ایکاش که خندیدن مستانه ما را اثری بوددر نیمه شبان هق هق گرییدن ما را ثمری بودآغوش زمین بر من دلخسته…
انتشار: 2026/08/18 18:20 UTCدریافت: 2026/08/20 09:15 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/20 09:15 UTC
ایکاش که خندیدن مستانه ما را اثری بوددر نیمه شبان هق هق گرییدن ما را ثمری بودآغوش زمین بر من دلخسته گران است و نفس گیرایکاش که از بهر رهائی ز غمش بال و پری بودبا رنج ز تنهائی و بی هم دلی و سینه سوزانایکاش که جنگیدن بی وقفه ما را ظفری بودمائیم هزاران سخن و قصه ناگفته به سینهایکاش که در نظم سخنها دل ما را شکری بودبیمار دلی کان بُوَد ایمن همه از عارضه عشقایکاش که آن عارضه را بر دل ماهم گذری بوددانم به یقین عشقِ به دلبر بُوَد از راحتی جانایکاش نه از راحتیِ خویش به دلبر نظری بودتاریک شد از تلخی گفتارِ حقیقت همه آفاقایکاش که بر ظلمت گفتارِ حقیقت قمری بودتنها شَوَد آن کس که براند سخن راست به عالمایکاش که تنهائی ما از غم و دردِ دِگری بودبارِ همه رنج و غم و درد و سخنِ عالم فانیایکاش نبود و به دل خسته ما شعرِ تَری بودشد رسمِ بقا پرده شب ، دیده فرو بست به خورشیدایکاش شبِ سرد و سیاه دل ما را سحری بود#صادق_مبارکی
پستهای تلگرام — 📛 شعر ممنوعه ⛔️
از آن پیرِ رنجور کاندر شبابگریزان ز می بود و بانگِ رباباز آن کو به هنگامه عقل و هوشخِرد را رها کرد و شد دلق پوشبه فرمانِ آن کو ندارد حیاتبسی جان گرفت و حیات از نباتچه داری امید ای باخِردز کژ راه مذهب دمی وارهدنبینی که برنای پُر عقل و هوشکه تیز است و بینا در او چشم و گوشبخواند کتابی که چوپان نوشتخدایی زمکر و ز کردار زشتخدایی که نامش ز تندیس بُردکلامش ز گفتارِ ابلیس بُردجوانی که در عصر دانش چنینچو عصر حجر میبرد نام دینجوانی که بیگانه را چون غلامستاید به نیکی فرستد سلامچه حاجت از آن پیرِ گم کرده راهکه عمرش تلف کرده با اشک و آهبه ایران نگر از چه ویرانه شدچرا تازیان را چو کاشانه شدبه افشین خائن بسی پیرو استکه پیمان یاری ز بابک شکستچو توفیق ناید ز اندرز و پندبه تیغ جفا کار آید به بندنه منبر نشین و نه چون ناصح ایمکه از راه کردار خود فاتح ایمچو در پرده گوید سخن آدمینباید به تردید خوانی دمیمگر آنکه بیگانه باشی از اونهان باشد هم ظنّ و هم راز اونبردی میان شرّ است و خیرکه روشن بُوَد آنکه از ما وُ غیرچو باشد کسی بی طرف در میانبُوَد بی شک از قوم ضحّاکیانشرف دارد آن دشمن دیو خویکه تیغ خصومت کشد پیش رویچه گلهای نو رسته ی پر شَعَفکه پرپر ز خاموشیِ بی طرفکه این شیوه خود خنجر دشمن استچو ضربت به ایران و هم میهن استچه نازی که ایران سرایت بُوَدچو اندیشه ات در عداوت بُوَدگَرَت کینه ورزی نه آهنگِ توستچه حاصل که جهلی بتر ننگ توستچو سازی که در کوک ماهور شدنوا کِی در آن نغمه ای جور شدچو رودی خروشان به دریا رَوَدمخالف کجا مردِ دانا رَوَدنبینی که ملت خروشان چو رودرَوَد بی امان سوی هر آنچه بودببین و بخوان به گوش ات ببندز پندی که آن بُگسَلَد پای بندمکن غفلت از انقلابی نوینکه باشد مقدس تر از حکم دینکه نامش ز شیرانِ خورشید بختبه تن شد تجلی چنین نیک رختمهیا شو ای باخرد کاین قیامنبردِ نهائیست ختم کلامچه باشی چه از ما نباشی بدانستانیم کشور ز دستِ بدانکه سرباز شاهنشه عادلیمچو فرمان دهد بر ددان قاتلیم#صادق_مبارکی
