روحت دو قسمت شد... میان ما ترک خوردیخوردی به لبهایم... مرا نان و نمک خوردی#مهدی_موسوی
انتشار: 2026/08/17 21:03 UTCدریافت: 2026/08/19 22:15 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/19 22:15 UTC
روحت دو قسمت شد... میان ما ترک خوردیخوردی به لبهایم... مرا نان و نمک خوردی#مهدی_موسوی
پستهای تلگرام — ❅✺✻مهرمینا❅✺✻
.زنی که دوستت دارد راهرگز رها مکنزیرا که بعدهادر هزاران زن او را میجویی و نمییابی..#نزار_قبانی @sheremehr🍃🌻
.نهاده است به غبغب ترنج قالی کرماننشانده بر عسل لب انارهای بدخشاننشسته است به تختی به تختی از گل و کاشیسی و سه بافه رها کرده در شکوه سپاهانسپرده روسری اش را به بادهای مخالفبه بادهای رها در شب کویر خراساندو دست داغ و نحیفم میان زلف پریششلوار شرجی قشم است در شمال شمیرانبرآن شدم که ببوسم عروس شعر خودم راببوسمش به خیال گلابگیری کاشانغزل رسید به آخر هنوز اول وصفمهمینقدر بنویسم فرشته ایست به قرآن #حامد_عسکری@sheremehr🍃🌻
ولی خب تولدت بیشتر از همه برای من مبارکه😍وجودت فاصله هارو برام بی معنی کردهوقتی دوری اما نزدیک ترینی برام❤خواهرانه:بمون برام که داشتنت قند تویِ دلمو آب میکنه👭@mehremina❤
"مهرتو، ميناي من "برایِ تو که می نویسم"عین"از میانِ حروف الفبا به سمت تو روانهو "شین"از شهرهای انتظار عبور می کنددر فراروریِ هرچه فاصله است تا "قاف"این آخرین حرف از کلمه ای که ما را بهم پیوند می زند روایتِ قسمِ خواهرانه ایی باشدکه در امتداد دوست داشتنتباهر نبض خیالم را به سمتت روانه می کند.برایِ تو تا؛مینایِ جانم را در میانِ سپید ها سفید تر بخوانی....ما خواهران سی تنه ی تو تا قله راهی مان نمانده است ای از اهالی عشق فراروی هفت مرحله ...#الهه_محقق🌼🍃@Mohaghegh_elahe
برای تو؛برای مهرمینایی که یک روز، بیخبر از همهچیز، وارد زندگی من شد...۲۷ مرداد ۱۳۹۷...گاهی زندگی، مهمترین آدمهایش رابا سروصدای زیاد وارد زندگیمان نمیکند.گاهی نه اتفاق بزرگی میافتد،نه موسیقیای نواخته میشود،نه حتی خودمان میفهمیم که قرار است چیزی در زندگیمان تغییر کند.گاهی فقط...یک صفحهی مجازی است،یک جمله،یک «تولدم مبارک»و دستی که از میان فاصلهها برای تبریک دراز میشود.آن روز تو را نمیشناختم.نمیدانستم صدایت چگونه است،نمیدانستم چه روزهایی را پشت سر گذاشتهای،نمیدانستم چه چیزهایی خوشحالت میکند و چه چیزهایی دلت را میشکند.فقط میدانستم امروز روز تولد توستو دلم خواست تبریکت بگویم.همین.یک تبریک ساده...اما بعضی «همین»هاقرار است سالها بعد،معنای بزرگی پیدا کنند.من آن روز نمیدانستم دارم برای کسی پیام میفرستمکه قرار است هشت سال بعد،هنوز یکی از آدمهای عزیز قلبم باشد.نمیدانستم قرار است فاصلهی تبریز و مشهدنتواند بین دو قلب فاصله بیندازد.