سالها وعده ی بیهوده به خود می دادمکه کسی می کند از کنج قفس آزادمخون دل خوردم و با طالع خود سر کردمت…
انتشار: 2026/07/23 21:24 UTCدریافت: 2026/08/08 00:13 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/08 00:13 UTC
سالها وعده ی بیهوده به خود می دادمکه کسی می کند از کنج قفس آزادمخون دل خوردم و با طالع خود سر کردمتا مبادا ببرد بخت سیاه از یادمخواستم بوسه به خورشید زنم اما حیفدر طلسم شب جادوگر پیر افتادمآنچنان لشکر غم قصد دلم را می کردکه کسی در همه ی عمر نبیند شادمشعر سرخی که به زیر قلمم می رقصیدروزی از درد به تنگ آمد و شد جلادمیک نفر کاش جوابی به سوالم می دادکه چرا گریه از آغاز شده همزادم؟بغض در حنجره ام زخم گلوگیر شد وواژه پرپر شد و نشنید کسی فریادمسرپا مانده ام و آخر سر خواهم راندهر که ویرانه بخواهد وطن آبادم#منصورپیکانپور@sheroshuor