اسطــوره_ قسمت_276 با مشت چند ضربه آهسته روي فرمان زد و گفت: - آها. و سکوت کرد. براي عوض کردن بحث گ…
انتشار: 2026/06/22 20:08 UTC
اسطــوره_ قسمت_276 با مشت چند ضربه آهسته روي فرمان زد و گفت: - آها. و سکوت کرد. براي عوض کردن بحث گفتم: - مامان و بابا دلشون تنگ شده واستون. حتما باید دعوتتون کنیم تا یه سر به ما بزنین؟ به سردي گفت: - میام. آستینش را کشیدم و گفتم: - بداخلاق نشین…اسطــوره_ قسمت_277درز مقنعه ام را کج کرد و گفت: - برو دیگه مادربزرگ. شب به خیر.دستم را تکان دادم و گفتم: - شبتون به خیر. منتظر ماند تا وارد خانه شوم و بعد رفت. چقدر صداي کنده شدن لاستیک هایش خشن و بداخلاق بود. دانیار: شاداب که در را بست زبر لب غریدم: - تف به ذات هرچی نامرده. اسم سعید را توي لیست تماس هایم پیدا کردم و گوشی را روي اسپیکر گذاشتم. - جان دلم رفیق؟ - کجایی؟ - الان رسیدم خونه. چطور مگه؟ - دارم میام اونجا. قطع کردم و تخته گاز خودم را به خانه اش رساندم. - آقا آفتاب از کدوم طرف در اومده؟ عصر میاي شرکت، شب میاي خونه. مهربون شدي. جریان چیه؟ نگاهی به دور و بر کردم. بساط عیش و نوشش روي میز بود. - تنهایی؟ - آره بابا. یه چند ماهی میشه با آذر به هم زدم. نپرسیدم چرا. خودش توضیح داد. - دختره خرابه! با همه رفیقام تیک می زد. اون همه خرجش کردم و آخرش مچش رو با محسن گرفتم، تو خونه خودم، تخت خودم. گیلاسش را تا ته نوشید و گفت: - تازه می فهمم کار تو درست بود. دختر جماعت رو چه به محبت؟ تا یه ذره لی به لالاشون می ذاري دم در میارن و شاخ میشن. باید سگ محلشون کنی تا همیشه دنبالت بدون و عین گربه واست دم تکون بدن. بی جنبه ترین و کم ظرفیت ترین موجودات روي زمینن. با یه گوشه اسکناس و یه ماشین مدل بالاتر قالت می ذارن و میرن. دیر و زود داره، اما سوخت و سوز نداره. خداییش تو خوب می شناسیشون. دمت گرمه. حیف که من دیر به این نتیجه رسیدم. چرا نمی شینی؟ نشستم و سعی کردم طوفان درونم را کنترل کنم. - تو چه خبر؟ امروز که فقط در مورد کار حرف زدیم. از اصل حالت واسم بگو. خم شدم و ساعدم را روي زانوانم گذاشتم و گفتم:



