*ايران در قطرههاي شعر شكوه قاسمنيا ▪️ علياصغر شعردوست* شكوه قاسمنيا، شعر را چونان شير مادر ميد…
انتشار: 2026/08/16 12:18 UTCدریافت: 2026/08/21 05:30 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/21 05:30 UTC
*ايران در قطرههاي شعر شكوه قاسمنيا ▪️ علياصغر شعردوست* شكوه قاسمنيا، شعر را چونان شير مادر ميداند؛ قطرهقطره، بهآرامي، باتمامي مغذيترين مواد. در اين قطرات نغمهوار، وطن نيز چنان با لطافت و بيريا به جان كودك مينشيند كه هرگز از ياد نميبرد كه خاك…قاسمنيا در ديگر آثارش نيز با همين رويكرد، از ايران و فرهنگ آن سخن ميگويد. «كلاغه به خنده افتاد»، با نگاه طنزآميز و شاد خود، عشق به زيستن در اين سرزمين را به كودك القا ميكند. «هلي فسقلي در سرزمين غولها»، در پسزمينه فضاي فانتزياش، مفاهيمي چون شجاعت و تعلق به سرزمين مادري را بازتاب ميدهد. «قصههاي شيرين هزار و يك شب»، بازآفريني او از گنجينه كهن داستانهاي ايراني است كه با زباني نو، به كودكان امروز تقديم ميشود. قاسمنيا در اين آثار، به كودك نشان ميدهد كه ايران، تنها يك كشور نيست؛ خانه او است، زمين بازي او است و با هر شعر و ترانهاي كه ميشنود، يكبار ديگر عشق به اين خانه را در وجود خود بازمييابد.شكوه قاسمنيا با اين نگاه عميق نشان ميدهد كه شعر كودك، هم سرود شادي است و هم بيانيهاي براي هويت؛ هم ترانهاي براي بازي و هم پلي به سوي تاريخ و فرهنگ.او با تكيه بر تجربه مستقيم خود با كودكان و باور به اينكه شعر بايد مانند شير مادر قطرهقطره به دهان كودك ريخته شود، وطن را نيز در قطرههاي شعرش به جان كودك ميچشاند؛ قطرههايي كه هر يك، عشق و اميد و آگاهي را در دل كوچك جاي ميدهند و نسل آينده را با هويتي ريشهدار و قلبي سرشار از عشق به خاك ايران، به استقبال فردا ميفرستند.🔗 لینک یادداشت در وبسایت روزنامه اعتماد▪️ @sheardoost
پستهای تلگرام — دكتر علي اصغر شعردوست
*شمسلنگرودي وطن در آينه باران و كودكي ▪️ علياصغر شعردوست* شمسلنگرودي در جهان شعري خود، راهي آرام و صميمي براي ديدن انسان و زندگي برگزيده است، جهاني كه در آن، يك تصوير ساده ميتواند دريچهاي به سوي احساسهاي عميق بگشايد. باران، پنجره، كودكي، كوچه و خاطرههاي…در شعر او، اين احساس در چند سطر كوتاه آشكار ميشود: «ميگويي چرا غمگيني!من آينه تواماي وطن» در اين گفتوگوي كوتاه، شاعر و وطن در برابر يكديگر قرار نميگيرند، به هم نگاه ميكنند. وطن در چهره انسان ديده ميشود و انسان، بخشي از سرنوشت خويش را در سرنوشت سرزمينش بازمييابد.اين همان رابطهاي است كه در بسياري از شعرهاي شمسلنگرودي آرام و بيهياهو جريان دارد؛ رابطهاي ساخته شده از مهر، دلبستگي و سالهايي كه انسان با يك زبان و يك فرهنگ زندگي كرده است.شمسلنگرودي، وطن را در تصويرهاي پرهياهو جستوجو نميكند. ايران در شعر او در همان لحظههاي سادهاي حضور پيدا ميكند كه انسان با گذشته خود روبهرو ميشود؛ در باراني كه بوي كودكي دارد، در صدايي كه شعري را زمزمه ميكند و در آينهاي كه چهره انسان را به ياد ريشههايش مياندازد. شايد شيريني شعر او از همين جا ميآيد؛ از اينكه راه رسيدن به معنا را از ميان زندگي عبور ميدهد و وطن را در نزديكترين جاي ممكن، در جان انسان، به تماشا ميگذارد.🔗 لینک یادداشت در وبسایت روزنامه اعتماد ▪️ @sheardoost
