اسطــوره_ قسمت_295 اما حرف نزد. بی انصاف یک کلمه هم نگفت. - زنگ زدم به تبسم. الان میان کمک. حالتون…
انتشار: 2026/06/28 19:52 UTC
اسطــوره_ قسمت_295 اما حرف نزد. بی انصاف یک کلمه هم نگفت. - زنگ زدم به تبسم. الان میان کمک. حالتون خوب میشه. نفسی که بیرون داد آن قدر سوزان بود که حرارتش را از آن سوي اتاق حس کردم. - دستتون خیلی درد می کنه؟ می خواین ببندم به گردنتون که دردش کمتر شه؟ آب…اسطــوره_ قسمت_296چنگال را توي سبز و قرمزهاي بشقابم فرو برده و گفتم: - مرسی! با اشتیاق به دهانم خیره شد. هنوز قورت نداده چشمکی زدم و گفتم: - اوم! عالیه! حسابی حرفه اي شدي. چشمانش برق زد. - راست میگین؟ سرم را تکان دادم. - آره. فقط یه ذره نمکش کمه. بلافاصله نمکپاش را به دستم داد و گفت: - بفرمایین. نسخه کوچک شده شاداب بود، از صفا و سادگی. - چقدر کم به ما سر می زنی پسرم. اینه رسمش؟ نمی توانستم هنگام نگاه کردن به این زن حسرت و افسوس خوابیده در چشمانم را مخفی کنم. زنی که یک هفته تمام بر بالینم نشست و مرحم دل پاره پاره ام شد. زنی که برایم عشق مادري را یک بار دیگر زنده کرد و اجازه داد دوباره طعم محبتی از نوع مادرانه را بچشم. زنی که تداعی کننده زن دیگري بود. با قد بلند و موهاي روشن و صورتی فرشته گونه. - خیلی گرفتارم. فرصت نمی شه. تکه اي ته دیگ توي بشقابم گذاشت و گفت: - یعنی واسه سر زدن به مادرتم وقت نداري؟ قلبم به طپش افتاد. این طپش هاي تند را نمی شناختم. مدت ها بود که قلبم یکنواخت می زد، بی کم و کاست، بی بالا و پایین. ترسیدم اثرات این تغییر حال در صورتم نمایان شود. سرم را پایین انداختم و گفتم: - بله. حق با شماست. شادي غر زد: - چرا امروز منو نبردین؟ خوبه کلی سفارش کردما. چنگال را به سمت شاداب گرفتم و گفتم: - از خواهرت بپرس. اما خواهرش پیش ما نبود. جسمش حاضر و روحش غایب! مادر، مادر شاداب پرسید:



