بشنو از من قصه این روزگارقصه شعری که شد بی اعتبارهر که از راه آمد و دامی کاشتادعای طبع و دیوانی داش…
انتشار: 2026/06/30 20:11 UTC
بشنو از من قصه این روزگارقصه شعری که شد بی اعتبارهر که از راه آمد و دامی کاشتادعای طبع و دیوانی داشتدفتر خود را به هر سو وا کندخویشتن را شهره دنیا کندعکس خود چسبانده بر لوحی سپیدژست اندوه و فغان ناامیدنه عروضی نه قوافی نه نظامسطرها پاشیده از هم بی لگاممی نویسد کفش من افسرده استچای در فنجان غربت مرده استگوید این الهام ناب جان ماستآخرین شاهکار این دوران ماستهمچو شاملو سخن پرداختموزن و آهنگ عروض انداختمقوم چپ گرای پر قال و مقالفخر فروشد به اصحاب کمالدود سیگاری و جامی و کتابژست انسان های رنجور و خرابنغمه خوان رنج توده ها شدنداز مسیر معرفت جدا شدندواژه های منجمد سنگین سیاهانقراض نسترن تبعید ماههر چه نامفهوم تر والاتر استعقل عامی زین معانی ابتر استگر بپرسی معنی این سطر چیستدر کلامت ذوق شعر و نغمه نیستپاسخت گوید به لحنی بس درازفهم تو کوتاه و این سطر است رازشعر موزون سنت پیشینیانما فراتر رفته ایم از قید جاناندر این غوغای تزویر و مجازهر کسی بگشوده دکانی درازلوح خود را جلوه ای الوان کنندهذیان را مایه عرفان کنندمن نگاهی می کنم از دوردستبر صف این شاعران خودپرستخنده ای تلخ است بر لب های منزین همه خائن به فرهنگ و سخنسعدی و حافظ به زیر خاک و مامانده با این منجیان ادعابشنو این بخش دگر از ماجراتا ببینی اوج این وهم و خطادکه ای برپا و خلقی صف زنانبهر این هذیان پوچ بی زبانمرحبا گویند و تحسین می کنندخویش را استاد آیین می کننداستکان چای من مصلوب شدمنطق باران دی مجذوب شدبر چنین گفتار سست و بی اساسمی نشیند صد هزار بار سپاسهر که جفتی واژه را پیوند کردخویش را علامه ای دربند کردخود رفاه اندیش و در گفتار چپروز و شب در جستجوی اسم و گپمقتدای جملگی شان شاملوستهر که وزن آورده هجو و هزل ز اوستشعر توهم باشد و شاعر طردخارج از فهم عموم و اهل دردمن در این بازار پر جوش و خروشخسته ام از طبل های پرخروشخسته ام از این همه ژست خرابخسته ام از سایه های روی آبخنده ام می گیرد و دل خسته امزین هیاهویی که از آن رسته ام!مجمعی کردند برپا این کسانتا ستایند این فلان و آن فلاناین یکی گوید تو قطب عالمیدر سخن استاد فخر و خاتمیچون ندیدند از هنر نام و نشانتیغ بستند بر گلوی باستانسطر اول ناله تاریک شبسطر دوم انفجار مغز و تبسطر سوم صندلی عریان شدهدفتر تاریخ ما گریان شدهدور هم جمع اند و غوغا می کنندمهر تایید بر خطای هم زنندارث آن کج رفتار چپ گراشد کَه و یونجه مریدان در چراآن که وزن از شعر این میهن ربودراه این بی دانشان را برگشودوزن را کشتند و نامش شد هنرعالمی زین شاهکار آمد به سرای سخندانان بی مغز و غریبخسته ام زین تیره بازار فریبنظم مولانا و حافظ شد نهانتا بماند مدح این بی دانشانای قلم برخیز و غوغا کن دگرزین سفیهان شعر حاشا کن دگرتا بتابد نور بر این تیرگیبر چنین بی دانشی و خیرگییک لغت از صرف و از نحو و اصولکس نداند در میان این فضولخواندنت ناید کتاب باستانپس چرا گویی ز شعر و داستان؟می نویسد کوره مغزی در کتابعطسه زد امروز به مطبخ آفتابسوزن خیاط شب مصلوب شدجیغ کرم خاکی ام مطلوب شدصد هزاران ابلهِ نادان تَرَشمرحبا گویند و ریزند زر سرشای شما گند آوران این چمنآبرو بردید از شعر و سخنسعدی ار این هرزه پویی دیده بودخشت بر فرق شما کوبیده بودچرک نویس ذهن بیمار خودششد مدال فخر و معیار خودشاز ردیف و قافیه گشته بریطعنه می سازد به نظم انوریگوید اینک آوانگاردم دگربر بُن علم و ادب گشتم تبرنام حافظ بر زبانت ننگ بودعقل تو در فهم نظمش لنگ بودتو که در تقطیع یک سطر روانعاجزی چون کودک ابجد خوانچون ز نادانی قلم برداشته ایتخم هذیان را به هر شعر کاشته ایچپ گرای عافیت اندیش دونکو ندارد بهره ای از چند و چونداس و چکش می کشد بر روی پوستلیک در متنش به فکر آبروستای سفیهانی که با نام هنرشعر فاخر را فکندید از نظرکارتان اوهام و بارتان فریباز شما گشته دل فرهنگ غریببشکنید این کِلک بی مایه هنربس کنید این هرزه گویی را دگرمغزها خالی و تن ها غرق نازمهر تایید جهالت جان گدازشعر آزادش همه فحش و جفنگقافیه در چشم این ابله خدنگای به تف چسبانده سطر بی رمقای سیاهی کرده بر روی ورقبر سر ما تاج منت می نهیکاسه خالی به دست ما دهیتو که حتی یک لغت از بوعلیبر نمیخوانی به دوران جلیگر ببیند شعر تو خیام مابشکند بر فرق تو این جام مامولوی گر که چرندت می شنفتدر تنور آتشینت می نهفتمهر باطل بر دهانتان سزاستاین هیاهو مایه شرم و عزاست#Atin #نیما_آتین