*شمسلنگرودي وطن در آينه باران و كودكي▪️ علياصغر شعردوست*شمسلنگرودي در جهان شعري خود، راهي آرام و صميمي براي ديدن انسان و زندگي برگزيده است، جهاني كه در آن، يك تصوير ساده ميتواند دريچهاي به سوي احساسهاي عميق بگشايد. باران، پنجره، كودكي، كوچه و خاطرههاي دور، در شعر او تنها عناصر طبيعت و زندگي روزمره نيستند، هر كدام نشاني از لحظههايي هستند كه انسان را به خويشتن خويش بازميگردانند. شعر شمس با همين نگاه انساني، ميان سادگي و انديشه حركت ميكند، زباني كه گاه لبخند ميآفريند و گاه مخاطب را به تاملي آرام در گذر عمر و معناي زيستن دعوت ميكند.محمدتقي شمسلنگرودي در ۲۶ آبان ۱۳۲۹ در لنگرود چشم به جهان گشود. فضاي فرهنگي خانواده، علاقه به كتاب و شعر را از سالهاي كودكي در جان او نشاند. پدرش از روحانيون منطقه بود و خانهاي كه در آن پرورش يافت، با ادبيات و مطالعه بيگانه نبود. تحصيلات دانشگاهي خود را در رشته اقتصاد و بازرگاني ادامه داد، اما مسير اصلي زندگياش در شعر رقم خورد. نخستين شعرهايش را در سالهاي جواني منتشر كرد و در گذر دههها، با شناخت جريانهاي مختلف شعر معاصر، به زباني شخصي رسيد؛ زباني كه سادگي، موسيقي دروني، تصويرهاي لطيف و توجه به زندگي انسان، ويژگيهاي برجسته آن است.شمسلنگرودي در كنار سرايش شعر، با دكلمه و خوانش آثار خود نيز ارتباطي متفاوت با مخاطب برقرار كرده است. صداي شاعر در اجراي شعر، بخشي از تجربه ادبي او را شكل داده و حضورش در سينما نيز جلوه ديگري از شخصيت هنري او را آشكار كرده است. بازي در فيلمهايي چون«فلامينگو شماره ۱۳»، «پنج تا پنج» و «احتمال باران اسيدي» حضور شاعري را نشان ميدهد كه ميان كلمه، تصوير و صدا رفتوآمد دارد. اين حضورها با همان روحيه آرام، شيرين و شاعرانهاي همراه است كه در شعرهايش ديده ميشود.در شعر شمسلنگرودي، بسياري از معناهاي بزرگ از دل لحظههاي كوچك سر برميآورند. او جهان را از زاويه تجربههاي نزديك انسان ميبيند؛ از جايي كه يك خاطره كودكي، يك منظره طبيعي يا يك احساس ساده، توان تبديل شدن به شعري ماندگار پيدا ميكند. شعر او به زندگي روزمره گوش ميسپارد و از ميان همين لحظههاي آشنا، زيباييهاي پنهان را آشكار ميكند.در يكي از شعرهاي او آمده است: «نه، اين بارانها همان نيستكه بر سر كودكي ميباريداو به هر چه كه دست ميكشيدقلبي ميبخشيدبر هر چهرهاي كه عبور ميكرددسته گلي بر جا مينهادطوري كه شكل انار ميتركيداز گوشه هر سطري ميچكيد...» باران در اين شعر، راهي براي بازگشت به جهان كودكي است؛ جهاني كه درآن نگاه انسان هنوز سرشار از شگفتي است و هر چيز كوچك، معنايي تازه پيدا ميكند. كودك شاعر با لمس جهان، به آن جان ميدهد؛ چنانكه يك باران ساده ميتواند خاطرهاي روشن از پاكي و طراوت را در ذهن زنده كند. همين نگاه شاعرانه به زندگي، يكي از سرچشمههاي اصلي حس تعلق در شعر شمسلنگرودي است، زيرا رابطه انسان با سرزمين، از همين تجربههاي نخستين شكل ميگيرد؛ از كوچههايي كه در آن بزرگ شده، از صداهايي كه شنيده و از تصويرهايي كه در حافظهاش مانده است.لنگرود در شعر او حضوري زنده دارد. شهري كه در كنار طبيعت شمال ايران شكل گرفته، در ذهن شاعر به مجموعهاي از رنگها، بوها و احساسها تبديل شده است. جغرافيا در شعر شمس، با زندگي انسان معنا پيدا ميكند؛ هر مكان، بخشي از داستان آدمهايي است كه در آن زيستهاند. اين نگاه، شعر او را به تجربهاي نزديك تبديل ميكند؛ تجربهاي كه مخاطب در آن ميتواند بخشي از زندگي خود را پيدا كند.