مرثیهای بر زخمهای سنگی و شبهای بیخوابِ یک شهر✍شیوا مجد-دانشجوی دکترای تخصصی جامعه شناسیسنندج، ا…
انتشار: 2026/08/01 22:04 UTCدریافت: 2026/08/03 22:22 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/03 22:22 UTC
مرثیهای بر زخمهای سنگی و شبهای بیخوابِ یک شهر✍شیوا مجد-دانشجوی دکترای تخصصی جامعه شناسیسنندج، این نگین آرمیده در آغوش آبیدر که روزگاری کوچههایش بوی صمیمیت و قدمهای آرام عابران را میداد، این روزها ردایی از خستگی و فراموشی بر تن کرده است. شهری که میبایست تابلوی نقاشیِ فرهنگ و اصالت باشد، اکنون زیر بار سنگین بیمهری و بیکفایتی متولیانش، به بومی خطخطی و آشفته بدل شده است که هر گوشهاش، راوی دردی از جنس سوءمدیریت است.امروز قدم زدن در خیابانها و محلههای این شهر، دیگر نه یک پرسه ی خیالانگیز، که عبور از میدانی مینگذاریشده از سنگفرشهای شکسته و دهانبازکرده است. سنگفرشهایی که قرار بود فرشِ راهِ شهروندان باشند، حالا همچون دندانهایی پوسیده در دهان کوچهها، عابران را میآزارند. پای لغزانِ پیرمردی که عصایش در چالههای رهاشده گیر میکند و کودکی که به جای دویدن، باید مراقب زخمهای پیادهرو باشد، تلخترین گواه بر غیبتِ دستهای مسئولی است که انگار مدتهاست نبضِ شهر را رها کردهاند.اما این ویرانیِ خاموش، تنها به سنگهای زیر پا ختم نمیشود. رخسارِ کوچهها، زیر سایهی شومِ زبالههای انباشتهشده، عبوس و نازیباست. گویی شهر به حال خود رها شده تا در میان پسماندها نفستنگی بگیرد. قامتِ خمیده و دستهای پینهبستهی همان معدود پاکبانانِ خستهای که در برابر حجم عظیم زبالهها و کمبود شدید نیروی کار و تجهیزات، یکتنه تقلا میکنند، شرمی است که باید بر پیشانی مدیریت شهری بنشیند. وقتی سطلهای زباله سرریز میشوند و جویها از بوی تعفن لبریز، دیگر چهرهای از آن کوچههای خاطرهانگیز باقی نمیماند؛ تنها منظرهای است از هجوم زشتی که هر صبح، به چشم و روحِ شهروندان سیلی میزند و اما شب… وقتی خورشید غروب میکند تا شاید تاریکی، مرهمی بر این چشماندازِ آشفته بکشد، قصه پرغصهِ دیگری آغاز میشود. شبهای سنندج دیگر حریمِ امنِ خواب و سکوت نیست.با فرا رسیدن نیمههای شب، سمفونیِ دلهرهآور زوزه سگهای ولگرد، سکوت محلهها را میدرد. کوچههایی که در تاریکیِ وهمآلود غرق شدهاند، حالا به جولانگاه این حیواناتِ سرگردان بدل گشتهاند. ترس از تردد در شب، خوابِ بریدهبریدهی کودکان و اضطرابی که تا صبح پشت پنجره خانهها پرسه میزند، هدیهی شومِ دیگری از انفعال و بیتفاوتیِ کسانی است که بر صندلیهای مدیریت این شهر تکیه زدهاند و فریادِ خاموشِ محلهها را نمیشنوند.شهر، موجودی زنده است؛ نفس میکشد، پیر میشود و اگر تیمار نشود، میمیرد. سنندج، با آن تاریخچه ی باشکوه و مردمان نجیبش، سزاوار این چهرهی تکیده و بیمارگون نیست. این کوچههای پر از زباله، این پیادهروهای لنگان و آن شبهای پر از زوزه و هراس، آینهای تمامنما از بیکفایتی در مدیریت شهری است؛ آینهای که هر روز مقابل چشمان ماست تا بپرسیم: سهم این مردم از زیبایی، امنیت و آرامش کجاست؟ تا کی باید شهر، تاوانِ خوابِ سنگینِ مدیرانش را پس بدهد؟