خانه ام ای وسعت آغوش من ای طنین نام تو در گوش من اولین باری که چشمم باز شد با تماشای تو عشق آغاز شد بوی تو در غربت شب های تار میکشد دست مرا تا کوی یار تو همان خوابی که میبینم به شب نام تو ذکری است شیرین روی لب اولین حرفی که بر لب راندمت با زبان مادری میخواندمت…تیشه ای کز عشق بر سنگی نشستبغض صدها سال را در هم شکستکوچه هایی خسته از تاریخ دورمانده اما در تب یک چشمه نورهر که از آغوش گرمت دور شدجان او در حسرتت رنجور شدتازه میفهمم وطن یعنی دروننه خطوطی نقش بسته در برونمن تو را با عالمی سودا کنمکی توانم عشق را حاشا کنمخون من با خاک تو آمیخته استچون شرابی کز سبوها ریخته استذره ذره حل شوم در بوی توتا ابد باشم مقیم کوی توتو مرا با زخم هایم دیده ایدر شب تاریک من تابیده ایسینه ات گرچه پر از اندوه بودشانه ات در چشم من چون کوه بودروز آخر روز پایان سفرچون فرو افتد نقاب از رهگذردوست دارم خواب در خاکت کنمجان خود را وقف ادراکت کنمتو بهارانی که در پاییز سختمیشکوفد از تنت صدها درختسینه ات گنجینه این روزگاریادگاری تو ز نسلی استوارهرچه ویرانی است آبادان کنیدردها را در دلت درمان کنیعشق تو مشروط بر قدرت نبودبسته بر تاج و زر و مکنت نبودمن تو را بهر شکوهت خواستمنه تو را با جان و روحت خواستمدوستت دارم نه از بهر شعاردوستت دارم چو مجنون بی قرارمن توام دیگر چه حاجت بر سخنای عجین با تار و پود جان و تن#Atin #نیما_آتین
خانه ام ای وسعت آغوش منای طنین نام تو در گوش مناولین باری که چشمم باز شدبا تماشای تو عشق آغاز شدبوی تو در غربت شب های تارمیکشد دست مرا تا کوی یارتو همان خوابی که میبینم به شبنام تو ذکری است شیرین روی لباولین حرفی که بر لب راندمتبا زبان مادری میخواندمتتو همان احساس امن خانه ایدر شب تاریک من کاشانه ایبا تو خندیدم به شوق روزگاربا تو باریدم چو ابر نوبهارچون درختی ریشه در تو کاشتمدر هوایت شاخ و برگ افراشتممن توام تو رنج پنهان منیتو نه میهن تو خود جان منیای درونت ریشه های جان منوی تمام دین و هم ایمان منسال ها گشتم به دنبال سرابتا بیابم عکس رویت را در آبغافل از آنکه تو در من زیستیتو جدا از جان و از من نیستیهر کجا باشم هوایت با من استبوی خاک کوچه هایت با من استمن تو را با خود کشیدم هر طرفچون گهر در سینه در بطن صدفقطعه خاکی نه ای ای نازنینتو جهانی یک جهان در این زمیناستخوان هایم ز سنگ کوه توستسینه ام آیینه اندوه توستجای خون در سینه میجوشی مدامای برایم تا همیشه التیامدر رگانم جوش مستی داده ایبر وجودم نقش هستی داده اینام تو آرامش شب های منمرهمی بر تاول لب های منمن اگر یک واژه ام دیوان توییقطره ای ناچیزم و باران توییلهجه ام طعم انار باغ توستروی قلبم تا ابد این داغ توستواژه هایت طعم شیرین عسلسینه ات لبریز شعر است و غزلنام تو آرامش جان من استعشق تو آغاز و پایان من استدور اگر باشم ز تو در من توییدر شب تاریک من روشن توییروشنی بخش شب تاریک منای طلوع سرخ بیداری وطنآسمانت مامن شب های مننام تو آغاز هر رویای منقله البرز تو اندیشه امدر دل خاکت گره خورد ریشه امسنگ فرش کوچه های انتظاربوی خاک و بوی برگ و بوی یارشاخه انجیر مست باغ توسینه ام را میگدازد داغ توبرف خاموش زمستان های دورکرسی گرم و شب یلدا و سورشالی سبز شمال و عطر آنمیبرد جان را به سوی کهکشانشرجی گرمای مرداد جنوبرقص نخلستان در آغوش غروببانگ زنگ کاروان در نوبهارکوچ ایل و های و هوی روزگاربوی خاک نم پس از رگبارهانقش شبنم روی این دیوار هابوی اسفند و گلاب و بوی عوددر غروب روشن شعر و سرودنغمه های نی لبک در باد سردمیبرد از سینه ها اندوه و دردزنگ گله در مسیر کوهسارگرد و خاک کوچ و آوای بهارچای هیزم بوی دود و بوی نانسفره ای پهن از محبت در میانپیرمردی با عصا در کوره راهدیده اش لبریز نوری چون پگاهمادری خندان کنار گیوه هاعطر سیب سرخ میان میوه هافرش تبریزی پر از نقش و نگاررج به رج با غصه و با انتظارنقشی از باغ بهشت و نقش یارخفته در این تار و پود ماندگارزنگ مکتب خانه های دوردستکز صدایش قفل تنهایی شکستخنده های بی دلیل کودکیآبنبات سرخ و سبز پولکیدفتر انشا پر از نام تو بودسینه ام لبریز پیغام تو بودخط خطی های مدادی روی میزیادگار روزهای بس عزیزکوچه