اسطــوره_ قسمت_297اما خواهرش پیش ما نبود. جسمش حاضر و روحش غایب! مادر، مادر شاداب پرسید:- راستی از…
انتشار: 2026/06/28 19:52 UTC
اسطــوره_ قسمت_297اما خواهرش پیش ما نبود. جسمش حاضر و روحش غایب! مادر، مادر شاداب پرسید:- راستی از شال گردنی که شاداب بافته خوشت اومد؟ نگاهش کردم. با غذایش بازي می کرد. - آره قشنگ بود. - شاداب میگه گردنت درد می کنه. چرا پیگیري نمی کنی؟ - چیز مهمی نیست. خوب میشه. دستش را سر زانویش گرفت و بلند شد. به اتاق رفت و با کامواي سورمه اي نیمه بافته اي بیرون آمد. - منم دارم واست یه پلیور می بافم. رنگش رو دوست داري؟ حواسم پیش شاداب و بی حواسی اش بود. - نیازي به این کار نیست. ممنون. کنارم زانو زد. میل و بافتنی آویزان از آن را جلوي سینه ام گرفت و گفت: - بذار اندازه بگیرم ببینم درسته یا نه. صداي اعتراض شاداب ضعیف بود. - مامان جون صبر کن غذاشون رو بخورن بعد. پس حواسش بود. - آخ شرمنده! اصلا حواسم نبود. چرخیدم تا راحت به کارش برسد و گفتم: - مساله اي نیست. بفرمایین. - دوست داري داخلش طرح سفیدم کار کنم؟ مثلا یقه ش یا سر آستیناش؟ - نمی دونم. من سلیقه این کارا رو ندارم. - شاداب؟ تو چی میگی مادر؟ اون جوري قشنگ تره یا ساده؟ از گوشه چشم نگاهش کردم. - با رنگ سفید قاطی شه قشنگ تره. کار مادر که تمام شد رو به پدر شاداب کردم و گفتم: - اوضاع کار و بار چطوره؟ محجوبانه گفت: - به لطف شما. خدا رو شکر. خیلی خوبه. سرم را تکان دادم. - کاش یه راهی بود که می تونستم محبتتون رو جبران کنم.



