بیبی… این روزها آتش در جانم نه میسوزد، که میخورد و میبلعد. من در همهی دویدنها، در تمام پیچوخ…
انتشار: 2026/07/05 10:05 UTC
بیبی… این روزها آتش در جانم نه میسوزد، که میخورد و میبلعد. من در همهی دویدنها، در تمام پیچوخمهای بیپایانی که کسی حتی به یادشان نمیآورد، پابهپای او ماندم؛ اما اکنون در چاهی از بیارزشی فرو میروم، انگار که هیچ نقطهای در این دنیا برای بودن من باقی نمانده.بیبی… سالهاست که تاریکی مثل دود غلیظی دورم حلقه زده؛ آنقدر که گاهی حس میکنم شاید خاموش شدن، شاید تبدیل شدن به یک سکوت محض، تنها راه رهایی باشد.چندبار دست گذاشتم روی چمدان دلخستگیام و خواستم بیایم پیش تو، جایی که درد، کمتر زوزه میکشد… اما افسوس، افسوس سنگینیات، این سنگ سرد و بیحس، مثل دیواری بین ما ایستاده و اجازه نمیدهد حتی زمزمهی ناتوان جانم به گوشِ تو برسد.بیبی… حس میکنم که دارم کمکم از جهان جدا میشوم، مثل شمعی که کسی حواسش نیست خاموش میشود… فقط کاش یکبار، یکبار دیگر، صدایم را از میان همین سنگ سرد میشنیدی.#فاطمه_صادقی
