بعد ازین وادی عشق آید پدیدغرق آتش شد کسی کانجا رسیدکس درین وادی به جز آتش مبادوانک آتش نیست عیشش خو…
انتشار: 2026/07/25 05:02 UTCدریافت: 2026/08/14 23:15 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/14 23:15 UTC
بعد ازین وادی عشق آید پدیدغرق آتش شد کسی کانجا رسیدکس درین وادی به جز آتش مبادوانک آتش نیست عیشش خوش مبادعاشق آن باشد که چون آتش بودگرم رو سوزنده و سرکش بودعاقبت اندیش نبود یک زماندر کشد خوش خوش بر آتش صد جهانلحظهای نه کافری داند نه دینذرهای نه شک شناسد نه یقیننیک و بد در راه او یکسان بودخود چو عشق آمد نه این نه آن بودای مباحی این سخن آن تونیستمرتدی تو، این به دندان تو نیستهرچ دارد، پاک دربازد به نقدوز وصال دوست مینازد به نقددیگران را وعدهٔ فردا بودلیک او را نقد هم اینجا بودتا نسوزد خویش را یک بارگیکی تواند رست از غم خوارگیتا بریشم در وجود خود نسوختدر مفرح کی تواند دل فروختمیتپد پیوسته در سوز و گدازتا بجای خود رسد ناگاه بازماهی از دریا چو بر صحرا فتدمیتپد تا بوک در دریا فتدعشق اینجا آتشست و عقل دودعشق کامد در گریزد عقل زودعقل در سودای عشق استاد نیستعشق کار عقل مادر زاد نیستگر ز غیبت دیدهای بخشند راستاصل عشق اینجا ببینی کز کجاستهست یک یک برگ از هستی عشقسر ببر افکنده از مستی عشقگر ترا آن چشم غیبی باز شدبا تو ذرات جهان هم راز شدور به چشم عقل بگشایی نظرعشق را هرگز نبینی پا و سرمرد کارافتاده باید عشق رامردم آزاده باید عشق راتو نه کار افتادهای نه عاشقیمردهای تو، عشق را کی لایقیزنده دل باید درین ره صد هزارتا کند در هرنفس صد جان نثار#عطار | منطقالطیرکانون شعر و ادبیات دانشگاە صنعتی نوشیروانی بابل📚✍ @Sher_nit