اسطــوره_ قسمت_270 مگر امکان داشت دانیار عوض شود؟ اعتراض کردن هم فایده نداشت. از پس زبان رك و تلخش…
انتشار: 2026/06/20 21:23 UTC
اسطــوره_ قسمت_270 مگر امکان داشت دانیار عوض شود؟ اعتراض کردن هم فایده نداشت. از پس زبان رك و تلخش بر نمی آمدم. - از شرکت چه خبر؟ - خوبه. از وقتی اتوکد رو یاد گرفتم ... مکث کردم. - از وقتی که اتوکد رو بهم یاد دادین یه پله ترقی کردم. دیگه منشی نیستم. یه…اسطــوره_ قسمت_271باز هم گوشه چشمش چین افتاد. - فرمایش دیگه؟با پر رویی گفتم: - فعلا همین. آهی کشید و گفت: - پس بزن بریم. سرماي هوا هنوز استخوان سوز بود. کاپشنم را دور خودم پیچیدم و روي نوك پا ایستادم تا یقه کاپشن او را هم بالا بدهم. عقب رفت و گفت: - چی کار می کنی بچه؟ یاد گرفته بودم که در مقابل دانیار نباید عقب نشینی کرد. جواب معکوس می داد. دوباره روي پا ایستادم و گفتم: - تازه سرماخوردگیتون بهتر شده. یقه را که درست کردم گفتم: - زیپش رو هم ببندین. تو ماشین گرم بود. باد بهتون بخوره مریضیتون عود می کنه. بعدشم مگه دکتر نگفت باید پیشونیتون رو گرم نگه دارین. چرا کلاه نمی پوشین آخه؟ بی توجه به نگرانی من دستش را توي جیبش فرو برد و گفت: - همینم مونده کلاه بپوشم و بیام تو خیابون. کنارش راه افتادم. - مگه چیه؟ خوش تیپی مهم تره یا سلامتی؟ جوابم را نداد. دستم را به سمت زیپش بردم که صدایش درآمد. - نکن دخترجون. زشته! گاهی یادم می رفت طرف حسابم خون کُردي در عروقش دارد. - پس خودتون ببندینش. - هنوز نمی دونی من خوشم نمیاد جلوي کت یا کاپشنم بسته باشه؟ واي! چطور از این همه لجبازي این مرد دیوانه نمی شدم. با عصبانیت گفتم: - باشه، ولی واي به حالتون اگه بازم مریض شین. اون وقت من می دونم و شما. پوزخند زد، مثل دانیار قبلی. - مثلا می خواي چی کار کنی کوچولو؟ حرص زده گفتم: - سر خودمو می کوبم تو دیوار. درز مقنعه ام را گرفت و به سمت خودش کشید و گفت:



