شبیه برگِ افتاده در آغوشِ خیابانمکه از تقدیرِ باد و ضربهیِ باران، هراسانمخدا یک روزِ ابری، در گِلم…
انتشار: 2026/08/20 13:31 UTCدریافت: 2026/08/21 08:10 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/21 08:10 UTC
شبیه برگِ افتاده در آغوشِ خیابانمکه از تقدیرِ باد و ضربهیِ باران، هراسانمخدا یک روزِ ابری، در گِلم اندوهِ دوری کاشتاز آن روز است با هر قطره بارانی، غزلخوانمبهظاهر رو بهراهَم؛ مثلِ میدانی که بعد از جنگ…نمیبینی که پشتِ خندهام، یک شهر ویرانم؟دو دو تا چار تا کردی و گفتی عقل میگویدکجایِ این مساواتم؟ که از هر سو، پریشانمخروشِ رعدوبرق آمد، تکانی داد تهران راتکان داد آنچه را پنهان نمودم زیرِ چشمانمصدا از سنگ میآید، ولی از من صدایی نهسکوتی سالخورده پیرهندوزِ گریبانمو امشب شهر انگاری ورق خوردهست تا آخرشبیه آخرین خط از کتابی رو به پایانممرا در جیبِ بارانیِ خود پنهان کن ای اندوه!که من افتاده در آغوشِ بیرحمِ خیابانم…#زهرا_عبدی🌱🥀

