اسطــوره_ قسمت_279 بچون اگه چیزي واسم مهم باشه به خاطرش خون هم می ریزم. دستم را برداشتم و با انگشت…
انتشار: 2026/06/22 20:09 UTC
اسطــوره_ قسمت_279 بچون اگه چیزي واسم مهم باشه به خاطرش خون هم می ریزم. دستم را برداشتم و با انگشت به سینه اش زدم.- بهت گفتم می خوام به این دختر ماهیگیري یاد بدي، چون کارت رو قبول داشتم. فکر کردم اون قدر مرد هستی که به دختري که من روش حساسم بد نگاه نکنی. همون طور که نصف دوست دختراي تو به من نخ که چه عرض کنم، طناب دادن و من نگاهشونم نکردم. بهت گفتم این دختر با بقیه فرق داره. گفتم از اوناش نیست. گفتم فقط کار. گفتم تا دیر وقت نگهش نمی داري. گفتم با تو تنها نمی مونه. گفتم بهش فشار نمیاري. گفتم سختگیري بیجا نمی کنی. گفتم با بهانه و بی بهانه صداش نمی زنی. گفتم دلت واسش نمی سوزه. راننده شخصیش نمی شی. وارد زندگی خانوادگیش نمی شی. گفتم فقط کار یادش میدي. هر چی تو چنته داري یادش میدي. گفتم یا نگفتم؟ انگشتم را گرفت و گفت: - به چی قسم بخورم که باور کنی من فکر بدي در مورد این دختر نکردم؟ اصلا مگه میشه فکر بدي در موردش کرد؟ اون نیازي به سفارش نداره. خودش اون قدر محجوبه که هیچ مردي جرات نمی کنه چپ نگاهش کنه. من مجبورش نمی کنم بمونه. خودش مقیده که کارا رو به موقع تحویل بده. صداشم نمی زنم. خودش گاهی توي اتاق من میاد. من فقط ایراداش رو بهش گوشزد می کنم. اونم همون طوري که تو گفتی. نرم و آروم که نترسه. بهش استرس وارد نشه. نمی گم نسبت بهش بی تفاوتم، ازش خوشم اومده. از جدیتی که تو رفتار و کارش داره، اما به شرفم قسم تا حالا بد نگاهش نکردم. درسته خیلی آشغالم، اما نه دیگه انقدر که به رفیقم، به کسی که موقعیت الانمو هرچی که دارم و ندارمو مدیونشم، نارو بزنم. حرفم رو باور کن رفیق. نفس سنگینم را رها کردم و گفتم: - حواسم بهت هست سعید. دعا کن که بهم ثابت شه حرفات راسته، وگرنه خودت خوب می دونی که چه بلایی سرت میارم. کاپشنم را از روي مبل برداشتم. - نگفتی چرا انقدر واست مهمه؟ چرا نمی خواي بفهمه که داري این جوري سفت و سخت حمایتش می کنی؟ چرا خودت به کاراش نظارت نمی کنی؟ چرا طرح هاي خودت رو به اون پیشنهاد میدي؟ چرا دانیار؟ بگو. فقط نگو که عاشق شدي، چون باورم نمی شه. دمپاي شلوارم را که بالا رفته بود روي بوتم انداختم و گفتم: - تو حواست به کار خودت باشه که یه وقت سرت رو به باد ندي. و از خانه بیرون زدم و اس ام اس رسیده از شاداب را خواندم. - راستی، شام یادتون نره. لبخند زدم و زیر لب گفتم: - مادر بزرگ. چند دقیقه زودتر از موعد مقرر رسیدم. وقتی دیدم کنار درخت بی برگ و باري ایستاده و می لرزد خون جلوي چشمانم را گرفت. چقدر بیفکر بود این دختر. ساعت شش صبح روز جمعه که پرنده در خیابان ها پر نمی زد. در این سرما!



