اسطــوره_ قسمت_278از اصل حالت واسم بگو. خم شدم و ساعدم را روي زانوانم گذاشتم و گفتم:- پس تنهایی. گی…
انتشار: 2026/06/22 20:09 UTC
اسطــوره_ قسمت_278از اصل حالت واسم بگو. خم شدم و ساعدم را روي زانوانم گذاشتم و گفتم:- پس تنهایی. گیلاسی پر کرد و به سمتم گرفت و با خنده گفت: - آره بابا. چرا می پرسی؟ کیس خوب تو دست و بالت داري؟ لیوان را گرفتم و روي میز گذاشتم. - نه. خودت چی؟ کسی رو زیر نظر نداري؟ به کسی پیشنهاد سواري ندادي؟ از نگاه مستقیم و عصبی ام همه چیز دستگیرش شد. دستانش را بالا برد و گفت: - دانیار، ببین ... نمی دونم شاداب چی بهت گفته، ولی به خدا منظوري نداشتم. انگشت اشاره ام را توي هوا تکان دادم. - اولا شاداب نه و خانوم نیایش. ثانیا اون هیچی به من نگفته و ثالثا تو غلط می کنی نسبت به اون منظوري داشته باشی. با لحن چندش آوري گفت: - نترس رفیق. ما لوتی هستیم. دوست دختر دوستمون مثل دوست دختر خودمونه. و با صداي بلند به شوخی بی مزه اش خندید. برخاستم و کاپشنم را درآوردم. آستین پیراهنم را بالا زدم و در حالی که چشم از چشمش بر نمی داشتم به سمتش رفتم. خنده اش جمع شد. بلند شد و گفت: - چته رفیق؟ شوخی کردم باهات. چرا غیرتی میشی؟ جلو رفتم. عقب رفت. - انقدرا هم نامرد نیستم بابا. می دونم چشم تو رو گرفته. حواسم هست که چقدر مواظبشی و احوالش رو می پرسی. فقط بعضی وقتا که دیرش میشه به خاطر خودش بهش پیشنهاد میدم که برسونمش. اونم تا حالا قبول نکرده. آن قدر جلو رفتم و آن قدر عقب رفت تا دیوار سد راهش شد. سینه به سینه اش ایستادم. یک سر و گردن از من کوتاه تر بود. ترس را در چشمانش می دیدم، چون از رشته ورزشی حرفه اي من و از اعصاب نداشته ام خبر داشت. سعی کرد جو را دوستانه کند. - حالا چی شده رگ غیرتت واسه این دختره قلمبه شده؟ این که انگش کوچیکه مهتا هم نمی شه. فامیلتونه؟ یا تریپ ازدواجه؟ ها؟ خب مسئله رو باید بیشتر واسم باز می کردي. تا حالا ندیده بودم انقدر رو کسی حساس باشی، ولی خیالت تخت، اونم که اصلا تو باغ نیست. یعنی منم بخوام ... دستم را روي دهانش گذاشتم و صدایش را بریدم. - می دونی که من کم عصبانی میشم، چون هیچی واسم مهم نیست که به خاطرش حرص بخورم، اما وقتی عصبانی میشم بد عصبانی میشم، چون اگه چیزي واسم مهم باشه به خاطرش خون هم می ریزم. دستم را برداشتم و با انگشت به سینه اش زدم.