نمیدانستم قرار است صدایتبرایم صدای یک غریبه نباشد؛صدای خواهری باشد که زندگی،اتفاقی و بیمقدمه، سر راهم گذاشته است.نمیدانستم قرار است با هم بخندیمبا هم اشک بریزیم برای هم دلتنگ شویم و از نوشتههایمان با هم حرف بزنیم،گاهی تلفنی ساعتها کنار هم باشیمو گاهی فقط یک پیام کوتاهحواس یکیمان را به دیگری جمع کند.نمیدانستم بعضی آدمهامیتوانند کیلومترها دور باشندو با این حالاز خیلی نزدیکها، نزدیکتر بمانند.اما حالا میدانم.حالا بعد از هشت سال،وقتی به ۲۷ مرداد ۱۳۹۷ نگاه میکنم،میبینم آن روز فقط روز تولد تو نبود.روز تولد یک خواهرانگی هم بود.خواهرانگیای که هیچ شناسنامهای برایش صادر نشد،هیچ نسبت خونی آن را به وجود نیاورد،اما زمان و محبتآرامآرام امضایش کردند.هشت سال گذشت...هشت سال از آن پیام ساده.هشت سال از آن آشنایی.هشت سال از روزی که هنوز برای هم غریبه بودیم.و چه عجیب...امروز اگر به من بگوینداولین بار چگونه با او آشنا شدی،شاید نتوانم بزرگی این اتفاق را در چند جمله توضیح بدهم.چون بعضی آدمها را نمیشود در چند جمله تعریف کرد؛باید سالها را شمرد.باید گفت:هشت سال است که هست.هشت سال است که این خواهرانگی،با وجود فاصله،با وجود زندگی،با وجود تغییر روزگار،هنوز نفس میکشد.و امروز...۲۷ مرداد ۱۴۰۵هشتمین سالگرد آن اتفاق عزیز است.و ما آرامآرام وارد نهمین سالی میشویمکه شاید هیچکدامماندر روز اولش تصورش را نمیکردیم.خواهر جانم...اگر به سال ۱۳۹۷ برمیگشتم،به خودِ آن روزم فقط یک جمله میگفتم:«این پیام را با دقت بفرست...تو هنوز نمیدانی داری به چه آدم عزیزی تبریک تولد میگویی.»و اگر امروز میتوانستم به تو در همان روز اول بگویمکه هشت سال بعد کجا ایستادهایم،شاید میگفتم:«نگران فاصله نباش...بعضی آدمها را فاصله دور نمیکند؛فقط ثابت میکند که نزدیکی واقعی،هیچوقت به کیلومتر وابسته نبوده است.»مهر مینای جانم...امروز تولدت را تبریک میگویم؛اما بیشتر از آن،بودنت را جشن میگیرم.جشن میگیرم که در این دنیای پر از آدمهای گذری،یک نفر پیدا شدکه ماند.جشن میگیرم که از میان هزاران آشنایی،یک آشنایی سادهبه خواهرانگی رسید.جشن میگیرم که هشت سال گذشتهو هنوز وقتی میخواهم تولدت را تبریک بگویم،دلم میخواهد همان دخترِ ۲۷ مرداد ۱۳۹۷ باشم؛همان که هیچ نمیدانست این پیام کوچک،قرار است چنین خاطرهی بزرگی بسازد.برای سال جدید زندگیات آرزو میکنمدلت آرامتر،لبخندت واقعیتر،روزهایت روشنترو سهمت از زندگیبیشتر از تمام چیزهایی باشد که تا امروز برایشان صبر کردهای.و امیدوارم سالهای زیادی بعد،باز هم یک ۲۷ مرداد دیگر برسدو ما هنوز بتوانیم به هم بگوییم:«یادت هست؟همهچیز از یک تبریک تولد شروع شد...»تولدت مبارکخواهر جانم. ❤️هشتمین سالگرد خواهرانگیمان مبارک؛و به امید تمام سالهایی که هنوز نانوشته ماندهاند...با مهر،از تبریز تا مشهدو از دل من تا دل تو. ❤️
