@BE_WAGHTE_KETAB 📖برگی ازکتاب "صدسال تنهایی،گابریل گارسیا مارکز،ترجمۀ بهمن فرزانه،مؤسسهٔ انتشارات ا…
انتشار: 2026/06/19 04:42 UTC
@BE_WAGHTE_KETAB 📖برگی ازکتاب "صدسال تنهایی،گابریل گارسیا مارکز،ترجمۀ بهمن فرزانه،مؤسسهٔ انتشارات امیرکبیر، چاپ اول: ۱۳۵۳" 💫نیمه شب، ژنرال خوزه راکل مونکادا محکوم به اعدام شد.سـرهنگ آئورلیالوبوئند یا با وجود اعترافات خشونت آمیز اورسولا، حکم اعدام را تخفیف نداد. هنـوز سحر نشده، دراتاقی کـه بعنوان سلول زندان ازآن استفاده میشد به ملاقات محکوم به اعدام رفت. به او گفت: دوست من، فراموش نکن که این من نیستم که تو را محکوم به اعدام می کنم بلکه انقلاب است که تو را تیرباران میکند.💫 ژنرال "مـونکادا" با ورود او حتی از روی تخت بلند هم نشد. جواب داد: دوست من گورت را ازاینجـاگم کن.سرهنگ آئورلیانوبوئندیا از وقتی بازگشته بود تا آن لحظه فرصت نکرده بود خـوب او را نگاه کند. از اینکـه او آنطـور پیر شده بود، از لرزیدن دستانش، و از تسلیم بودن او دربرابرمرگ کـه کمی برحسب عادتش بود،تعجبی نکرد. احساس تحقیر خودرا به حساب ترحم گذاشت، گفت:تو بهتر ازمن می دانی که کلیۀ دادگاههای نظامی حرف مفت است.تو درحقیقت قصاص جنایت دیگران را پس می دهی چون این مرتبه، ما به هر قیمتی شده در جنگ پیروز خواهیم شد. اگـر تو جای من بودی این کار را نمی کردی؟ 💫 ژنرال "مونکادا" از جا بلند شد تا قاب ضخیم عینکش را با پایین پیراهنش تمیز کند، گفت: شاید. ولی آن چه مرا نگران میکند این نیست که تو مرا تیرباران بکنی یا نه. چون تیرباران برای امثال من درحکم مـرگ طبیعی است. عینکش را روی تخت گذاشت و ساعـت و زنجـیرش را باز کرد. ادامه داد: نگرانی من از این است کـه می بینم تو با آن نفرتی که از نظامیها داشتی، با آنهمه مبارزه بر ضد آنها و آن همه تفکر درباره آن ها، خودت عاقبت مثل آن ها شده ای. هیچ آرمانی در زندگی ارزش اینهمه سرافکندگی و خفت را ندارد.. 💫حلقـۀ ازدواج و مـدال مریم چارهجو را درآورد و کنار عینک و ساعـت خود گذاشت و این چنین به صحبت ادامـه داد: اگر به همین ترتیب پیش بروی نه تنها مستبدترین و خون آشام ترین دیکتـاتور تاریخ ما خـواهی شـد بلکـه برای آسایش خـیال خودت حتی "اورسولا" را هـم محکوم به اعـدام خـواهی کرد. سرهنگ آئورلیانو بوئندیا مانند دیواری نفوذ ناپذیر بر جـای خود ایستاده بود. ژنرال مونکادا، عینـک و مـدال و ساعـت و حلقـۀ ازدواج خود را به او داد و لحـن صـدایش را عـوض کرد. گفـت: من تو را احضار نکردم تا سرزنشت کنم،فقط میخواستم ازتو خواهش کنم اینهارا برای همسرم بفرستی.سرهنگ آئورلیانو بوئندیا آنها را در جیب گذاشت [...]/مؤسسهٔ انتشارات امیرکبیر | جعفری✿✨لینک مشاهده و دانلود کتاب "صد سال تنهایی" : اینجا@BE_WAGHTE_KETAB

