اگر مردان نمی بردند امتحانش رانمی دانم که بر میداشت این بار گرانش رامن بیچاره چون بوسم رکاب شهسو…
انتشار: 2025/05/24 06:23 UTCدریافت: 2026/08/19 13:45 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/19 13:45 UTC
اگر مردان نمی بردند امتحانش رانمی دانم که بر میداشت این بار گرانش رامن بیچاره چون بوسم رکاب شهسواری راکه نگرفتهست دست هیچ سلطانی عنانش رافلک کار مرا افکند با نامهربان ماهیکه نتوان مهربان کردن دل نامهربانش رامرا پیوسته در خون میکشد پیوسته ابروییکه نتواند کشیدن هیچ بازویی کمانش راکسی از درد پنهان آشکارا میکشد ما راکه نتوان آشکارا ساختن راز نهانش رامگو در کوی او شب تا سحر بهر چه میگردیکه دل گم کرده ام آنجا و میجویم نشانش راهنوزم چشم امید است بر درگاه او امابه هر چشمی نمیبخشند خاکِ آستانش راچو ممکن نیست بوسیدن دهان یار نوشین لبلبی را بوسه باید زد که میبوسد دهانش راچو نتوان در بر جانان میان بندگی بستنکسی را بنده باید شد که میبندد میانش راگر آن ساقی که من دیدم بدیدی خضر فرخ پیبه یک پیمانه دادی نقد عمر جاودانش راچنان از دست بیدادش دل تنگم به حرف آمدکه ترسم بشنود سلطان عادل داستانش راخدیو دادگستر ناصرالدین شاه دین پرورکه حق بر دست او دادهست مفتاح جهانش راچو برخیزند شاهان جوانبخت از پی نازشجهان پیر گیرد دامن بخت جوانش رافروغی چون به دل پنهان کنم زخم محبت رامگر مردم نمیبینند چشم خونفشانش را