گوسفند سیاه شهری بود که همهٔ اهالی آن دزد بودند. شبها پس از صرف شام هرکس دستهکلید بزرگ و فانوسش ر…
انتشار: 2026/06/29 10:38 UTC
گوسفند سیاه شهری بود که همهٔ اهالی آن دزد بودند. شبها پس از صرف شام هرکس دستهکلید بزرگ و فانوسش را برمیداشت و از خانه بیرونمیزد برای دستبردزدن به خانه یک همسایه، حوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت ... که آن را هم دزد زده بود. بهاینترتیب همه در کنار هم بهخوبیوخوشی زندگیمیکردند چون هرکس از دیگری میدزدید و او هم متقابلاً از دیگری تا آنجا که آخِرین نفر از اولی. دادوستدهای تجاری و بهطورکلی خریدوفروش هم در این شهر بههمینمنوال صورتمیگرفت ...بهاینترتیب در این شهر زندگی بهآرامی سپریمیشد، نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده.روزی (چهطورش را نمیدانیم) مرد درستکاری گذرش به این شهر افتاد و آنجا را برای اقامت انتخابکرد. شبها بهجای اینکه با دستهکلید و فانوس دور کوچهها راهبیفتد برای دزدی، شامش را که میخورد، سیگاری دودمیکرد و شروعمیکرد به خواندن رمان. دزدها میآمدند، چراغ خانه را روشن میدیدند و راهشان را کجمیکردند و میرفتند. اوضاع ازاینقرار بود تا اینکه اهالی احساس وظیفه کردند که به این تازهوارد توضیحبدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود. هرشب که در خانه میماند، معنیاش این بود که خانوادهای سرِ بیشام زمین میگذارد و روز بعد هم چیزی برای خوردن ندارد. بدینترتیب مرد درستکار در برابر چنین استدلالی، چه حرفی برای گفتن میتوانست داشتهباشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب او هم از خانه بیرونمیزد و همانطور که از او خواستهبودند، حوالی صبح برمیگشت ولی دست به دزدی نمیزد ... میرفت روی پل شهر میایستاد و مدتها به جریان آب رودخانه نگاهمیکرد و بعد به خانه برمیگشت و میدید که خانهاش مورد دستبرد قرارگرفتهاست. در کمتر از یک هفته، مرد درستکار داروندار خود را از دست داد؛ چیزی برای خوردن نداشت و خانهاش هم که لخت شدهبود. ولی مشکل این نبود، چراکه این وضعیت البته تقصیر خود او بود. نه! مشکل چیز دیگری بود. قضیه ازاینقرار بود که این آدم با این رفتارش حال همه را گرفته بود! او اجازه داده بود داروندارش را بدزدند بیآنکه خودش دست به مال کسی درازکند. بهاینترتیب هرشب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانهٔ دیگری، وقتی صبح به خانهٔ خودش وارد میشد، میدید خانه و اموالش دستنخورده است؛ خانهای که مرد درستکار باید به آن دستبردمیزد. بههرحال بعد از مدتی بهتدریج آنهایی که شبهای بیشتری خانهشان را دزد نمیزد رفتهرفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مالومنالی بههممیزدند و برعکس، کسانی که دفعات بیشتری به خانهٔ مرد درستکار (که البته دیگر از هرچیزی خالی شده بود) دستبرد میزدند، دست خالی به خانه برمیگشتند و وضعشان روزبهروز بدتر میشد و خود را فقیرتر مییافتند. بهاینترتیب آن عدهای که موقعیت مالیشان بهتر شده بود، مانند مرد درستکار این عادت را پیشهکردند که شبها پس از صرف شام، بروند روی پل و جریان آب رودخانه را تماشاکنند. این ماجرا وضعیت آشفته شهر را آشفتهتر میکرد؛ چون معنیاش این بود که باز افراد بیشتری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر میشدند. بهتدریج آنهایی که وضعشان خوب شدهبود و به گردش و تفریح روی پل رویآوردهبودند، متوجهشدند که اگر به این وضع ادامهبدهند، بهزودی ثروتشان تهمیکشد و به این فکر افتادند که چهطور است به عدهای از این فقیرها پولی بدهیم که شبها به جای ما هم بروند دزدی. قراردادها بستهشد، دستمزدها تعیین و پورسانتهای هرطرف را هم مشخصکردند. آنها البته هنوز دزد بودند و در همین قرارومدارها هم سعیمیکردند سر هم کلاهبگذارند و هرکدام از طرفین بهنحوی از دیگری چیزی بالامیکشید و آن دیگری هم از ... اما همانطور که رسم اینگونه قراردادهاست، آنها که پولدارتر بودند، ثروتمندتر و تهیدستها عموماً فقیرتر میشدند. عدهای هم آنقدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه اینکه کسی برایشان دزدیکند ولی مشکل اینجا بود که اگر دست از دزدی میکشیدند، فقیر میشدند؛ چون فقیرها درهرحال از آنها میدزدیدند. فکری به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدمها را استخدامکردند تا اموالشان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظتکنند. اداره پلیس برپاشد و زندانها ساختهشد. بهاینترتیب چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشتهبود که مردمْ دیگر از دزدیدن و دزدیدهشدن حرفی بهمیاننمیآورند؛ صحبتها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود اما درواقع هنوز همه دزد بودند. تنها فرد درستکار همان مرد اولی بود که ما نفهمیدیم برای چه به آن شهر آمد و کمی بعد، از گرسنگی مرد. کتاب #شاه_گوش_میکند #ایتالو_کالوینو @soutidastan
