حکایت 8⃣0⃣6⃣ 💔 ای هشت جد تو همه سلطان همه کریم تا هفت جدّم اند گدایان خانه زاد 💔#محمد_بن_سهل میگوی…
انتشار: 2026/08/05 13:18 UTCدریافت: 2026/08/15 01:42 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 01:42 UTC
حکایت 8⃣0⃣6⃣ 💔 ای هشت جد تو همه سلطان همه کریم تا هفت جدّم اند گدایان خانه زاد 💔#محمد_بن_سهل میگوید:من در #مکه مقیم بودم، سپس به #مدینه رفتم و به محضر #امام_جواد علیهالسلام شرفیاب شدم. قصد داشتم از ایشان لباسی درخواست کنم تا به من بپوشانند و به آن #تبرک بجویم، اما فرصت و قسمت نشد که از ایشان بخواهم؛ تا اینکه با ایشان خداحافظی کردم و قصد خروج از مدینه را داشتم.با خود گفتم: نامهای به ایشان مینویسم و درخواستم را مطرح میکنم . محمد بن سهل میگوید: نامه را خطاب به ایشان نوشتم، سپس به مسجد پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله رفتم تا دو رکعت نماز بخوانم و صد مرتبه از خداوند طلب خیر کنم؛ _با خود عهد کردم _ اگر به دلم افتاد که نامه را برایشان بفرستم، آن را میفرستم و در غیر این صورت، آن را پاره میکنم.پس این کار را [نماز و طلب خیر را] انجام دادم و به دلم افتاد که این کار را نکنم و نامه را نفرستم . در نتیجه، نامه را پاره کردم و از مدینه خارج شدم.در همین حال و در مسیر حرکت بودم که ناگهان شخصی را دیدم که لباس هایی در بقچه به همراه داشت و از میان قطارِ _ شترانِ کاروان _ عبور میکرد و سراغ محمد بن سهل قمی را میگرفت، تا اینکه به من رسید.آن فرستاده گفت: « مَوْلاَكَ بَعَثَ إِلَيْكَ بِهَذَا وَ إِذَا مُلاَءَتَانِمولایت این را برای تو فرستاده است ! و دیدم که دو قطعه پارچه است».احمد بن محمد [راوی حدیث از محمد بن سهل] میگوید:خداوند متعال چنین مقدر کرد که وقتی محمد بن سهل از دنیا رفت، من او را غسل دادم و در همان دو قطعه پارچه کفن کردم.🗂منبع :الخرائج و الجرائح ، ج ۲، ص ۶۶۸#رأفت_امام#علم_غیب#سخاوت#تبرک📜@sofre_ye_del