اسطــوره_ قسمت_273نمی دونین چشماش چه برقی می زنه. - خوبه. - لقمه دهم ...من چطوري می تونم این همه لط…
انتشار: 2026/06/20 21:23 UTC
اسطــوره_ قسمت_273نمی دونین چشماش چه برقی می زنه. - خوبه. - لقمه دهم ...من چطوري می تونم این همه لطف شما رو جبران کنم؟ به پشتی صندلی تکیه داد و دستانش را از هم گشود و گفت: - همین که بقیه این جیگرا رو به خورد من ندي کافیه. خندیدم و گفتم: - آخه تنهایی نمی چسبه. در چشمانم خیره شد و گفت: - کور شه اون بقالی که مشتریش رو نشناسه شاداب خانوم. می دانست و سکوت کرده بود. تا شرکت همراهی ام کرد. متکلم وحده بودم. از درس و دانشگاه گرفته تا تبسم و افشین، تا شادي و مادرم، تا شرکت و اتفاقات لوس و مسخره اش، تا آب و هوا و سرماي عذاب آورش، از هر چیز با ربط و بی ربط گفتم و او تنها سر تکان داد. با لبخندهایی که اگر با وسواس دنبالشان نمی گشتم به چشم نمی آمدند. از اتاق مهندس سهرابی بیرون اومد و آرام گفت: - چقدر از کارت مونده؟ نگاهی به کامپیوتر مقابلم انداختم و گفتم: - یه نیم ساعتی. صفحه موبایلش را روشن کرد و گفت: - حوصله اینجا رو ندارم. میرم تو ماشین. خستگی بارزترین حس این روزهایش بود. - شما برین خونه استراحت کنین. من خودم میرم. در حالی که عضلات گردنش را می مالید گفت: - زودتر جمع و جورش کن و بیا. اما جمع و جور نشد. تا یک ساعت بعد درگیرش بودم. پیام دادم "کارم طول می کشه. برین." جواب نداد. زنگ زدم، جواب نداد. نگران شدم. نرم افزار را بستم و وارد اتاق مهندس سهرابی شدم. - آقاي مهندس اصلاحاتی رو که گفته بودین انجام دادم و نقشه رو به سیستمتون منتقل کردم. هر وقت فرصت کردین یه نگاهی بهش بندازین. مهندس با لبخندي که تازگی ها عجیب شده بود گفت: - بیا بشین. الان بررسی می کنم. کمی مقنعه ام را جلو کشیدم و گفتم