شمسلنگرودي در مسير شعري خود دورههاي مختلفي را تجربه كرده است. از پژوهش درباره تاريخ شعر نو تا سرودن مجموعههايي كه با زبان سادهتر و ارتباط گستردهتر با مخاطب همراه بودهاند، همواره دغدغه انسان و جهان پيرامون او در شعرش حضور داشته است. حتي در شعرهايي كه رنگ اندوه دارند، روشنايي و ميل به زندگي همچنان جريان دارد. طنز ظريف، نگاه مهربان و توانايي ديدن زيبايي در امور معمولي، از ويژگيهايي است كه شعر او را براي خوانندگان بسياري دلنشين كرده است.تجربه اقامت چند ساله در خارج از ايران نيز در نگاه او به مفهوم تعلق اثر گذاشته است. شمسلنگرودي درباره چهار سال زندگي در امريكا و بازگشت خود به ايران گفته است: «گرچه در ايران زندگي سخت است، اما در خارج از ايران بيمعني است.» اين سخن از شاعري ميآيد كه خانه را تنها در آسايش و امكانات نميجويد؛ خانه جايي است كه زبان، خاطره، فرهنگ و احساس انسان در آن ريشه دارد. ▪️ @sheardoost
🔻 *صفحه اول روزنامه اعتماد روز چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۵*@EtemadOnline
*آتشفشان عشق به ايران ▪️ علياصغر شعردوست* در ميان صداهايي كه شعر معاصر ايران را روايت كردهاند، گاه شاعراني حضور دارند كه بيش از آنكه در هياهوي زمانه ديده شوند، در حافظه ادبيات ماندگار ميشوند. جواد آذر «كنارهچي» از همين قبيله بود؛ شاعري برخاسته از تبريز،…در اين سطرها، وطن به خاكي تبديل ميشود كه انسان با آن رابطهاي عاطفي و معنوي دارد. خاك در اين شعر، حرمت جايگاه جانهايي را دارد كه براي ارزشهاي بزرگ زيستهاند و نامشان در دفتر روزگار ماندگار مانده است.جواد آذر با اين سروده، ايران را در امتداد تاريخ و فداكاري انسانهايي روايت ميكند كه براي سربلندي آن قدم برداشتهاند. نگاه او به وطن، از جنس تعلقي عميق است؛ تعلقي كه در آن جغرافيا، تاريخ، انسان و آرمان در كنار يكديگر معنا پيدا ميكنند. اين نگاه، ريشه در سنت ديرپاي شعر فارسي دارد؛ سنتي كه از فردوسي تا شاعران معاصر، ايران را عرصه ظهور خرد، آزادگي و اميد دانسته است.جواد آذر، شاعري بود كه ميراث قصيده فارسي را با دغدغههاي روزگار خويش درآميخت. او از شكوه زبان كلاسيك بهره گرفت تا سخني معاصر درباره رنج، مقاومت و آرزوي سربلندي ايران بگويد. در شعر او، وطن تصويري زنده و پوياست؛ سرزميني كه در حافظه تاريخي مردمش نفس ميكشد، در رنجهاي آنان حضور دارد و در اميدهايشان دوباره طلوع ميكند.سالهاي پاياني زندگي شاعر در مهاجرت گذشت و اونزديك به دو دهه در آلمان زيست. سرانجام در سال ۱۳۷۹ چشم از جهان فروبست، اما به خواست دوستان و دوستدارانش پيكرش به تبريز بازگشت و در كنار شاعران و بزرگان ادب فارسي در مقبرهالشعراي تبريز آرام گرفت؛ همان جايي كه بسياري از صاحبان سخن، در همسايگي يكديگر، تاريخ شعر اين سرزمين را روايت ميكنند.شايد ماندگارترين تصوير از جواد آذر، همان آتشفشاني باشد كه در شعرش براي ايران آفريد؛ آتشفشاني از درد، عشق و اميد. شاعري كه ايران را در افق آرمانهاي بلند خويش سرود و صداي وطن را با زباني پرشور و فاخر به گوش زمان رساند.🔗 لینک یادداشت در وبسایت روزنامه اعتماد ▪️ @sheardoost
