پیش از تو، با تمامِ احساسهایم غریبه بودم... واژهها را میبلعیدم تا مبادا کسی ردِّ تپیدنِ دلم را پ…
انتشار: 2026/07/14 18:51 UTC
پیش از تو، با تمامِ احساسهایم غریبه بودم... واژهها را میبلعیدم تا مبادا کسی ردِّ تپیدنِ دلم را پیدا کند.گمان میکردم نجاتِ آدم، در فراموش کردن است، نه در دوست داشتن.اما تو آمدی...بیآنکه چیزی بگویی، تمامِ سکوتهای مرا به اعتراف کشاندیاز آن روز، هر بار خواستم نامت را از دلم بیرون ببرم، جهان، از نو با صدای تو آغاز شد.حالا دیگر نه از عشق میترسم، نه از زخمهایش...تنها هراسِ من، روزیست که نگاهت مرا به خاطر نیاوردو اگر دیوانگی همین است که هر شب تمامِ فاصلهها را با خیالِ تو قدم بزنم، بگذار عاقلترین دیوانهی این دنیا باشم.....!! نغمه صادقیان.
