وقتی ۲۰ سالم بود، داستانی شنیدم از کسی که توی ۲۸ سالگی یهو شغلشو ول میکنه و میره سراغ کاری که دوست داره. بعد با تمام انرژی اون کار رو ادامه میده تا موفق میشه.اون موقع بهنظرم خیلی کار عجیبی بود. توی اون سن، مگه آدم فرصت از نو شروع کردن داره؟ چطور جرأت کرده بود؟الآن که سنم بالاتر رفته، متوجهم که تا ۳۰ سالگی وقت آزمون خطاست. هیچ فشاری روی تو نیست و اتفاق بدی نمیافته.احتمالا وقتی پا به دههی ۴۰ زندگیم بذارم، متوجه میشم حتی ۳۰ سالگی هم عدد خاصی نیست و آدم میتونه تا ۴۰ سالگی ریسک کنه و اصلا وحشتناک نیست.انگار همیشه روی خطی ایستادی که وقتی به جلو نگاه میکنی پر از استرس و فشاره. وقتی به عقب نگاه میکنی، متوجه میشی میتونستی آرومتر باشی. ولی متاسفانه پشت سرت هیچ راه نفوذی نداره و مجبوری پا به دنیای روبرو بذاری.دنیا عجیبیه و ما آدمهای عجیبتری هستیم.♡ | @SibeEshgh ♡
در اعماق دریا، سکوتی همیشگی حکمفرماست.طوفانها روی سطح دریا به پا میشوند و همانجا هم میگذرند.آدمها میتوانند چیزهای زیادی از دریا یاد بگیرند:اینکه فارغ از هر چیزی که در بیرون اتفاق میافتد، در درون خود آرام بمانند♡ | @SibeEshgh ♡
برف، گلوله، و یک زندگی که نمیخواست ادامه پیدا کنددر آن ایستگاهِ سرد، آنا میانِ صدای قطار و برف، انگار به نقطهای رسیده بود که همهچیز از آنجا به بعد فقط سقوط است.چهرهها دور میشوند، صداها میلرزند، و جهان برای لحظهای به همان سردیِ آهن و یخ تبدیل میشود.تولستوی آنجا کاری میکند که از هر دادگاهی سختتر است:آدم را با خودش تنها میگذارد.آنا نه فقط از یک رابطه، که از تمام شبکهی ظریفِ پذیرش، قضاوت، عشق و فرسایشِ اجتماعی عبور کرده بود.و در آن لحظه، قطار فقط قطار نبود؛ یک حکم بود که آرام و بیرحم نزدیک میشد..-«آنا کارنینا» — لئو تولستوی♡ | @SibeEshgh ♡
قدرت را به دیگران منتقل کنیمدیروز دختر یازدهسالهام گفت:«هماهنگ کردهام که بتوانی مسابقه والیبالم را ببینی.»مسابقه که شروع شد، در بهت ماندم.تقریباً بهترین بازیکن زمین بود.قدرت، اعتمادبهنفس و تسلطش، مرا غافلگیر کرده بود.در راه بازگشت از او پرسیدم:«تو که فقط یک سال است والیبال را شروع کردهای و اینقدر خوب بازی میکنی، چرا وقتی با من بازی میکنی، در همان سطح ابتدایی میمانی؟»لبخندی زد و گفت:«چون تو پدرمی.»گفتم:«چه ربطی دارد؟»گفت:«من میخواهم با هم بازی کنیم، نه اینکه ببرمت. میدانم پایت آسیب دیده؛ نمیخواهم مجبور شوی بدوی.»سکوت کردم.ناگهان یاد سالهایی افتادم که خودش کودک بود.آن روزها، عمداً به او میباختم تا لذت بردن را تجربه کند.تا بداند پیروزی چه مزهای دارد.و امروز...بیآنکه با او دربارهاش حرفی زده باشم، همان کار را برای من میکرد.آن لحظه فهمیدم که سالهاست مرا میبیند.تواناییهایم را...محدودیتهایم را...و حتی ضعفهایم را...و در سکوت، مراقب آنهاست.همانطور که من روزی مراقب او بودم.چه قدر مضحک است که منبعد بخواهم برای او نقش همه چیز دان را بازی کنم و مجوز عبور از خود را به او ندهم و او را در حین عبور بدرقه و حمایت نکنم.آن روز، معنای دیگری از پدر بودن را فهمیدم.پدر بودن، فقط دست فرزند را گرفتن نیست.روزی هم باید دستت را آرامآرام از دوچرخه رها کنی...از کنار زمین کنار بروی...و با لبخند تماشا کنی که او، بینیاز از تو، محکمتر و زیباتر از تو بازی میکند.اگر هنوز اصرار داشته باشی همیشه قویترین آدم میدان باشی، رشد عزیزانت دیر یا زود متوقف خواهد شد.اما اگر بتوانی از قدرتت عبور کنی، قدرت در وجود آنان ادامه پیدا میکند.قدرت، وقتی در ما متوقف بماند، به سلطه تبدیل میشود؛ اما وقتی به دیگری منتقل شود، به میراث.سهیل رضایی♡ | @SibeEshgh ♡