*آتشفشان عشق به ايران▪️ علياصغر شعردوست*در ميان صداهايي كه شعر معاصر ايران را روايت كردهاند، گاه شاعراني حضور دارند كه بيش از آنكه در هياهوي زمانه ديده شوند، در حافظه ادبيات ماندگار ميشوند. جواد آذر «كنارهچي» از همين قبيله بود؛ شاعري برخاسته از تبريز، شهري كه در تاريخ فرهنگ ايران همواره يكي از خاستگاههاي انديشه، شعر و آزادگي بوده است.جواد آذر در سال ۱۳۱۰ در تبريز ديده به جهان گشود. روح جستوجوگر و طبع عصيانگر او، مسير زندگياش را از قالبهاي معمول آموزشي جدا كرد و او ترجيح داد دانش و ادب را در محضر استادان و انجمنهاي ادبي بجويد. از نوجواني با شعر فارسي مأنوس شد و در ادامه، در انجمنهاي ادبي تهران و ديگر شهرها حضور يافت و به شاعري صاحبنظر تبديل شد. گرايش اصلي او به قصيده بود و در اين مسير از شكوه زباني و استواري ساختار قصايد خاقانيشرواني تاثير پذيرفت.قصيده در شعر فارسي همواره عرصه بيان انديشههاي بلند، اعتراضهاي اجتماعي و ستايش ارزشهاي انساني بوده است. جواد آذر نيز در شعر خود ميان آرمان و واقعيت در جستوجوي گفتوگويي دايمي بود؛ جهاني كه شاعر ميخواست با جهاني كه پيش چشمش ميديد، فاصلهاي آشكار داشت و همين فاصله، سرچشمه بسياري از تاملات شعري او شد.اما شايد شناختهشدهترين جلوه شعر جواد آذر، سرودهاي باشد كه با موسيقي محمدرضا لطفي و در آلبوم «چاووش ۳» جاودانه شد؛ ترانهاي كه در سالهاي پرالتهاب معاصر، صداي عشق به ايران و يادآوري ايستادگي مردم اين سرزمين را به گوش نسلها رساند: «اي ايران، اي آذرِ ايزد نشاناي قل آتشفشانكينتوزان از تابِ دل بر اهرمنآتشفشان، آتشفشان» در اين آغاز، شاعر ايران را با تصوير آتش و كوه ميسرايد؛ سرزميني كه در شعر او نيروي مقاومت و زندگي در وجودش جاري است. آتشفشان در اين شعر، نمادي از انرژي نهفته ملتي است كه در برابر تاريكي و ستم، توان برخاستن دارد.جواد آذر در ادامه، تاريخ ايران را سرشار از فراز و فرودهايي ميسرايد كه در آن رنج و اميد در كنار يكديگر حركت كردهاند: «نيرنگِ بدكارانبيدادِ خونخواراندر تو هنگامهها انگيختآتش و خون به هم آميخت» اين ترانه، روايت سرزميني است كه تاريخ را با همه دشواريهايش پشت سر گذاشته و همچنان نيروي ايستادگي را در خود حفظ كرده است. شاعر در ادامه اين تصوير، از دشتهايي ميگويد كه شاهد رنج و فداكاري بودهاند: «دشتهاي تو را لالهگونخون به دلها درآمد به جوششد به بيدادِ اهريمنيناله در ناي مردم خروش» در اين تصويرسازي، دشتهاي ايران به صحنهاي از تاريخ تبديل ميشوند؛ جايي كه رنج انسان و آرزوي آزادي در كنار هم قرار ميگيرند. آذر با بهرهگيري از زبان حماسي قصيده، ميان طبيعت ايران و سرگذشت مردمانش ارتباطي عميق برقرار ميكند.تصوير شهيدان در اين ترانه، ادامه همان نگاه تاريخي شاعر به ايران است: «اي به خون خفتگانِ شهيدجانسپارانِ راه اميدپاسدارانِ آزادگيمژدهبخشانِ صبح سپيد»شهيدان در اين روايت، حافظان اميد و آزادگياند؛ انسانهايي كه شاعر يادشان را در امتداد آرمانهاي بلند ايران قرار ميدهد. آزادگي، اميد و سربلندي، سه واژهاي هستند كه ستون معنايي اين بخش از شعر را ميسازند. آذر با زباني فاخر، ياد كساني را زنده ميكند كه در شعر او جايگاهي فراتر از يك روايت تاريخي يافتهاند و به نشانهاي از وفاداري به ارزشهاي انساني و ملي بدل شدهاند.اوج عاطفه شعر در خطاب مستقيم به شهيدان شكل ميگيرد: «اي شهيدان راه وطندرود، دروددرودِ بيكرانِ هر زمان ز مانثارِ خاكتانبه جانِ پاكتان» و سپس اين ارجگذاري را به تصويري ماندگار از جاودانگي تبديل ميكند: «كه نامه جهانبه پاسِ يادتانبه رنگِ خون نوشت به افتخارخجسته نامتانستوده گامتانهر كجا هر زمان»🔗 لینک یادداشت در وبسایت روزنامه اعتماد ▪️ @sheardoost

