفباي فارسي را نزد پدر آموخت و شبها، پدر، روزنامه ايران را بر بالين او ميخواند. اين انسِ زودهنگام با كلمه، بعدها در شعر او به موسيقي و انسجام بدل شد؛ دو بالي كه شعر نادرپور را بر فراز روزگار خويش به پرواز درآورد. او پس از تحصيلات متوسطه در دبيرستان ايرانشهر، در بيست سالگي راهي فرانسه و از دانشگاه سوربن، در رشته زبان و ادبيات فرانسه، فارغالتحصيل شد و سپس در سال ۱۳۴۳، براي آموختن زبان ايتاليايي به رم سفر كرد. اما در تمام اين سالهاي دوري، وطن چون زخمي كهنه، در هر بيت، در هر مصرع، خود را مينماياند.در شعر «ونيز … ونيز …» او ونيز را براي زندگي برميگزيند، اما در آن سرزمينِ شگفتانگيز، همچنان غمِ دوري وطن، دلش را آزرده است. اينجا، ونيز فقط يك شهر نيست؛ ونيز هر جايي است كه ايران نباشد: «اگر ز نيش نگاه ستارگان شبهاو نيز… را سرِ خفتن نيستمنم كه چشم به چشم ستاره ميدوزمو تا سپيده برآيد: ستاره ميدوزمو تا سپيده برآيد: ستاره ميشمرممنم كه در دل درياي بيكران، چون او، جزيرههاي پراكنده پريشانموزين قلمرو تاريك در نميگذرممنم كه تيرهتر از آسمانِ توفانيبه ياد خاك دلافروزِ آفتابي خويشدر آسمانِ سحر، دل به گريه ميسپرم» در اين قطعه، «خاك دلافروز» و «آفتابي خويش» براي شاعر همه چيزند. وقتي شاعر در برابر ونيز قرار ميگيرد، نه ونيز كه خود شاعر غريب است؛ نه كانالها كه دل او احساس سرگرداني دارد. نادرپور در اين تصاوير، وطن را نه در جغرافيا كه در خاطره و خاك آفتابي جستوجو ميكند. او از ستارهها و شبها و سپيده سخن ميگويد، اما همه اينها، در برابر خاك دلافروزِ خويش، رنگ ميبازند و در نهايت، دل در آسمانِ سحر، به گريه ميسپارد؛ گريهاي كه در آن، تمامِ غربتِ يك شاعرِ دورافتاده خلاصه شده است.در شعر «زمزمهاي در شب»، اين غربت، سيلآسا جاري ميشود. او از سرچشمههاي اشك عالم و ابري به پهناي زمين سخن ميگويد، اما ميداند كه هيچ يك، لهيب درد خاموش او را تسكين نخواهد داد. در اين سروده، درد خاموش و غم تلخ همه چيزند و راهِ گريز، نه در اشك و نه در ابر كه در خاطر ماست؛ خاطري كه جز خاك دلافروز را به ياد نميآورد: «اگر سرچشمههاي اشك عالم را به من بخشندو يا ابري به پهناي زمين در من فرود آيداگر آن اشك سيلآساره پنهاني دل را به سوي ديده بگشايدلهيبِ درد خاموش مرا تسكين نخواهد دادغم تلخ مرا از خاطرم بيرون نخواهد برد»در «كهن ديارا، ديار يارا»، اين غربت به اوج خود ميرسد. در اين مثنوي بلند، شاعر با كهن ديار خود، ايران سخن ميگويد؛ اما سخني كه در آن، نه پاي رفتن و نه تاب ماندن: «كهن ديارا، ديار يارا ! دل از توكندم، ولي ندانمكه گر گريزم، كجا گريزم، وگر بمانم، كجا بمانمنه پاي رفتن، نه تاب ماندن، چگونه گويم، درخت خشكمعجب نباشد، اگر تبرزن، طمع ببندد در استخوانمدرين جهنم، گل بهشتي، چگونه رويد، چگونه بويدمن اي بهاران، از ابر نيسان چه بهره گيرم كه خود خزانم» در اين قطعه، درخت خشك كه تبرزن بر استخوانش طمع ميبندد، تصويري از سرگرداني شاعري است كه كهن ديار را ترك كرده، اما ديار يار را نيز نميتواند از ياد ببرد. جهنم و گل بهشتي، بهاران و خزان، در اين فضا، در هم ميآميزند و شاعر، در ميانِ اين تضادها، خود را خزان مييابد. در ادامه، از صداي حق و سكوت باطل و كبوتران و پيام جانان سخن ميگويد، اما در نهايت، به سفينه دل ميرسد كه نشسته در گل و چراغ ساحل كه نميدرخشد و اينجا، دعا و التماس با خداوند آغاز ميشود:🔗 لینک یادداشت در وبسایت روزنامه اعتماد▪️ @sheardoost

