@sormerad ...#سرمه #کتاب ِ #قصه رو از روی #طاقچه برداشت..رفت توی #حیاط لبه پله های نزدیک #حوض نشست.…
انتشار: 2018/12/21 08:33 UTCدریافت: 2026/08/18 16:10 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/18 16:10 UTC
@sormerad ...#سرمه #کتاب ِ #قصه رو از روی #طاقچه برداشت..رفت توی #حیاط لبه پله های نزدیک #حوض نشست. باد خنک #پاییزی موهاش رو #افشون کرده بود. سرمه شروع کرد به خوندن ِ #داستان برای گنجشکا و مجسمه های #عاشق سفالی. ❤ از #لیلی خوند و از #مجنون... از #عشق گفت و از #شیدایی... 💗 باد اومد و برگا رو تکون داد. آقای #پاکبان با جاروی بلندش صدای برگها رو در آورد.🍁 #سرمه چشماش سنگین شد.😴 صدای خش خش برگها انگار #قشنگترین داستانی بود که تا به حال شنیده بود. 😍 چشماش رو بست و بدون اینکه لی لی کنه و گنجشکا رو فراری بده همونجا سرش رو گذاشت رو دیوار. دلش میخواست مثل برگها رقص کنان بیاد پایین و #عاشق جاروی بلند پاکبان بشه. ❤ اون وقت باهم تا ته کوچه آواز بخونن و بگن : عشق ❤ عشق ❤ خش 🍁خش🍁دل نوشت : #عشق_براتون ❤@sormerad


