هماتاقیِ ناخوانده نسرین امامیزاده در تنمچیزی آرام میلرزد؛نه از ترس،از خستگیِ مزمنِ بودن.صبحها،پ…
انتشار: 2026/08/07 18:04 UTCدریافت: 2026/08/12 14:10 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/12 14:10 UTC
هماتاقیِ ناخوانده نسرین امامیزاده در تنمچیزی آرام میلرزد؛نه از ترس،از خستگیِ مزمنِ بودن.صبحها،پاهایم به زمین مشکوکند،دستهایمبه خوابِ دیگری دل بستهاند،و مغزمگاه در مه گم میشود؛مثل مسافریکه نامِ ایستگاهها رااز یاد برده است.درد،هماتاقیِ ناخواندهی من است؛ساکت،اما همیشه بیدار.گاه در ستونِ فقراتم میرقصد،گاه در چشمهایم میسوزد،و گاهچنان آرام در من میخزدکه نمیدانمکجایِ من درد استو کجایِ من، خودِم.کسی نمیبیندش،کسی نمیفهمدش؛اما من هر روزبا زبانِ درد حرف میزنمو با تنمترجمهاش میکنم.میگویند:«خوب به نظر میرسی!»و من لبخند میزنم؛لبخندیاز جنسِ دوام،نه شادی.چه کسی میداندگاهی فقط ایستادنیعنی جنگیدن؛و یک قدم برداشتنیعنی هنوزتسلیم نشدهای.و من اماس را زندگی میکنم؛با تنی که گاه مکث میکند،و جانیکه هنوزجاریست.@soulpower3

