اسطــوره_ قسمت_272حرص زده گفتم: - سر خودمو می کوبم تو دیوار. درز مقنعه ام را گرفت و به سمت خودش کشی…
انتشار: 2026/06/20 21:23 UTC
اسطــوره_ قسمت_272حرص زده گفتم: - سر خودمو می کوبم تو دیوار. درز مقنعه ام را گرفت و به سمت خودش کشید و گفت:- پس تمام تلاشم رو می کنم که مریض شم. مقنعه به هم ریخته ام را مرتب کردم و گفتم: - واقعا که. تقصیر منه که نگران شمام. قدم هایش را تند کرد و گفت: - آره. منم موافقم. تقصیر توئه. شاید در ظاهر حرص می خوردم و عصبی می شدم، اما در واقع براي هر کلمه اي که از زبانش خارج می شد خدا را شکر می کردم. - چند تا سفارش بدم؟ - شما چند تا می خورین؟ - من گشنه م نیست. سریع در ذهنم حساب کردم و گفتم: - ولی من خیلی گشنمه. هشت سیخ. - باشه. برو بشین منم میام. با اکراه روي صندلی هاي کثیف نشستم و دستانم را بالا گرفتم که با میز برخورد نداشته باشد. از دور نگاهش کردم. چقدر لاغر شده بود. آه پر دردي کشیدم و با آمدنش به جاي غم، خنده بر صورتم نشاندم. - نوشابه می خوردي دیگه؟ دستم را روي شکمم کشیدم و گفتم: - آره. مواظب کیفم باشین تا من دستامو بشورم و بیام. فقط چپ چپ نگاهم کرد. شستن دست بهانه بود. می ترسیدم بغض خانه کرده در چشمانم را ببیند. بغضی که نمی دانم چرا خوب نمی شد. وقتی که برگشتم غذا را روي میز گذاشته بودند. دانیار دستش را زیر چانه اش زده بود و با انگشتش خط هایی روي صفحه موبایلش می کشید. - چرا شروع نکردین؟ - تو بخور. من نمی خوام. سعی کردم با اشتها و مشتاق به نظر بیایم. لقمه اول را در دهانم گذاشتم و لقمه دوم را به سمتش گرفتم. - دیگه نمی رین سر سد؟ لقمه را از دستم گرفت. - فعلا نه. لقمه سوم هم براي او بود.- از شرکت خودتون چه خبر؟ کارا خوب پیش میره؟ - آره. خوبه. لقمه چهارم هم براي او بود. - دیروز مهندس سهرابی سراغتون رو می گرفت. - می دونم. به خودمم زنگ زد. براي این که شک نکند لقمه پنجم را خودم خوردم. - خب؟ نمیاین؟ - تو رو که برسونم یه سر میام بالا. لقمه ششم را هم توي دستش چپاندم. - اون خانومه هم که گفتم آشناست قرار شد از این به بعد اون بیاد واسه تمیزي خونه. شماره خودتون رو بدم یا خودم باهاش هماهنگ کنم؟ چند قلپ از نوشابه ام خورد. قلب غمگینم با همین اندك ها هم شاد می شد. - خودت هماهنگ کن. من حوصله این کارا رو ندارم. لقمه هفتم ... - نمی خورم شاداب. همه رو ریختی تو گلوي من. - همین یکی، خواهش می کنم. راستی از بابام راضی هستین؟ لقمه را جوید و گفت: - آره. توي شرکت سپردم حواسشون بهش باشه. لقمه هشتم. - خدا خیرتون بده. از وقتی دوباره برقکاري می کنه کلی روحیه ش عوض شده. شبا انقدر خسته ست که فقط می خوابه. - جلسات روان درمانیش رو مرتب میره؟ - آره. مامانمم همراش میره. انگار بیست سال جوون تر شدن هر دوشون. - خوبه، اما بازم مراقبش باشین. خطر هنوزم تهدیدش می کنه. لقمه نهم ... - می دونم. حواسمون هست، اما خودشم عوض شده. احساس مفید بودن می کنه. وقتی واسه خونه چیزي می خره و ازش تشکر می کنیم، وقتی از کار بر می گرده و بهش خسته نباشید می گیم، نمی دونین چشماش چه برقی می زنه. - خوبه. لقمه دهم ...