باغی کز خزان سرشار شدچشم من با دیدنش بیدار شدسایه آن نارون در نیمه روزمانده در یادم شکوهش تا هنوزکوبه درهای چوبی در حیاطحوض کاشی ماهیان پر نشاطقله هایت شانه هایی استوارتکیه گاه گریه هایم در بهاردشت هایت بستر آرامشمدست بر گیسوی گندم میکشمخشت خشت شهرهایت یادگاراز هزاران سال عشق و انتظارکاشی فیروزه محراب هامیبرد ما را به شهر خواب هاطاق های آجری سقف کبودیادگار روزگارانی که بودلاجورد کاشی ایوان تومیبرد دل را به عمق جان توسنگ فرش کوچه های باستانمیسراید بی صدا صد داستانهر ستون از قصر ویران توامهمدم دیده ی گریان توامدر کنار ساحلت دریا منمموج سرگردان ناپیدا منممن تو را در چهره ها میبینمتدر تبسم در نوا میبینمتتو همان پیر سر ایوان نشینخیره بر دروازه های این زمینتو همان عاشق که پشت پنجرهمینوازد بغض را در حنجرهپینه دستان مرد کشتزارشکر باران در هیاهوی بهارمادری پیر و صبور و مهرباننقش میزد بر گلیمش آسمانتو همان مرد کشاورزی که شادخوشه ها را می سپارد دست بادکودکی کز شوق در کوچه دویددر نگاهش میتوان خورشید دیدآن مسافر در دل تاریک شبنام تو با عشق می آرد به لباین همه آدم همه جان تواندریشه های عهد و پیمان تواندمیدمد از قله هایت آفتابمیشود عالم غرق شعر نابمی تراود از لبانت مثنویدر تو میرقصد نوای مولویشعر حافظ در رگت خون میشودعقل در بزم تو مجنون میشودنقش خطی روی دیوان کبودیادگاری از تمام آنچه بودمینویسی خط به خط با خون دلتا بروید لاله از دامان گلخط نستعلیق روی سنگ هایادگاری از دل دلتنگ هابا صدای تار در شب های تارمیزند دل در هوای تو شرارشعر سعدی میچکد از سقف شبنام تو با مهر می آید به لبسینه ات گهواره اسطوره هاستنور تو تابنده در اعماق ماستقصه ی اسطوره ها در خون توستعالمی سرگشته و مجنون توستهرچه از تو گفتم ای یار کهنشرح حالی بود از احوال من#Atin #نیما_آتین
چنین روزگاران کجا دیده ایمگر تازیان را تو زاییده ایکه در دامن میهن آریاخوری نان و آب نیاکان ما سپس گریه زاری کنی روز و شبکنی پاره خود را برای عربچنین ناسپاسی به ایرانمانسگی را ندیدم کند اینچناناگر از تو روزی سگی نان خورَدترا تا دم مرگ یاد آوردنیاکان برای تو جان باختندگلستان ز ایران ما ساختندبسی خون آنان درین خانه ریختکه دشمن سرانجام از ما گریختهمینان که تو میپرستی کنون کشیدند اجداد ما را به خوناسارت گرفتند از مردمان بسا سر بریدند در آنزمان برو پرس و جو کن ندانی اگرکه در ننگ و پستی نمانی دگر تو بر خویش و بر ما ستم کرده ایکه میهن فدای شکم کرده ای نبینی بنام حسین ات مگرکهن کشوری را که شد بی پدرنبینی به تو مذهب انداختندولی خود به تاراج پرداختندبرای تو زانسوی دین آورندوزین سوی فرزند ما بردرندمگر کور هستی به چشمان باز نبینی مگر این فریب درازترا آنچه را کز خرد در سر است بهایش ز یک خرمگس کمتر است ازین پس بیا ناسپاسی مکنبه میهن نمک ناشناسی مکن گنه کرده را کس نشوید گناهمده دل به دیدار سنگ سیاه گنه را کجا سنگ میسایدتچه زین سنگ جز ننگ می آیدت خدا را تو در سنگ بینی اگرنداریپشیزی ز بودش خبرگمان دارمت مغز خر خورده ایکه اجداد از یاد خود برده ایدریغا ز میهن که کوی تو شد که نامش همه آبروی تو شد هر آنکس که دینش ز میهن سر است ورا سر نباشد به تن بهتر است نگویی مگر جان فدای حسیننریزی مگر خون برای حسبن چرا تا کنون خویش رنجانده ایبه میهن چرا تا کنون مانده ای اگر راست گویی برو کربلافراموش کن خاک ایران ما تفو بر تو مفتی خور بد نهاد که این سرزمین چون تو را جای دادکنون پاره کن خویش را روز و شببده خون خود بر حسین عرببدان هرچه دشمن پرستی کنی هرآنچه که خواری و پستی کنیسرانجام پیروزی از آنِ ماستز پا افتد اسلام و ایران بجاستبدان ای روان مرده ی زشت زادنباشد چو ایران جهان هم مباد مسعود آذر

