حکایت1⃣0⃣6⃣ ❤️🩹 شوق خدمت ... ❤️🩹#ضوء_بن_علی_عجلی از قول مردی از اهالی فارس (که نامش را برد اما در…
انتشار: 2026/07/23 11:05 UTCویرایش: 2026/08/01 00:03 UTCدریافت: 2026/08/15 01:42 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 01:42 UTC
حکایت1⃣0⃣6⃣ ❤️🩹 شوق خدمت ... ❤️🩹#ضوء_بن_علی_عجلی از قول مردی از اهالی فارس (که نامش را برد اما در متن نیامده) روایت شده است که گفت:روزی به #سامرا آمدم و کنار درب خانه ی #امام_عسکری علیهالسلام نشستم .تا اینکه حضرت مرا فراخواند بیآنکه من اجازه ی ورود گرفته باشم. هنگامی که وارد شدم و سلام کردم، امام علیهالسلام به من فرمود: ای ابا فلان! حالت چطور است؟ سپس به من فرمود: بنشین . آنگاه از گروهی از مردان و زنانِ خانوادهام از من پرسوجو کرد.سپس فرمود: چه چیزی تو را به اینجا کشانده است؟ عرض کردم : « رَغْبَةٌ فِي خِدْمَتِكَ .اشتیاقِ به #خدمتگزاریِ شما» . فرمود : _ حالا که چنین است _ ، پس ملازمِ این خانه باش.راوی گفت: پس من در آن خانه، همراهِ خدمتکاران بودم. سپس _ وظیفهام این شد که_ برایشان نیازها و مایحتاجشان را از بازار میخریدم و هنگامی که حضرت در بخشِ مردانه ی خانه بود، بدون اجازه بر ایشان وارد میشدم.تا اینکه روزی بر ایشان وارد شدم در حالی که در بخش مردانه بود. حرکتی در اتاق شنیدم، حضرت فرمود : سر جایت بمان، تکان نخور. من نه جرأت کردم داخل شوم و نه بیرون بروم . در این میان، کنیزی از کنار من گذشت که چیزی پوشیده شده همراه داشت. سپس حضرت مرا ندا داد: وارد شو. پس وارد شدم . حضرت آن کنیز را فراخواند و او بازگشت. به او فرمود: آنچه همراه داری را نشان بده . کنیز پوشش را از روی پسربچهای سپیدرو و زیباچهره برداشت، و شکمش را نمایان کرد؛ ناگهان دیدم مویی از گودی گلویش تا نافش روییده است که سبز رنگ بود، نه سیاه.سپس امام عسکری علیه السلام فرمود: این، صاحبِ شماست. سپس به آن کنیز دستور داد و او کودک را با خود برد؛ و پس از آن، دیگر او را ندیدم تا زمانی که امام حسن عسکری علیهالسلام از دنیا رفت.🗂منبع :کافی ، ج ۱، ص ۵۱۴#امام_زمان_علیهالسلام #خدمتگزاری#محبت📜@sofre_ye_del