از آن پیرِ رنجور کاندر شبابگریزان ز می بود و بانگِ رباباز آن کو به هنگامه عقل و هوشخِرد را رها کرد…
انتشار: 2026/08/17 05:32 UTCدریافت: 2026/08/20 09:15 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/20 09:15 UTC
از آن پیرِ رنجور کاندر شبابگریزان ز می بود و بانگِ رباباز آن کو به هنگامه عقل و هوشخِرد را رها کرد و شد دلق پوشبه فرمانِ آن کو ندارد حیاتبسی جان گرفت و حیات از نباتچه داری امید ای باخِردز کژ راه مذهب دمی وارهدنبینی که برنای پُر عقل و هوشکه تیز است و بینا در او چشم و گوشبخواند کتابی که چوپان نوشتخدایی زمکر و ز کردار زشتخدایی که نامش ز تندیس بُردکلامش ز گفتارِ ابلیس بُردجوانی که در عصر دانش چنینچو عصر حجر میبرد نام دینجوانی که بیگانه را چون غلامستاید به نیکی فرستد سلامچه حاجت از آن پیرِ گم کرده راهکه عمرش تلف کرده با اشک و آهبه ایران نگر از چه ویرانه شدچرا تازیان را چو کاشانه شدبه افشین خائن بسی پیرو استکه پیمان یاری ز بابک شکستچو توفیق ناید ز اندرز و پندبه تیغ جفا کار آید به بندنه منبر نشین و نه چون ناصح ایمکه از راه کردار خود فاتح ایمچو در پرده گوید سخن آدمینباید به تردید خوانی دمیمگر آنکه بیگانه باشی از اونهان باشد هم ظنّ و هم راز اونبردی میان شرّ است و خیرکه روشن بُوَد آنکه از ما وُ غیرچو باشد کسی بی طرف در میانبُوَد بی شک از قوم ضحّاکیانشرف دارد آن دشمن دیو خویکه تیغ خصومت کشد پیش رویچه گلهای نو رسته ی پر شَعَفکه پرپر ز خاموشیِ بی طرفکه این شیوه خود خنجر دشمن استچو ضربت به ایران و هم میهن استچه نازی که ایران سرایت بُوَدچو اندیشه ات در عداوت بُوَدگَرَت کینه ورزی نه آهنگِ توستچه حاصل که جهلی بتر ننگ توستچو سازی که در کوک ماهور شدنوا کِی در آن نغمه ای جور شدچو رودی خروشان به دریا رَوَدمخالف کجا مردِ دانا رَوَدنبینی که ملت خروشان چو رودرَوَد بی امان سوی هر آنچه بودببین و بخوان به گوش ات ببندز پندی که آن بُگسَلَد پای بندمکن غفلت از انقلابی نوینکه باشد مقدس تر از حکم دینکه نامش ز شیرانِ خورشید بختبه تن شد تجلی چنین نیک رختمهیا شو ای باخرد کاین قیامنبردِ نهائیست ختم کلامچه باشی چه از ما نباشی بدانستانیم کشور ز دستِ بدانکه سرباز شاهنشه عادلیمچو فرمان دهد بر ددان قاتلیم#صادق_مبارکی

