#حکایت ✏️روزی بهلول بر هارون وارد شد. هارون گفت: "ای بهلول مرا پندی ده." بهلول گفت: "ای هارون اگ…
انتشار: 2026/08/03 13:11 UTCدریافت: 2026/08/05 04:37 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/05 04:37 UTC
#حکایت ✏️روزی بهلول بر هارون وارد شد. هارون گفت: "ای بهلول مرا پندی ده." بهلول گفت: "ای هارون اگر در بیابانی که هیچ آبی در آن نیست و تشنگی بر تو غلبه نماید و قریب به موت شوی، چه میدهی که تو را جرعهای آب دهند که عطش خود را فرو نشانی؟"گفت:" صد دینار طلا. "بهلول گفت:" اگر صاحب آن به پول رضایت ندهد چه میدهی؟"گفت: "نصف پادشاهی خود را میدهم."بهلول گفت:" پس از آنکه آب را آشامیدی، اگر به مرض حبس البول مبتلا گردی و رفع آن نتوانی باز چه میدهی که کسی علاج آن درد را بنماید؟"هارون گفت: "نصف دیگر پادشاهی خود را."بهلول جواب داد: "پس مغرور به این پادشاهی مباش که قیمت آن یک جرعه آب بیش نیست. آیا سزاوار نیست که با خلق خدای عزوجل نیکویی کنی؟!"Join🔜👇@sherOzendagi

