قدرت را به دیگران منتقل کنیمدیروز دختر یازدهسالهام گفت:«هماهنگ کردهام که بتوانی مسابقه والیبالم را ببینی.»مسابقه که شروع شد، در بهت ماندم.تقریباً بهترین بازیکن زمین بود.قدرت، اعتمادبهنفس و تسلطش، مرا غافلگیر کرده بود.در راه بازگشت از او پرسیدم:«تو که فقط یک سال است والیبال را شروع کردهای و اینقدر خوب بازی میکنی، چرا وقتی با من بازی میکنی، در همان سطح ابتدایی میمانی؟»لبخندی زد و گفت:«چون تو پدرمی.»گفتم:«چه ربطی دارد؟»گفت:«من میخواهم با هم بازی کنیم، نه اینکه ببرمت. میدانم پایت آسیب دیده؛ نمیخواهم مجبور شوی بدوی.»سکوت کردم.ناگهان یاد سالهایی افتادم که خودش کودک بود.آن روزها، عمداً به او میباختم تا لذت بردن را تجربه کند.تا بداند پیروزی چه مزهای دارد.و امروز...بیآنکه با او دربارهاش حرفی زده باشم، همان کار را برای من میکرد.آن لحظه فهمیدم که سالهاست مرا میبیند.تواناییهایم را...محدودیتهایم را...و حتی ضعفهایم را...و در سکوت، مراقب آنهاست.همانطور که من روزی مراقب او بودم.چه قدر مضحک است که منبعد بخواهم برای او نقش همه چیز دان را بازی کنم و مجوز عبور از خود را به او ندهم و او را در حین عبور بدرقه و حمایت نکنم.آن روز، معنای دیگری از پدر بودن را فهمیدم.پدر بودن، فقط دست فرزند را گرفتن نیست.روزی هم باید دستت را آرامآرام از دوچرخه رها کنی...از کنار زمین کنار بروی...و با لبخند تماشا کنی که او، بینیاز از تو، محکمتر و زیباتر از تو بازی میکند.اگر هنوز اصرار داشته باشی همیشه قویترین آدم میدان باشی، رشد عزیزانت دیر یا زود متوقف خواهد شد.اما اگر بتوانی از قدرتت عبور کنی، قدرت در وجود آنان ادامه پیدا میکند.قدرت، وقتی در ما متوقف بماند، به سلطه تبدیل میشود؛ اما وقتی به دیگری منتقل شود، به میراث.سهیل رضایی♡ | @SibeEshgh ♡