🌴🕋🕌 5⃣2⃣زندگانی پیامبر اسلامﷺ ﴿۲۵﴾ بتپرستی در مکه و تاریخ و منابع آن: «قریش» دائماً بر دین ابراهیم…
انتشار: 2026/07/06 06:12 UTC
🌴🕋🕌 5⃣2⃣زندگانی پیامبر اسلامﷺ ﴿۲۵﴾ بتپرستی در مکه و تاریخ و منابع آن: «قریش» دائماً بر دین ابراهیم خلیلؑ» و جدشان «اسماعیلؑ» استوار، و بر عقیده توحید ثابت قدم بودند تا این که فردی بنام «عمر و بن لحی الخزاعی» ظهور کرد ۔ او اولین کسی بود که دین حضرت «اسماعیلؑ»…🌴🕋🕌6⃣2⃣ زندگانی پیامبر اسلامﷺ ﴿۲۶﴾واقعه اصحاب فیل:در همین دوران واقعه بزرگی پیش آمد که در تاریخ عرب مانند آن اتفاق نیفتاده بود ۔ آری! این حادثه دلیل بر این بود که در آینده نزدیک اتفاق بزرگی به وقوع خواهد پیوست و خداوند تبارک و تعالی نسبت به عرب اراده خیر نموده است؛ مقام و منزلت کعبه چنان بلند خواهد شد که هیچ معبد و مکانی دارای آن مقام نخواهد بود ۔ از این به بعد کعبه حامل پیام و رسالتی عظیم خواهد شد که در آینده، در سرنوشت ادیان و بشریت، نقش بسزایی ایفا خواهد نمود.اعتقاد قریش به مقام و منزلت کعبه نزد خدا:«قریش» اعتقاد داشتند که این بیت مقام و مرتبه بزرگی نزد خداوند دارد - اوست که حافظ و نگهدارندهاش میباشد ۔ این اعتقاد کاملاً در گفتگوی «عبدالمطلب» (جد رسول اکرم ﷺ و سردار قریش) و «ابرهه» (پادشاه حبشه) روشن میشود. داستان از این قرار است؛ پادشاه «حبشه» تعداد دویست شتر از «عبدالمطلب» را تصاحب کرد ۔ «عبدالمطلب» نزد او رفت ۔ «ابرهه» مقدم او را گمرامی داشت و به احترام او از تخت پایین آمد و او را در کنار خود نشاند و پرسید: برای چه منظوری آمدهای؟ «عبدالمطلب» جواب داد: من برای این آمدهام که آن دویست شتر مرا که نزد شماست، به من بازگردانید ۔ پادشاه «حبشه» چون این سُخن را از سردار «قریش» شنید خواست او را تحقیر کند ۔ به همین جهت با تعجب گفت: چه عجب! شما درباره دویست شتر خود با من سخن میگویید، ولی درباره این بیت که عظمت دین شما و پدران شما به آن وابسته است و من میخواهم آن را منهدم کنم، هیچ حرفی نمیزنید؟ «عبدالمطلب» گفت: من صاحب آن شتران هستم، اما بیت خودش صاحب و پروردگاری دارد که از آن محافظت مینماید ۔ «ابرهه» گفت: بیت از دست من نجات نمییابد ۔ «عبدالمطلب» گفت: شما بدانید و پروردگار این بیت.بعد از این، آنچه که پیش آمد، ثابت کرد که هیچ کسی قدرت ندارد به خانه خدا حمله آورد و آن را مورد تاخت و تاز قرار دهد و به راستی که خداوند متعال، حافظ و نگهدارنده خانه و دین خود است۔(¹) تفصیل ماجرا از این قرار است که «ابرهه أشرم» استاندار «یمن» از طرف «نجاشی» پادشاه «حبشه»، کلیسای بزرگی در «صنعاء» بنا کرد و نامش را «القلّیس» گذاشت و تصمیم گرفت عربها را به حج آن فرا خواند، او از این بابت خیلی ناراحت بود که کعبه مرجع خلایق قرار گیرد و بندگان خدا از راههای دور و دراز به سوی آن مسافرت نمایند، او میخواست که این شرف و مرکزیت به کلیسای ساخته شده او اختصاص یابد، این موضوع بر عربها خیلی گران آمد، زیرا محبت کعبه با دل و جان آنها پیوند یافته بود، آنان هیچ مکان و معبدی را برابر با کعبه نمیدانستند، لذا از این بابت خیلی نگران شدند و این موضوع هر کجا مورد بحث و سخن قرار گرفت تا این که در همین دوران مردی کنانی برای اهانت این کلیسا وارد آن شده و آنجا را با قضای حاجت کثیف کرد، «ابرهه» از این واقعه خیلی خشمگین شده سوگند خورد که شخصاً به خانه کعبه حمله کند و آن را با خاک یکسان سازد۔(²)او برای رسیدن به این هدف با تعدادی از فیل های بزرگ و لشکری نیرومند به سوی «مکه» حرکت کرد، همینکه این خبر به عربها رسید، همچون صاعقه بر آنها اثر گذاشت، همگی احساس بیم و وحشت نمودند و به فکر افتادند که چگونه جلوی این لشکر را بگیرند، سر انجام محافظت از کعبه را بخدا سپردند، زیرا کاملاً یقین داشتند که پروردگار کعبه خودش از آن محافظت و دفاع خواهد نمود «قریش» از ترس ظلم و غارتگریهای لشکر به کوهها و دره ها پناه بردند و منتظر شدند تا ببینند خداوند متعال با تجاوز گران حریم خانه خودش چکونه رفتار میکند،«عبدالمطلب» و تعدادی از مردم «قریش» حلقه دروازه کعبه را گرفتند و به دعا و زاری مشغول شدند و از خداوند متعال علیه «ابرهه» و لشکرش طلب نصرت نمودند،از آن سو «ابرهه» داشت خود را برای ورود به «مکه» و تخریب «بیت اللّٰه» آماده میکرد، فیل مخصوص خود را که «محمود» نام داشت و برای حملهاش آماده ساخته بود، حرکت داد، اما فیل در راه «مکه» بر زمین نشست، هرچه او را بیشتر شلاق میزدند کمتر حرکت میکرد، اما همینکه چهرهاش را به سوی «یمن» برمی گردانیدند، بلند شده، شروع به دویدن مینمود ۔ در این هنگام خداوند متعال از جانب دریا گروهی از پرندگان را برای نابودی آنها فرستاد، هر پرنده سنگهایی با خود حمل میکرد ۔ این سنگها به هرکسی که اصابت میکرد او را هلاک میساخت، اهل «حبشه» با دیدن این منظره از همان راهی که آمده بودند، شروع به گریختن کردند و در راه بر اثر اصابت سنگریزهها یکی یکی بر زمین افتاده، میمردند ۔ خود «ابرهه» نیز شدیداً زخمی شد؛ او را با خود برگرداندند ۔ اما بندهای انگشتان او یکی یکی میافتاد تا این که به «صنعاء» رسید و به بدترین وضعیت جان سپرد۔t.me/siratalrasool