به خرد، راه عشق میپویی؟به چراغ، آفتاب میجویی؟تو هنوز ابجد خرد خوانیوز معمای عشق میگویی؟#خاقانی@s…
انتشار: 2026/08/09 09:07 UTCدریافت: 2026/08/15 03:04 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 03:04 UTC
پستهای تلگرام — شعرانه
.▫️بشقابِ بیمرزیبشقاب غذای من مرز من است. نه میخواهم کسی بیاجازه چیزی از آن بردارد و نه کسی از روی مهر و بیاجازه چیزی به آن اضافه کند. نمیخواهم کسی برایم غذای بیشتری بریزد. نمیخواهم کسی بگوید که نمیفهمم چقدر باید بخورم، چرا از فلان چیز کم خوردم یا چرا فلان چیز را میخورم. بشقاب غذای من از اولین مرزهای من است. بشقاب غذا از اولین جاهایی است که در خانه یاد میگیرم دیگری حق دارد یا ندارد که بیاجازه و حتی از روی محبت از مرزهای من عبور کند. بشقاب غذا جایی است که بسیاری از ما با آن بیمرز بودن، بدیِ مرز داشتن و ناتوانی در نه گفتن را آموختهایم. این مفاهیمِ عجیبِ لطف و تعارف، این نههای شنیده نشده و بهرسمیت شناختهنشده، این محبّتهای مرزشکنِ ظاهراً بیهزینه، این من دوستت دارم پس حق دارم هرکجای که زندگیات که خواستم حضور داشته باشمها، این من خیرت را میخواهم و بهتر از تو میدانمها، این پدر و مادر را به بهای رنجیدنِ مدام خود نرنجاندنها، این ناراحت نشو که فلانی نرنجدها، این لبخندهای زورکی برای خوشآمدن دیگری از نوزادی تا بررگسالی، این به احساس و عواطف و عقل خود شک کردنها، این نه گفتن را گناه و مرز داشتن را بیحترامی دانستنها، این حتی مالک بدن خود نبودنها، این همه مرز نیاموختنهای پرهزینه، همه اینها از خانه، از سفره غذا، از لباس و از بدن در کودکی آغاز میشوند و به همه جا، به بدن و ذهن در بزرگسالی، به وقت و عمر، به کار و روابط و پول و هر مرز و حریم دیگری کشیده میشوند. عاقبتش هم خیلی وقتها میشود اضطراب و خشم و شرم. چه کسی فکرش را میکند که بخش زیادی از اضطراب در بزرگسالی از همان سفره و بشقابِ غذا آغاز شده باشد. باید به پشت مرزها برگشت. باید پاسِ ظرف غذا و تن و لبخندهای خود را داشت. باید آزادی و مرز داشتن (که واقعاً با خودخواهی و ندیدن دیگری فرق دارد) را از کوچکترین چیزها آغاز کنیم. باید بتوانیم نه بگوییم، اول به لقمههای غذا و بعد به لقمههای اجبار در همه جا. پس زنده باد بشقاب غذای من وقتی که تنها خودم برای آن تصمیم میگیرم. @TheWorldasISee
تو كیستی، كه من اینگونه بی تو بیتابم؟شب از هجوم خیالت نمیبرد خوابمتو چیستی،كه من از موج هر تبسم توبسانِ قایق سرگشتهروی گردابم...#فریدون_مشیری📷 بسطام @sherahen
گر چه در کوی وفا جا نگرفتی و سراییما نبردیم ز کوی طلبت رخت به جاییبوسهای ده به من خسته، که بسیار نباشدبه فقیران بدهد محتشم شهر عطایی#اوحدی_مراغهای @sheraneh
مدعی گوید که با یک گل نمیآید بهارمن گلی دارم که دنیا را گلستان میکندیا ربیع الانام، ای خرمی روزگاران و یا صاحبالزمان، نظری به حال ما روسیاهانِ دلخسته کنید که هر هزار امیدمان شمایید. 💚@sheraneh
خوشا از عشق مردن اِی که طعم توحلاوت میدهد حتی شرنگ تلخ مردن راتو آن تصویر جاویدی که حتی مرگ جادویینداند نقشت از لوح ضمیر من ستردن رامرا مردن بیاموز و بدین افسانه پایان دهکه دیگر برنمیتابد دلم نوبت شمردن را#حسین_منزوی@sheraneh
برون زین گنبد در بسته پیدا کرده ام راهیکه از اندیشه برتر میپرد آه سحر گاهیتو ای شاهین نشیمن در چمن کردی از آن ترسمهوای او به بال تو دهد پرواز کوتاهیغباری گشتهای آسوده نتوان زیستن اینجابباد صبحدم در پیچ و منشین بر سر راهیز جوی کهکشان بگذر ز نیل آسمان بگذرز منزل دل بمیرد گرچه باشد منزل ماهیاگر زان برق بی پروا درون او تهی گرددبه چشمم کوه سینا مینیرزد با پرِ کاهیچسان آداب محفل را نگه دارند و میسوزندمپرس از ما شهیدان نگاه بر سر راهیپس از من شعر من خوانند و دریابند و میگویندجهانی را دگرگون کرد یک مرد خود آگاهی#اقبال_لاهوری@sheraneh
