وقتی بیستوچهار سال داشتم متقاعد شده بودم که هرگز تولد بیستوپنجسالگیام را نخواهم دید. کاملاً مطم…
انتشار: 2026/06/21 08:42 UTC
وقتی بیستوچهار سال داشتم متقاعد شده بودم که هرگز تولد بیستوپنجسالگیام را نخواهم دید. کاملاً مطمئن بودم با وجود درد و رنج روحیای که ناگهان با آن مواجه شده بودم، قادر نخواهم بود هفتهها یا ماهها دوام بیاورم و حالا من چهلوپنجساله دارم اینجا این پاراگراف را مینویسم. افسردگی دروغ میگوید. با اینکه خود آن احساسات واقعی بودند، من را به سمت باورهایی سوق دادند که قطعاً حقیقت نداشتند.از آنجا که واقعاً نمیدانستم چگونه در دل این افسردگی خودکشیگرایانه فرورفتم، تصور میکردم که هرگز راهی برای خروج پیدا نخواهم کرد. متوجه نشدم که چیزی بزرگتر و مهمتر از افسردگی وجود دارد و آن زمان است. زمان دروغهایی را که افسردگی میگوید نفی میکند. زمان به من نشان داد چیزهایی که افسردگی برای من در نظر میگرفت سفسطه بودند نه پیشگویی.این بدان معنا نیست که زمان تمام مسائل مربوط به سلامت روان را حل میکند، بلکه به این معناست که نگرشها و رویکردهای ما در ذهن خودمان تغییر میکنند و اغلب با انتظاری طولانی بهبود مییابند تا به آن چشماندازی برسند که ترس و ناامیدی مانع از نمایش آن میشود.【 آسایش | مت هیگ 】🩷📖